تبلیغات
مسجدسلیمان

داستان کوتاه

سه شنبه 14 اردیبهشت 1389  10:12 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،زبان ،سرگرمی ،شخصی ،

   مرد و مار

پسری اتفاقی پایش را روی دم ماری گذاشت،  مار برگشته و او را نیش زد بطوریکه مرد . پدر با خشم تبرش را برداشت ، مار را تعقیب کرد ، قسمتی از دم او را قطع کرد بنابراین مار برای انتقام شروع کرد به نیش زدن تعدادی از گوسفندان کشاورز و زیان زیادی به او وارد کرد . خوب، کشاورز فکر کرد بهتر است با مار آشتی کند ، و غذا و عسل به دهانه ی محل استراحت او آورد ، و به او گفت: بیا فراموش کنیم و ببخشیم ، شاید تو حق داشتی پسر مرا تنبیه کنی، و و با نیش زدن گوسندانم تلافی کنی، اما من مسلما حق داشتم انتقام بگیرم، حالا که هر دو راضی هستیم چرا نباید دوباره دوست باشیم ؟

نه نه ، مار گفت: هدایایت را ببر، ممکن نیست تو مرگ پسرت و من از دست دادن دمم را فراموش کنیم .

آسیب ها ممکن است بخشیده شوند ولی فراموش نخواهند شد .

The Man and the Serpent
A Countryman’s son by accident trod upon a Serpent’s tail, which turned and bit him so that he died. The father in a rage got his axe, and pursuing the Serpent, cut off part of its tail. So the Serpent in revenge began stinging several of the Farmer’s cattle and caused him severe loss. Well, the Farmer thought it best to make it up with the Serpent, and brought food and honey to the mouth of its lair, and said to it: ‘Let’s forget and forgive; perhaps you were right to punish my son, and take vengeance on my cattle, but surely I was right in trying to revenge him; now that we are both satisfied why should not we be friends again?’
‘No, no,’ said the Serpent; ‘take away your gifts; you can never forget the death of your son, nor I the loss of my tail.’
Injuries may be forgiven, but not forgotten.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

تبریک روز معلم

شنبه 11 اردیبهشت 1389  10:16 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،معلم ،مناسبت ها ،

   با یاد و نام خدا

  هرسال  فرارسیدن روز معلم، درس « دوست بزرگ بچه ها » در کتاب فارسی پایه ی پنجم ابتدایی و گفته ی مرحوم جبار باغچه بان، بزرگمرد عرصه ی تعلیم وتربیت را به یادم می آورد که گفته بود: معلم باید مانند شمع فروزان باشد خود بسوزد و به دیگران خواه توانگر خواه بی چیز، خواه سالم و ...، یکسان روشنایی بخشد .

  روز معلم را به عموم معلمین خصوصا همکارانم در آموزش و پرورش مسجدسلیمان تبریک گفته و برای همه ی عزیزان آرزوی سربلندی و موفقیت دارم . جا دارد در همین جا هم یادی بکنیم از بهمن خسروی، ابراهیم منجزی و دیگرعزیزانی که در سال گذشته از میان مارفتند . روحشان شاد و یادشان گرامی باد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

پرواز

شنبه 4 اردیبهشت 1389  09:32 قبل از ظهر

نوع مطلب :زبان ،ادبیات و شعر ،شخصی ،

     پرواز       از : نیما یوشیج

در پیله تا به کی بر خویشتن تنی ؟         پرسید کرم را ، مرغ از فروتنی ،

تاچند منزوی و در کنج خلوتی              در بسته تا به کی، در محبس تنی

در فکر رستنم، پاسخ بداد کرم              خلوت نشسته ام زین روی منحنی

هم سالهای من پروانگان شدند               جستند از این قفس و گشتند دیدنی

در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ         یا پر برآورم بهر پریدنی

اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی؟      کوشش نمی کنی ، پری نمی زنی؟


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

داستان کوتاه

جمعه 3 اردیبهشت 1389  05:26 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،زبان ،سرگرمی ،شخصی ،

