تبلیغات
مسجدسلیمان

عکسی از مسجدسلیمان - دانشجو معلمان دانشسرای مقدماتی پسران مسجدسلیمان سال 1350

یکشنبه 3 خرداد 1394  05:55 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،دانشسرای تربیت معلم ،شخصی ،عکس ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،معلم ،

  با یاد و نام خدا

 عکسی از دانشجو معلمان دانشسرای مقدماتی پسران مسجدسلیمان سال 1350 

 

  با تشکر از دوست خوبم آقای عبود شکیب که این عکس را در اختیارم گذاشتند.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:یکشنبه 3 خرداد 1394 | نظرات ()

عکسی از مسجدسلیمان - یک شیر چاه نفت در محله ی نفتون مسجدسلیمان

شنبه 2 خرداد 1394  02:29 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،شرکت نفت ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،عکس ،

  با یاد و نام خدا

عکسی از یک شیر چاه نفت در محله ی نفتون مسجدسلیمان


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:شنبه 2 خرداد 1394 | نظرات ()

باورهای بختیاری ها ( 1 )

شنبه 2 خرداد 1394  09:57 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،بختیاری ،زبان بختیاری ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد ونام خدا

  باورهای بختیاری ها ( 1 )

  ادامه ی مطلب باورهای بختیاری ها

برخی باورها

 

1- اگر مرغی مثل خروس صدا می کرد بدشگون[2] دانسته و بلافاصله سرش را می بریدند.

 

2- خواب زن چپ است یعنی وارونه تعبیر می شود.

 

3- برای طلب باران مراسمی برگزار می کردند که به آن هَل هَل هَلونَکی می گفتند.

 

4- همیشه روی بلندی ها می روند و روبه امامزاده ها سلام می دهند .

 

5- به متولیان امامزاده ها که به آنها سادات می گفتند احترام می گذاشتند.

 

6- هنگام ورود به مجلس، با تک تک افراد احوالپرسی می کنند.

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:شنبه 2 خرداد 1394 | نظرات ()

عکسی از مسجدسلیمان

جمعه 1 خرداد 1394  10:14 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد و نام خدا

  عکسی از مسجدسلیمان ( باشگاه ایران )


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:جمعه 1 خرداد 1394 | نظرات ()

عکسی از همکاران دبستان شریعتی ( ششم بهمن سابق ) مسجدسلیمان

پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394  09:20 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،معلم ،

  با یاد و نام خدا

  عکسی از همکاران دبستان شریعتی ( ششم بهمن سابق ) مسجدسلیمان


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 | نظرات ()

باورهای بختیاری ها

پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394  09:07 بعد از ظهر

نوع مطلب :بختیاری ،شخصی ،مسجدسلیمان ،اجتماعی ،

  با یاد ونام خدا

  باورهای بختیاری ها

  در بین بختیاری ها مانند دیگر اقوام، باورهای زیادی وجود دارند که با زندگی مردم عجین شده و تمام کارها و برخوردهای روزمره شان، بر اساس همین باورها صورت می گیرد. باورها ( خرافی یا غیرخرافی ) جزیی از فرهنگ هر قوم و منشا حرکت و نشان دهنده ی نحوه ی زندگی افراد هستند. با استفاده از باورها می توان بر افراد تسلط یافته و آنها را به هر جهت دلخواه حرکت داد، متوقف کرد و یا به عقب برگرداند

  خاستگاه باورها

  خاستگاه بسیاری از باورها معلوم نیست. برخی نشات گرفته از اعتقادات مذهبی هستند که با توجه به بی اطلاعی افراد تغییر جهت داده اند و برخی را باتوجه به شباهتهایشان، به عقاید مذهبی گذشته مرتبط می دانند.

