تبلیغات
مسجدسلیمان

تبریک سال تحصیلی جدید

چهارشنبه 31 شهریور 1395  10:12 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،مسجدسلیمان ،معلم ،

  با یاد و نام خدا 

   سال تحصیلی جدید مبارک 

  

 

 

  سال تحصیلی جدید را به همه ی دست اندرکاران آموزش و پرورش، همکارانم در آموزش و پرورش مسجدسلیمان و خصوصا به همکاران بازنشسته تبریک می گویم. 

  یادی هم بکنیم از همکاران بازنشسته که به جبر زمان و جرم بازنشستگی، از خاطره ها رفته اند همچون آقایان  موسی پور، فرهادیان و... ، و نیز کسانی که دیگر در بین مانیستند زنده یادان حیدرقلی کاوش، زالی کاهکش، مطلق، ارزانی، یدالله بابادی و ... .  


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:چهارشنبه 31 شهریور 1395 | نظرات ()

عکسی از مسجدسلیمان - سینمای تابستانی نفتون

چهارشنبه 31 شهریور 1395  11:01 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،خاطرات ،سرگرمی ،شخصی ،شرکت نفت ،عکس ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،

   با یاد و نام خدا 

   عکسی از مسجدسلیمان - سینمای تابستانی نفتون

 

 

  این عکس از من نیست و یادم نمی آید چه کسی آنرا برایم فرستاده است. به هر حال از صاحب عکس که آن را گرفته عذرخواهی می کنم اگر به اصطلاح کپی رایت را رعایت نکرده ام. باور کنید اگر پیام بدهد و از من بخواهد، این پست را هم حذف خواهم کرد. 

  این عکس را به یاد گذشته روی وبلاگم گذاشته ام، به یاد روزهایی که پیاده از مسیر مال شنبه .پانسیون خیام پیاده به نفتوتن رفته و برمی گتیم تا فیلمی را تماشا کنیم. بادش بخیر 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:چهارشنبه 31 شهریور 1395 | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

سه شنبه 16 شهریور 1395  08:25 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،خاطرات ،سرگرمی ،شخصی ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  تابستان و کارکردن ما

  این بخش از خاطرات شیرین وتلخ از مسجدسلیمان را قبلا روی وبلاگ نگذاشته بودم و حقیقتش را بخواهید زیاد هم تمایلی به این کار نداشتم ولی بالاخره تصمیم گرفتم این کار را بکنم.

  تابستان که می شد، بعضی از بچه ها که معمولا بزرگتر از بقیه بودند، برای تامین مخارج زندگی کار می کردند، عده ای شیرینی فروشی، بعضی بستنی فروشی، تعدادی وردست بنا  و برخی هم  سرتاسری می فروختند ( فروش سرتاسری و جرزدن بچه ها هم داستان خودش را داشت ).

  یادم می آید بعداز اعلام نتایج و تعطیل شدن دبیرستانها، پسر همسایه مان طبق روال هر سال تصمیم داشت کار کند و از آنجا که کار کارخانه ی تانک سازی تلخاب تازه آغاز شده بود، می خواست در آنجا کار کند. من هم به سرم زد که کار کنم. مرحوم پدرم ابتدا راضی نبود ولی به هرحال قانعش کردم و یک روز صبح با پسر همسایه به سمت تلخاب راه افتادیم. دردسر برخورد بچه های ریل ویل (محله ی ریل وی ) را به جان خریدیم و پس از گذشتن از چیت شویی و ریل ویل و عبور از کنار مخزن آب بالای محله ی تلخاب که هنوز هم هست، به محل احداث کارخانه رسیدیم. قبلا یکبار به همراه مرحوم داییم برای تماشای مسابقات اسب دوانی به آنجا رفته بودم ولی حالا شرایط فرق می کرد. کارگران مشغول کار بودند و با کمال بی توجهی به مسائل امنیت کاری، بخشی از محوطه را هم با مواد منفجره، منفجر کردند. به هرحال خودمان را به سرکارگر رساندیم و از او تقاضای کار کردیم. او که آدم خبره ای بود با همان نگاه اول فهمید که من اهل کار نیستم ولی از پسرهمسایه خواست که فردا صبح سرکار حاضر شود. راستش را بخواهید سختی مسیررفت و آمد و وضعیت کارگرانی که در گرما کار می کردند، از همان ابتدا مرا از کارکردن ترساند و خوشحال هم شدم که سرکارگر نپذیرفت. از صبح روز بعد هم همسفرم ظرف غذا به دست، رفت و مشغول کار شد.