تقسیم کردن شیر

روزی شیر به همراه روباه، شغال و گرگ به شکار رفت . آنها  جستجو کردند و کردند تا سرانجام یک گوزن نر را گیر انداخته و جانش را گرفتند . سپس این سوال پیش آمد که شکار چگونه تقسیم خواهد شد . شیر غرید: این گوزن را برای من چهار قسمت کنید،  بنابراین بقیه ی حیوانات پوست گوزن را کندند و آن را به چهار قسمت تقسیم کردند . سپس شیر جلو لاشه ایستاد و گفت ( رای داد ) : اولین ربع مال من است به خاطر قدرت من به عنوان پادشاه جانوران ( سلطان جانوران ) ، به عنوان قاضی دومین سهم مال من است ، سهم دیگر به من می رسد به خاطر شرکت در شکار ، و برای قسمت چهارم، خوب، برای آن، من دوست دارم ببینم کدام یک از شما جرات دارد به آن دست بزند .

روباه در حالیکه دمش را لای پاهایش گذاشته بود و دور می شد غرولندکنان گفت : پیف ، اما با صدای کوتاه خرناسی کشید . تو ممکن است نیروهای کار ( کارگر ) را تقسیم کنی ، اما شکار ( غنیمت ) را تقسیم نخواهی کرد .

  اصل متن داستان :

 

 

The Lion’s Share
The Lion went once a-hunting along with the Fox, the Jackal, and the Wolf. They hunted and they hunted till at last they surprised a Stag, and soon took its life. Then came the question how the spoil should be divided. Quarter me this Stag,’ roared the Lion; so the other animals skinned it and cut it into four parts. Then the Lion took his stand in front of the carcass and pronounced judgment: The first quarter is for me in my capacity as King of Beasts; the second is mine as arbiter; another share comes to me for my part in the chase; and as for the fourth quarter, well, as for that, I should like to see which of you will dare to lay a paw up on it.’
‘Humph,’ grumbled the Fox as he walked away with his tail between his legs; but he spoke in a low growl .‘You may share the labours of the great, but you will not share the spoil.’


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

داستان کوتاه

پنجشنبه 19 فروردین 1389  02:49 بعد از ظهر

نوع مطلب :زبان ،سرگرمی ،شخصی ،

  با یاد و نام خدا

  سگ و سایه

  اتفاق افتاد سگی یک تکه گوشت داشت که در دهان گرفته و به لانه اش می برد که با آرامش آن را بخورد . در مسیرش به خانه،  باید ازروی یک پل تخته ای که بر روی جوی آب روانی قرار داشت بگذرد . وقتی از روی پل می گذشت، به پایین نگاه کرد و سایه ی خودش را که در آب افتاده بود دید . فکر کرد این سگ دیگری است با یک تکه گوشت دیگر، تصمیم گرفت که آن تکه گوشت را هم داشته باشد ( به دست بیاورد ) .  بنابراین به سایه ی درون در آب حمله کرد، اما به محض اینکه دهانش را باز کرد گوشت در آب افتاد و دیگر آن را ندید .

مواظب باشید مبادا با چنگ زدن به سایه، آنچه را هم دارید از دست بدهید . 

  اصل متن داستان :

 

The Dog and the Shadow
It happened that a Dog had got a piece of meat and was carrying it home in his mouth to eat it in peace. Now on his way home he had to cross a plank lying across a running brook. As he crossed, he looked down and saw his own shadow reflected in the water beneath. Thinking it was another dog with another piece of meat, he made up his mind to have that also. So he made a snap at the shadow in the water, but as he opened his mouth the piece of meat fell out, dropped into the water and was never seen more.
Beware lest you lose the substance by grasping at the shadow.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

پیامی برای یک دوست

سه شنبه 17 فروردین 1389  09:53 بعد از ظهر

آقای ناصری عزیز با سلام . پیام شما را دیدم و خوشحالم که یکی از همشهری هایم به مطالب من علاقه نشان داده است . از حسن ظن شما و اظهار علاقه به مطالب وبلاگم ممنونم . من سالهای 1368 و 1369 درس دانش اجتماعی را تدریس می کردم و بسیاری از نامها را فراموش کرده ام که آن هم به علت پیری و گذشت زمان است . امیدوارم هرجا که هستید موفق و پیروز باشید . با تشکر

نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

داستان کوتاه

سه شنبه 17 فروردین 1389  09:48 بعد از ظهر

نوع مطلب :ادبیات و شعر ،شخصی ،سرگرمی ،

   گرگ و بره

  روزی یک گرگ کنار یک چشمه در دامنه ی کوه آب می خورد و در همان حال  اطراف را نگاه می کرد و  بره ای را دید که کمی پایین تر آب می خورد . گرگ فکر کرد این شام من است، اگر بتوانم بهانه ای پیدا کنم تا به او حمله کنم .سپس با صدای بلند به بره گفت : چگونه جرات کردی آبی را که من از آن می نوشم گل آلود کنی؟

  بره گفت: نه نه آقا ، من آب را گل آلود نکرده ام ، آب از سمت  شما به طرف من می آید .

  گرگ گفت : خوب پس، چرا سال قبل همین موقع مرا با یک نام بد صدازدی؟

  بره گفت : امکان ندارد، من فقط شش ماه سن دارم ( آن زمان به دنیا نیامده بودم ) .

  گرگ با غرولند گفت : اشکال ندارد، اگر تو نبودی پدرت بود، و به بره ی کوچک حمله کرد . او را خورد .   اما بره قبل از اینکه بمیرد با صدای بریده بریده گفت : هیچ بهانه ای به کار ظالم نمی آید ( ظالم برای کار خود نیاز به هیچ بهانه ای ندارد ) .

   اصل متن داستان

The Wolf and the Lamb
Once upon a time a Wolf was lapping at a spring on a hillside, when, looking up, what should he see but a Lamb just beginning to drink a little lower down. ‘There’s my supper,’ thought he, ‘if only I can find some excuse to seize it.’ Then he called out to the Lamb, ‘How dare you muddle the water from which I am drinking?’
‘Nay, master, nay,’ said Lambikin; ‘if the water be muddy up there, I cannot be the cause of it, for it runs down from you to me.’
‘Well, then,’ said the Wolf, ‘why did you call me bad names this time last year?’
‘That cannot be,’ said the Lamb; ‘I am only six months old.’
‘I don’t care,’ snarled the Wolf; ‘if it was not you it was your father;’ and with that he rushed upon the poor little Lamb and .WARRA WARRA WARRA WARRA WARRA .ate her all up. But before she died she gasped out .‘Any excuse will serve a tyrant.’


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

دوشنبه 16 فروردین 1389  01:26 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

   یكی از سرگرمی ها گوش دادن به رادیو بود كه همه هم نداشتند . در سالهای دهه ی چهل معدودی از منازل رادیوهای لامپی داشتند . اولین رادیوهایی که وارد بازار شدند مارکونی بودند که شبیه به یک مکعب و ابعادی تقریبا به اندازه ی  70 سانتیمتر داشتند . این رادیوها مشكلات خودش را داشت، یك رشته سیم به عنوان آنتن كه بربالای خانه كشیده شده و از دو طرف عایق بود كه به زمین اتصال نداشته باشد، دیرروشن شدن رادیو ( باید لامپ ها  گرم می شد تا بعد رادیو كارش را شروع می كرد ) ، خش خش زیاد رادیو به علت استفاده از امواج رادیویی متوسط و بلند (MW&LW  ) و بسیاری مشكلات دیگر . از تعمیرات آن نگویم كه بهتر است . یکی از همکاران در دبیرستان سینا تعریف می کرد که در آن سالها همسایه ی ما یک رادیو داشت و شبها از سایر همسایه ها دعوت می کرد که به منزل او بروند و رادیو گوش کنند ( البته اخبار مورد نظر بود ) و خانه ی اوهر شب شبیه به قهوه خانه ها می شد که همه گوش تاگوش نشسته و در حالیکه چای می خوردند به اخبار رادیو گوش داده و بحث و گفتگو هم می کردند .