 بختیاری ها و باورهایشان

  عطامحمد رادمنش درباره ی بختیاری ها و باورهایشان می نویسد:

هرچند باورهای فرهنگی آنان[بختیاری ها] در گذر زمان دستخوش تاثیرپذیری های جغرافیایی، تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و حتی سیاسی شده، اما این عوامل هیچكدام نتوانسته بنیاد كهن آن را سست كند و پیوند آن را با آیندگان بگسلاند؛ گویش ها، پوشش ها و آیین های آنان تا حد زیادی اصیل مانده است و بسیاری از واژگان كهن هنوز در بین آنان رواج دارد.  

  حفظ باورها

  باورها از نسلی به نسل بعدی منتقل می گردند و در این انتقال تحت تاثیر محیط قرارگرفته، تغییر کرده و حتی ممکن است فراموش شوند. ورود تکنولوژی به زندگی مردم، سبب فراموشی باورها است و بسیاری از آنها اکنون فقط در یادها مانده اند. بسیاری از این باورها اکنون کمرنگ شده و برخی نیز به علت تغییرات اجتماعی، مهاجرت به شهرها، ارتباط با مردم دیگر شهرها و مناطق، سست شدن روابط اجتماعی بین افراد و ... . فراموش شده اند.                                                                                                           


ادامه مطلب

نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 | نظرات ()

سلامی دوباره

پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394  09:17 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،مناسبت ها ،

  با یاد و نام خدا

  سلام، سلام به همه ی دوستانی که برایم پیام گذاشتند.

  یک عذرخواهی بزرگ بدهکارم به خاطر دیر جواب دادنم. ولی حقیقتش تقصیر من نیست. لعنت بر پیری و فراموشی که از تبعات آن است. من رمز ورود به وبلاگ را فراموش کرده بودم و حال بعد از بیش از دو سال، توانستم وبلاگم را فعال کنم. از تمام کسانی که برایم پیام گذاشتند، چه تایید و چه .....، ممنونم. امیدوارم مطالبم آنقدر خوب باشند که شما را به خواندنشان تشویق کنند. مطمئنا از این پس بیشتر خواهم نوشت. با سپاس از همه ی دوستان   


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 | نظرات ()

داستان کوتاه

سه شنبه 14 اردیبهشت 1389  11:12 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،زبان ،سرگرمی ،شخصی ،

   مرد و مار

پسری اتفاقی پایش را روی دم ماری گذاشت،  مار برگشته و او را نیش زد بطوریکه مرد . پدر با خشم تبرش را برداشت ، مار را تعقیب کرد ، قسمتی از دم او را قطع کرد بنابراین مار برای انتقام شروع کرد به نیش زدن تعدادی از گوسفندان کشاورز و زیان زیادی به او وارد کرد . خوب، کشاورز فکر کرد بهتر است با مار آشتی کند ، و غذا و عسل به دهانه ی محل استراحت او آورد ، و به او گفت: بیا فراموش کنیم و ببخشیم ، شاید تو حق داشتی پسر مرا تنبیه کنی، و و با نیش زدن گوسندانم تلافی کنی، اما من مسلما حق داشتم انتقام بگیرم، حالا که هر دو راضی هستیم چرا نباید دوباره دوست باشیم ؟

نه نه ، مار گفت: هدایایت را ببر، ممکن نیست تو مرگ پسرت و من از دست دادن دمم را فراموش کنیم .

آسیب ها ممکن است بخشیده شوند ولی فراموش نخواهند شد .

The Man and the Serpent
A Countryman’s son by accident trod upon a Serpent’s tail, which turned and bit him so that he died. The father in a rage got his axe, and pursuing the Serpent, cut off part of its tail. So the Serpent in revenge began stinging several of the Farmer’s cattle and caused him severe loss. Well, the Farmer thought it best to make it up with the Serpent, and brought food and honey to the mouth of its lair, and said to it: ‘Let’s forget and forgive; perhaps you were right to punish my son, and take vengeance on my cattle, but surely I was right in trying to revenge him; now that we are both satisfied why should not we be friends again?’
‘No, no,’ said the Serpent; ‘take away your gifts; you can never forget the death of your son, nor I the loss of my tail.’
Injuries may be forgiven, but not forgotten.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

تبریک روز معلم

شنبه 11 اردیبهشت 1389  11:16 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،معلم ،مناسبت ها ،

   با یاد و نام خدا

  هرسال  فرارسیدن روز معلم، درس « دوست بزرگ بچه ها » در کتاب فارسی پایه ی پنجم ابتدایی و گفته ی مرحوم جبار باغچه بان، بزرگمرد عرصه ی تعلیم وتربیت را به یادم می آورد که گفته بود: معلم باید مانند شمع فروزان باشد خود بسوزد و به دیگران خواه توانگر خواه بی چیز، خواه سالم و ...، یکسان روشنایی بخشد .

  روز معلم را به عموم معلمین خصوصا همکارانم در آموزش و پرورش مسجدسلیمان تبریک گفته و برای همه ی عزیزان آرزوی سربلندی و موفقیت دارم . جا دارد در همین جا هم یادی بکنیم از بهمن خسروی، ابراهیم منجزی و دیگرعزیزانی که در سال گذشته از میان مارفتند . روحشان شاد و یادشان گرامی باد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

پرواز

شنبه 4 اردیبهشت 1389  10:32 قبل از ظهر

نوع مطلب :زبان ،ادبیات و شعر ،شخصی ،

     پرواز       از : نیما یوشیج

در پیله تا به کی بر خویشتن تنی ؟         پرسید کرم را ، مرغ از فروتنی ،

تاچند منزوی و در کنج خلوتی              در بسته تا به کی، در محبس تنی

در فکر رستنم، پاسخ بداد کرم              خلوت نشسته ام زین روی منحنی

هم سالهای من پروانگان شدند               جستند از این قفس و گشتند دیدنی

در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ         یا پر برآورم بهر پریدنی

اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی؟      کوشش نمی کنی ، پری نمی زنی؟


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

داستان کوتاه

جمعه 3 اردیبهشت 1389  06:26 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،زبان ،سرگرمی ،شخصی ،

تقسیم کردن شیر

روزی شیر به همراه روباه، شغال و گرگ به شکار رفت . آنها  جستجو کردند و کردند تا سرانجام یک گوزن نر را گیر انداخته و جانش را گرفتند . سپس این سوال پیش آمد که شکار چگونه تقسیم خواهد شد . شیر غرید: این گوزن را برای من چهار قسمت کنید،  بنابراین بقیه ی حیوانات پوست گوزن را کندند و آن را به چهار قسمت تقسیم کردند . سپس شیر جلو لاشه ایستاد و گفت ( رای داد ) : اولین ربع مال من است به خاطر قدرت من به عنوان پادشاه جانوران ( سلطان جانوران ) ، به عنوان قاضی دومین سهم مال من است ، سهم دیگر به من می رسد به خاطر شرکت در شکار ، و برای قسمت چهارم، خوب، برای آن، من دوست دارم ببینم کدام یک از شما جرات دارد به آن دست بزند .

روباه در حالیکه دمش را لای پاهایش گذاشته بود و دور می شد غرولندکنان گفت : پیف ، اما با صدای کوتاه خرناسی کشید . تو ممکن است نیروهای کار ( کارگر ) را تقسیم کنی ، اما شکار ( غنیمت ) را تقسیم نخواهی کرد .

  اصل متن داستان :

 

 

The Lion’s Share
The Lion went once a-hunting along with the Fox, the Jackal, and the Wolf. They hunted and they hunted till at last they surprised a Stag, and soon took its life. Then came the question how the spoil should be divided. Quarter me this Stag,’ roared the Lion; so the other animals skinned it and cut it into four parts. Then the Lion took his stand in front of the carcass and pronounced judgment: The first quarter is for me in my capacity as King of Beasts; the second is mine as arbiter; another share comes to me for my part in the chase; and as for the fourth quarter, well, as for that, I should like to see which of you will dare to lay a paw up on it.’
‘Humph,’ grumbled the Fox as he walked away with his tail between his legs; but he spoke in a low growl .‘You may share the labours of the great, but you will not share the spoil.’