 پدرم به خاطر علاقه ی خاصی که پیداکرده بود، زمانی که در عنبل ساکن بودیم یک دستگاه از همان رادیوهای مارکونی را خریده بود . این رادیو شبیه به مکعب و ابعادی تقریبا  70 سانتیمتری داشت ( در حد یک مبل متوسط امروزی ) . یکی از همسایه ها به نام استادحسین که نجار بود،  کمدی برایمان ساخته بود که از دوقسمتبه هم چسبیده تشکیل می شد بخش اول کشو و میزی  که از آن برای نوشتن استفاده می شد و بخش دوم  کمی بلندتر که به دو قسمت مساوی تقسیم می شد . قسمت بالا به ابعاد تقریبی 80 سانتیمتر محل همان رادیو فوق الذکر بود که درب شیشه ای زیبایی هم داشت و قسمت پایین نیز کمد کوچکی به همان ابعاد که محل قرار دادن پوشه و یا مدارک بود . سالها آرزو داشتم چیزی شبیه به آن داشته باشم که آخر هم به آرزویم نرسیدم . بعد از بسته شدن عنبل و انتقال به مسجدسلیمان، یکی از همسایه ها که به هفتگل منتقل شده بود آن رادیو را از پدرم خرید .

 در زمان پخش اخبار پیچ رادیو را که باز می کردی، گوینده می گفت : سلام شنوندگان عزیز اینجا تهران صدای ایران و متعاقب آن اخبار شروع می شد . یکی از برنامه های نسبتا پرطرفدار در دهه ی 1340  برنامه ی قرعه کشی بلیط های بخت آزمایی بود . مجری برنامه که کمال الدین مستجاب الدعوه نام داشت، نتیجه ی قرعه کشی را اعلام و وقتی کسی با خرید یک بلیط 2 تومانی مثلا 5 تومان برنده می شد چه کیفی می کرد . او می توانست با ارائه ی بلیط به هر کدام از فروشندگانی که در سطح شهر بودند جایزه ی خود را دریافت کند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

داستان کوتاه

جمعه 13 فروردین 1389  10:29 بعد از ظهر

نوع مطلب :ادبیات و شعر ،زبان ،شخصی ،

   با یاد و نام خدا

  همانگونه که قبلا هم در ضمن مطالبم نوشته بودم، از گذشته علاقه ی خاصی به ادبیات و شعر داشته و شاید یکی از علل شروع به کار وبلاگم هم همین علاقه به نوشتن بوده است . چندی قبل یکی از دوستان یک جزوه و یا کتاب الکترونیکی ( e Book ) به من داد که شامل تعدادی داستان کوتاه به زبان انگلیسی است . به فکرم رسید کاری را شروع کنم  که ضمن تغییر هوای مطالب وبلاگ، به فعالیت موردعلاقه ام یعنی نوشتن نیز مربوط باشد . به همین علت تصمیم گرفتم هربار یکی از این داستانها را ترجمه! و با اصل داستان به زبان انگلیسی روی وبلاگ قرار دهم ( آرزو بر هیچکس عیب نیست کار مراهم می توان ترجمه به حساب آورد ) و به این طریق ضمن ادای امانت، از دوستانی که به وبلاگم سر می زنند خواهش کنم مرا در رفع اشکالاتم یاری کنند . نام این مجموعه، داستانهای آئسوپ (Aesop’s Fables ) است و برخی از حکایات آن را قبلا با حال و هوایی فارسی حتی در کتب درسی هم داشته ایم . آئسوپ نویسنده ی داستانها یک یونانی بوده که در سالهای 620 تا 560 قبل از میلاد زندگی می کرده است . این داستانها را از این پس تحت عنوان داستان کوتاه، روی وبلاگم قرار خواهم داد .

 خروس و مروارید

  روزی خروسی در مزرعه در میان مرغها بالا و پایین می رفت که ناگهان چیزی را دید که در میان علفها برق می زند . خروس گفت : ها ها ، مال منه ، و فوری آن را از زیر علفها یبرون کشید . آنچه پیدا شد اما یک مروارید بود که کسی آن را اتفاقی در حیاط گم کرده بود . خروس با خود گفت: تو ممکن است برای کسانی که برایت ارزش قائلند یک گنج باشی اما من یک دانه ی جو را به تعداد زیادی مروارید ترجیح می دهم .