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

داستان کوتاه

پنجشنبه 19 فروردین 1389  03:49 بعد از ظهر

نوع مطلب :زبان ،سرگرمی ،شخصی ،

  با یاد و نام خدا

  سگ و سایه

  اتفاق افتاد سگی یک تکه گوشت داشت که در دهان گرفته و به لانه اش می برد که با آرامش آن را بخورد . در مسیرش به خانه،  باید ازروی یک پل تخته ای که بر روی جوی آب روانی قرار داشت بگذرد . وقتی از روی پل می گذشت، به پایین نگاه کرد و سایه ی خودش را که در آب افتاده بود دید . فکر کرد این سگ دیگری است با یک تکه گوشت دیگر، تصمیم گرفت که آن تکه گوشت را هم داشته باشد ( به دست بیاورد ) .  بنابراین به سایه ی درون در آب حمله کرد، اما به محض اینکه دهانش را باز کرد گوشت در آب افتاد و دیگر آن را ندید .

مواظب باشید مبادا با چنگ زدن به سایه، آنچه را هم دارید از دست بدهید . 

  اصل متن داستان :

 

The Dog and the Shadow
It happened that a Dog had got a piece of meat and was carrying it home in his mouth to eat it in peace. Now on his way home he had to cross a plank lying across a running brook. As he crossed, he looked down and saw his own shadow reflected in the water beneath. Thinking it was another dog with another piece of meat, he made up his mind to have that also. So he made a snap at the shadow in the water, but as he opened his mouth the piece of meat fell out, dropped into the water and was never seen more.
Beware lest you lose the substance by grasping at the shadow.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

پیامی برای یک دوست

سه شنبه 17 فروردین 1389  10:53 بعد از ظهر

آقای ناصری عزیز با سلام . پیام شما را دیدم و خوشحالم که یکی از همشهری هایم به مطالب من علاقه نشان داده است . از حسن ظن شما و اظهار علاقه به مطالب وبلاگم ممنونم . من سالهای 1368 و 1369 درس دانش اجتماعی را تدریس می کردم و بسیاری از نامها را فراموش کرده ام که آن هم به علت پیری و گذشت زمان است . امیدوارم هرجا که هستید موفق و پیروز باشید . با تشکر

نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

داستان کوتاه

سه شنبه 17 فروردین 1389  10:48 بعد از ظهر

نوع مطلب :ادبیات و شعر ،شخصی ،سرگرمی ،

   گرگ و بره

  روزی یک گرگ کنار یک چشمه در دامنه ی کوه آب می خورد و در همان حال  اطراف را نگاه می کرد و  بره ای را دید که کمی پایین تر آب می خورد . گرگ فکر کرد این شام من است، اگر بتوانم بهانه ای پیدا کنم تا به او حمله کنم .سپس با صدای بلند به بره گفت : چگونه جرات کردی آبی را که من از آن می نوشم گل آلود کنی؟

  بره گفت: نه نه آقا ، من آب را گل آلود نکرده ام ، آب از سمت  شما به طرف من می آید .

  گرگ گفت : خوب پس، چرا سال قبل همین موقع مرا با یک نام بد صدازدی؟

  بره گفت : امکان ندارد، من فقط شش ماه سن دارم ( آن زمان به دنیا نیامده بودم ) .

  گرگ با غرولند گفت : اشکال ندارد، اگر تو نبودی پدرت بود، و به بره ی کوچک حمله کرد . او را خورد .   اما بره قبل از اینکه بمیرد با صدای بریده بریده گفت : هیچ بهانه ای به کار ظالم نمی آید ( ظالم برای کار خود نیاز به هیچ بهانه ای ندارد ) .