  چیزهایی گرانبها هستند که برای افراد ارزش داشته باشند .

The Cock and the Pearl
A cock was once strutting up and down the farmyard among the hens when suddenly he espied something shinning amid the straw. ‘Ho! ho!’ quoth he, ‘that’s for me,’ and soon rooted it out from beneath the straw. What did it turn out to be but a Pearl that by some chance had been lost in the yard? ‘You may be a treasure,’ quoth Master Cock, ‘to men that prize you, but for me I would rather have a single barley-corn than a peck of pearls.’
Precious things are for those that can prize them.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:دوشنبه 16 فروردین 1389 | نظرات ()

شعری از زنده یاد داراب افسر بختیار

دوشنبه 9 فروردین 1389  10:02 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،ادبیات و شعر ،شخصی ،

   خدائیه

 شعری از زنده یاد داراب افسر بختیار

ای كه روزیَ همه خلق ز انبار ِ تونِه
آسمونها و زمین كِرده كردار ِ تو نه ِ
ئی همه نقش و نگاری كه مِنِه دنیا هِد
همه از پرتو یك جلوه دیدار ِ تو نه ِ
اَفتو و ئی همه نوری كه اِتاو ِه به زَمین
مختصر ذره ای از تابش رخسار ِ تو نه ِ
ئی همه آو كه به دریا چو’نو هیِِ موج اِزَنه
چكه ای از كَرَم آور گهربار ِ تو نه ِ
عاقلون هر چه ’كنِن فكر و اِبالِن به ’خوسون
اشتباه كِردنِهپای ، جمله ز افكار تو نه ِ
هر كه رَهد از پی ِ مقصور و به مقصود رسید
او َنَرهد و َنَرسیده ’یوز ِ رفتار ِ تو نه ِ
هر حكیمی كه دوا داد و مریضِس خو، اِبید
او دواها همه از قیطی عطار ِ تو نه ِ
هر چه فردوسی و سعدی و نظامی ’گودِنه
همه سون اِز اثر ِ طبع ِ ’درَربار ِ تو نه ِ
پیراِبون خلق و همه سال تفاوت اِ’كنِن
غیر ذات تو كه امسال ِ تو چی پار ِ تونه ِ
عرش ِ فرش كِردی و قِیلون ِ نِهاری ’گرَِلو
هر چهورمون اِ’كنِن ’پای همه آزار تو نه ِ
گدییِه كِردمِه مختار، تو نه ِور’خو و بد
نیكنم’ زِت ’مو قبول ’یوسرو’یودار ِ تونه ِ
هر چه مو فكراِ’كنم ’پاك همه بر عكس اِبوون
كی به یَكسون اِزنِه ؟ ’پای ’یو ز دربار تو نه ِ
هر شَر و شور به دنیا مِنِه مخلوقت اِبو
اِزَنیم یا اِ’كشیم پاك همه سون كارتونه
خان ِ چنگیز كه دنیانه ِ سر اِز ته ’رفتَی
هر چه بد كِرد بِه مردم همه وادار ِ‌تونه ِ
شاه تیمور كه مشهور به خین ریزی بید
كمترین بنده ای اِز مردم ِ تاتار تونه ِ
یه نفر كِی اِتَرِس ئی همه آ’دم بِكشِه ؟
او نَكشت ، دست ِ‌توبید ، قدرت ِ قهار ِ تونه ِ
وَندیه جنگ اروپا و تَپِستی تَه ِ عرش
هر چه ’مردِن مِنِه جنگ خین ِ‌ همه بار ِ تو نه ِ
وَندیه چنگ اروپا و تَپِستی تَه ِ عرش
هر چهمردِن مِنِه جنگ خین ِ همه بار ِ تو نه ِ
نیگو’هم كه ، زِ عربها به عجم ها چه رسی
همه دونِن كه چه بید چونكه ’هوشاهكار تونه ِ
هر رسولی اِفِرِستی و كتابی داره
یا ’كرِت یا’كرِ گَو’ت یا كه جلودار ِ تو نه ِ
آ’دمِه گول اِزَنی و اِ’كونیس ’ور مِنِه باغ
اِنِهی تِرد بریشِس كه یو دی، وار ِ تو نه ِ
آبِر’وسِه اِبَری سی دو سه كَپ گَندم و جو
سی چه گندم نخورِه پَس ’یوچه سركار ِ تو نه ِ
هو كه شیطونِه و ئی گولِ به آ’دم زِیدِه
گوش و ’نفتِس بكَنَی خوس ’دزَ بازار تو نه ِ
باغِتِه ’رفت به َیه شَو و ’گر’هد از چنگِت
میل ِ ’خت بید كه بَرِه َارنه گرفتار تو نه ِ
گدیه ِ روز قیامت زِ ’لر اِ’خوم ’مو حِساو
تو چه دادیس؟ ’هو چه داره؟ چه بدهكار ِ تو نه ِ
كر َ یارونه ِ اتومبیل ’سواری دادی
منكر بیدِنِته ، ’لر كه طرفدار ِ تو نه ِ
حق تو داری بكنی هر چه به دنیا بِخویی
چون همه بید و نَبید زِنده زِ پِندار ِ‌ تو نه ِ
هر بنایی كه بسازِن همه ویرون اِبوهه
غیر پاینده فقط گنبد دوار ِ تو نه ِ
افسر ئی فخر بَسِه سی تو كه بعد اِز مرگت
اسم ’لر تا به ابد زنده ز اشعار تو نه ِ