   اصل متن داستان

The Wolf and the Lamb
Once upon a time a Wolf was lapping at a spring on a hillside, when, looking up, what should he see but a Lamb just beginning to drink a little lower down. ‘There’s my supper,’ thought he, ‘if only I can find some excuse to seize it.’ Then he called out to the Lamb, ‘How dare you muddle the water from which I am drinking?’
‘Nay, master, nay,’ said Lambikin; ‘if the water be muddy up there, I cannot be the cause of it, for it runs down from you to me.’
‘Well, then,’ said the Wolf, ‘why did you call me bad names this time last year?’
‘That cannot be,’ said the Lamb; ‘I am only six months old.’
‘I don’t care,’ snarled the Wolf; ‘if it was not you it was your father;’ and with that he rushed upon the poor little Lamb and .WARRA WARRA WARRA WARRA WARRA .ate her all up. But before she died she gasped out .‘Any excuse will serve a tyrant.’


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

دوشنبه 16 فروردین 1389  02:26 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

   یكی از سرگرمی ها گوش دادن به رادیو بود كه همه هم نداشتند . در سالهای دهه ی چهل معدودی از منازل رادیوهای لامپی داشتند . اولین رادیوهایی که وارد بازار شدند مارکونی بودند که شبیه به یک مکعب و ابعادی تقریبا به اندازه ی  70 سانتیمتر داشتند . این رادیوها مشكلات خودش را داشت، یك رشته سیم به عنوان آنتن كه بربالای خانه كشیده شده و از دو طرف عایق بود كه به زمین اتصال نداشته باشد، دیرروشن شدن رادیو ( باید لامپ ها  گرم می شد تا بعد رادیو كارش را شروع می كرد ) ، خش خش زیاد رادیو به علت استفاده از امواج رادیویی متوسط و بلند (MW&LW  ) و بسیاری مشكلات دیگر . از تعمیرات آن نگویم كه بهتر است . یکی از همکاران در دبیرستان سینا تعریف می کرد که در آن سالها همسایه ی ما یک رادیو داشت و شبها از سایر همسایه ها دعوت می کرد که به منزل او بروند و رادیو گوش کنند ( البته اخبار مورد نظر بود ) و خانه ی اوهر شب شبیه به قهوه خانه ها می شد که همه گوش تاگوش نشسته و در حالیکه چای می خوردند به اخبار رادیو گوش داده و بحث و گفتگو هم می کردند .

 پدرم به خاطر علاقه ی خاصی که پیداکرده بود، زمانی که در عنبل ساکن بودیم یک دستگاه از همان رادیوهای مارکونی را خریده بود . این رادیو شبیه به مکعب و ابعادی تقریبا  70 سانتیمتری داشت ( در حد یک مبل متوسط امروزی ) . یکی از همسایه ها به نام استادحسین که نجار بود،  کمدی برایمان ساخته بود که از دوقسمتبه هم چسبیده تشکیل می شد بخش اول کشو و میزی  که از آن برای نوشتن استفاده می شد و بخش دوم  کمی بلندتر که به دو قسمت مساوی تقسیم می شد . قسمت بالا به ابعاد تقریبی 80 سانتیمتر محل همان رادیو فوق الذکر بود که درب شیشه ای زیبایی هم داشت و قسمت پایین نیز کمد کوچکی به همان ابعاد که محل قرار دادن پوشه و یا مدارک بود . سالها آرزو داشتم چیزی شبیه به آن داشته باشم که آخر هم به آرزویم نرسیدم . بعد از بسته شدن عنبل و انتقال به مسجدسلیمان، یکی از همسایه ها که به هفتگل منتقل شده بود آن رادیو را از پدرم خرید .

 در زمان پخش اخبار پیچ رادیو را که باز می کردی، گوینده می گفت : سلام شنوندگان عزیز اینجا تهران صدای ایران و متعاقب آن اخبار شروع می شد . یکی از برنامه های نسبتا پرطرفدار در دهه ی 1340  برنامه ی قرعه کشی بلیط های بخت آزمایی بود . مجری برنامه که کمال الدین مستجاب الدعوه نام داشت، نتیجه ی قرعه کشی را اعلام و وقتی کسی با خرید یک بلیط 2 تومانی مثلا 5 تومان برنده می شد چه کیفی می کرد . او می توانست با ارائه ی بلیط به هر کدام از فروشندگانی که در سطح شهر بودند جایزه ی خود را دریافت کند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:9  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

Powered by
Abzarak.com