داراب افسر بختیاری

به نقل از : WWW.BAHANEH.NET


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

یکشنبه 8 فروردین 1389  11:49 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  اولین بار كه لباس دوختم تابستان سال 1349 بود ( قبل و  بعد از آن فقط لباسهای دوخته و آماده از بازاربرایمان می خریدند )  . تازه سال دوم دبیرستان را تمام كرده و تمایل به دوختن لباس را نیز از تبعات همكلاسی شدن با بچه كارمندها بدانید،  پیراهن زرد رنگ از جنس ترویرا ( جومه نارنجی معروف ) و شلوار سیاه . آنها را در مغازه ی آقای محمد پناهی دوختم و فكر كنم رویهم 15 تومان مزد دوخت دادم . نمی دانید چه شورو شوقی داشتم وقتی كه اولین بار لباس پرو كردم و بعد پوشیدم . مدهای عجیب وغریب لباس هم وحود داشت  از شلوارهای دمپاچه گشاد گرفته تا پیراهن های یقه ده سانتیمتری،  ولی در نظر داشته باشید كه تنها افراد معدودی قادر به دوختن لباس بودند . خود من هم فكر كنم تا سال 1352 كه در آموزش وپرورش استخدام شدم،  بجز همان یك مورد جومه نارنجی  و شلوار مشكی فوق الذكر،  فقط لباس آماده می پوشیدم .

  به لباس اشاره کردم به یاد اتو افتادم .  تا اوایل سالهای دهه ی 1340 تنها اتوهای ذغالی وجود داشتند که آن هم تنها عده ی معدودی قادر به تهیه ی آن بودند و از طرفی لباسهایی که ما می پوشیدیم نیازی به اتو هم نداشت . کمی بعد برخی از بچه ها برای فیس و افاده هم که شده سعی داشتند با استفاده از بدنه ی داغ کتری آبجوش، کمی چین و چروک های لبایهایشان را مرتب کنند . بعضی هم ابتکار به خرج داده و شبها که می خواستند بخوابند، شلوار خود را زیر تشکی که روی آن می خوابیدند قرار داده تا صبح کمی خط اتو بگیرد، البته گاهی هم اشتباه کرده و شلوار را به همان شکلی که می پوشیدند زیر تشک می گذاشتند و روز بعد افتضاحی می شد که نگو ونپرس . اما از اتوهای زغالی بشنوید که بدنه ای داشتند شبیه به اتوهای معمولی با این تفاوت که درون آن خالی بود و با ذعال های افروخته پر می شد . گرمای زغال ها اتو را گرم می کرد و صد البته با کوچکترین اشتباهی هم لباس را می سوزانید . بعدها کم کم اتوهای برقی هم به بازار آمد ولی تا سالها بعد هم لباسهای ما رنگ اتو را به خود ندیدند چون نیازی به این کار نبود .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

شعری از زنده یاد داراب افسر بختیار

دوشنبه 2 فروردین 1389  10:16 قبل از ظهر

نوع مطلب :ادبیات و شعر ،شخصی ،

 شعری به زبان بختیاری

 

دیدیس اَیَر

بَنگِس بكن

حرف واس بزن

كربِس بگو

در موچِمه ؟

مَر’مو اِرم ؟

یو اِكَشِه او سارمِه

ای ’دو دَر ِ بهتر ز ماه

مِینا بِنَوش ِ تیه سیاه

ای مظهر نور الاه

ای شوخ و شنگ ِ بیوفا

عاشق كشی بدرَسمیِه

حیف ِ ز تو مَهنِه بجا

شَو از غروبون تا سحر

هی اِزَ’نم ’ور حلقه در

هی اِ’كنم ’ور خاك سَر

شاید كه او یا به مَیَر

یك ذره از حالم خبر

ای بخت بد تا كی به خَو

ای ناله پَ تا كی اَثر ؟

نصف ِ دل ِ اَنجید و رَد

از لَو نمك پاشید و رَد

زجر مونِه فهمید و رَد

ئی بیوفا كافر دِله

دیدین چطور خندید و رَد ؟

عاشق چه دونه جون چِنِه ؟

مذهب چِنِه ؟

ایمون چِنِه ؟

خورد و خوراك و نون چِنِه ؟

 

به نقل از : WWW.BAHANEH.NET


 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:دوشنبه 2 فروردین 1389 | نظرات ()

سال نو مبارک

یکشنبه 1 فروردین 1389  10:30 بعد از ظهر

نوع مطلب :شخصی ،مناسبت ها ،

با یاد و نام خدا

سلام

فرارسیدن عید سعید نوروز و آغاز سال نو را به تمامی هموطنان خصوصا همکاران عزیزم در آموزش و پرورش مسجدسلیمان تبریک و تهنیت گفته و برای همه آرزوی سالی خوش  و سرشار از موفقیت و تندرستی دارم .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

سه شنبه 25 اسفند 1388  07:45 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،مناسبت ها ،

  با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما ( 8 )

  چهارشنبه ی آخر سال و مراسم چهارشنبه سوری از دیگر تفریحات ما بود . برخلاف امروز که لاستیک اتومبیل آتش می زنند و علاوه بر دود غلیظی که ایجاد می کند کسی هم نمی تواند از روی آن بپرد، در آن زمان ما با استفاده ازتخته های بدنه ی صندوق های مخصوص میوه و یا چوبهای نازک درختان و برخی مواقع  کارتن  آتش روشن کرده و از روی آن می پریدیم و چه لذتی هم می بردیم وقتی که می گفتیم : زردی من از تو سرخی تو ازمن، گرچه هیچگاه صورت سرخی نداشتیم مگراز سرما و یا براثرسیلی فقر و تنگدستی و یا برای حفظ ظاهر . یکی از آشنایان که علاقه ی شدیدی به این مراسم داشت ( هنوز هم دارد ) زمان جنگ که خاموشی بود و نمی توانستیم آتش روشن کنیم، درون اتاق شمعی  روشن می کرد و با پریدن از روی شعله ی شمع این مراسم را انجام می داد . یکی از خاطرات من از چهارشنبه سوری مربوط به سال 1351 یعنی زمانی است که در سال دوم دانشسرای مقدماتی تحصیل می کردم . خوابگاه ما روبروی یک لین کارمندی شرکت نفت بود و شب چهارشنبه سوری که بچه کارمندها خصوصا دخترها با آن لباسهای معمول و دامنهای نسبتا کوتاه از روی آتش می پریدند ( که به قول مرحوم جمالزاده چه منظره ی بدیعی هم بود ) و با صدای موزونی می خواندند : سرخی تو از من زردی من از تو،  پیش خودمان فکر می کردیم مگر این ها هم صورت زرد دارند که این را می خوانند . آن شب بیشتر بچه های همدوره در خوابگاه ما جمع شده و تماشاگر این مراسم چشم نواز بودند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 21 اسفند 1388  08:35 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما( 7 )           

   آقای احمدی یکی از ساکنان قدیمی بازار چشمه علی بود  . ایشان پس از بازنشستگی  به کار نجاری ادامه داده و وسایل مختلف چوبی از جمله کمد می ساخت . یکی از کارهای شیک و زیبایی که ساخته بود یک کمد چوبی مانند تلویزیون های قدیمی بود که در سمت راست آن یک دستگاه رادیو و یک دستگاه گرامافون را به طرز جالبی جاسازی کرده و  سمت چپ را نیز دو قسمت کرده و برای قرار دادن وسایل تریینی استفاده شده و بخش کوچکی از قسمت میانی را هم به محل نصب بلندگوها اختصاص داده بود که در آن زمان کار ابتکاری و زیبایی بود . رادیو شاوب لورنس و مارک گرامافون اگر اشتباه نکنم گراد ( GRAD ) بود . ما این دستگاه را از ایشان خریدیم  و نمی دانید چه کیفی می کردم . تازه مشکل ما شروع شده بود و آن هم خرید صفحات گرامافون بود . یادم می آید یک روز برای خرید یک صفحه ی گرامافون توانستم 15 ریال گیر بیاورم . قیمت خود صفحه 10 ریال و کرایه ی تاکسی تا نمره یک 5 ریال بود . من ناچارا پیاده رفتم نمره یک و بعد از خریدن، با تاکسی برگشتم . راستی امروزه با وجود این همه امکانات صوتی و تصویری عالی و با کیفیت صدای بسیار خوب، چرا هیچکس مدتی طولانی به موسیقی گوش نمی دهد ؟

   یک خاطره  ( تلخ  یا شیرین  قضاوت را به عهده ی خودتان می گذارم ) که از دوران دبستان دارم، مربوط به مطالعه است . پدرم چون براثر وضعیت نامناسب کار دچار ضعف بینایی شده بود مدام به ما تذکر می داد که فقط درسهایتان را بخوانید و از مطالعه ی غیرضروری ( کتاب داستان ، روزنامه و مجله ) خودداری کنید . من به مطالعه علاقه ی بسیار زیادی داشتم و برای این که پدرم متوجه نشود، آنچه را که می خواستم مطالعه کنم، در میان کتاب درسی گذاشته و به این شکل آن را می خواندم . بماند که چندین بار هم لو رفته و تنبیه  شدم .

  همین جا به اصطلاح گریزی بزنم به مجلات و نشریات آن دوره . ماهنامه ی علمی دانشمند که هنوز هم منتشر می شود، هفته نامه های سپیدوسیاه، فردوسی، جوانان،  نشریه ی فکاهی توفیق که بدون استثنا همه طرفدار آن بودند و روزنامه های کیهان و اطلاعات . نشریه ی فردوسی که مشتریان خود را داشت ولی بقیه تقریبا مورد توجه همه بودند . نمی دانید با چه شور و شوقی داستانهای دنباله دار هفته نامه ی سپدوسیاه و داستانهای به اصطلاح عشقی مجله ی جوانان را دنبال می کردیم . من که پول برای خرید نشریه نداشتم از دیگران می گرفتم و می خواندم و چه لذتی هم می بردم ( البته به عدم علاقه ی پدرم به مطالعه هم توجه داشتم ) . کاریکاتورها و طنزهای  توفیق که همیشه همه را به وجد می آورد . نشریه ای هم به نام ماهنامه ی شرکت نفت  چاپ و در اختیار مسئولین قرار می گرفت که هراز گاهی پدرم یک نسخه با خود می آورد ( البته بعد ازمطالعه ی روسا ) و ما مطالعه می کردیم، گرچه چیزی هم نداشت . ضمن خواندن روزنامه های کیهان واطلاعات،  تماشای تبلیغ برنامه ی سینماها و دیدن عکس هنرپیشگان زن با لباسهای آنچنانی و معمولا نیمه عریان نیز به قول اهل ادب از موارد تلذذ چشمی ما بود .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:8  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

Powered by
Abzarak.com