  برای برگشتن تصمیم گرفتیم که از داخل محله ی تلخاب برگردیم. تا آن زمان هنوز تلخاب در اختیار شرکت نفت بود. خانه های پیش ساخته با حیاط های بزرگ و مشجر که نشان از آب دائم و 24 ساعته می داد ( مقدار آبی که به خاطر وضعیت اکثریت مناطق مسجدسلیمان، حتی درذهن ما هم نمی گنجید )، باغچه های گلکاری شده که نشان می داد باغبانها مرتبا آنها را مراقبت و محافظت می کنند، خودروهای شیک درون حیاط ها، محوطه ی تمیز و بدون آشعال و زباله و.... ، گویی وارد دنیای دیگری شده بودیم. در اثنای راه گذرمان از کنار استخر تلخاب بود که گروهی زن و دختر که اکثرا خارجی بودند ( البته احتمالا از اعضای خانواده ی کارکنان عالیرتبه ی ایرانی شرکت نقت هم در بین آنان بودند)، با لباس محصوص شنا ( مایوهای یک و دو تکه ) در استخر شنا می کردند عده ای از آنها هم همان لباس را بیرون آورده و در حالیکه دمر روی کاشی های کنار استخر دراز کشیده بودند، حمام آفتاب می گرفتند تا برنزه شوند. بخشهایی از بدن آنها که زیر لباس برنزه نشده بود، کاملا به چشم می آمد.

  جدی می گویم برخی از آنها از اینکه می دیدند رهگذرانی جون ما ندید بدیدها ( که حق هم داشتیم ) با دهانی باز و چشمانی از تعجب و لذت گشاد شده آنها را نگاه می کنیم، حالت سکسی تری به خود گرفته و به خوبی هم می دانستند که با این کار خود، چه بلایی برسر اعصاب ما می آورند.

  یادم می آید یکی از آنها در حالیکه دمر روی کاشی های کنار استخر دراز کشیده و حمام آفتاب می گرفت، با لبخند ملیحی به ما نگاه می کرد ودر همان حال پاهایش را تکان می داد و می لرزاند، لرزشی لذت بخش که حتی بعد از گذشت سالیان دراز هموز نتوانسته ام از خاطر ببرم. نمی دانم چه مدت در این حالت بیهوشی بودیم که با اهن و تلپ نگهبانان شرکت نفت، به خود آمده و از آنجا دور شدیم.    

  در طول عمرم مسافرتهایی رفتم حتی به خارج از کشور و مناطق زیاد و مناظر زیبایی را دیدم ولی باور کنید هیچگاه دنیا را به زیبایی آن روز گرم تابستان دهه ی 1350 در کنار استخر تلخاب مسجدسلیمان، ندیدم.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:سه شنبه 16 شهریور 1395 | نظرات ()

عکسی از مسجدسلیمان - ساختمان قدیمی دبستان پاسدار

دوشنبه 8 شهریور 1395  10:22 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،عکس ،مسجدسلیمان ،معلم ،

  با یاد و نام خدا 

  عکسی از مسجدسلیمان - ساختمان قدیمی دبستان پاسدار  


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:دوشنبه 8 شهریور 1395 | نظرات ()

پیامی از یک همکار و همشهری

چهارشنبه 27 مرداد 1395  09:50 قبل از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،عکس ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،معلم ،

  با یاد ونام خدا

  پیامی از یک همکار و همشهری

  یکی از همشهریها پس از دیدن عکسهای دبستان سعدی، پیام زیر را گذاشتند که عین آن را آورده ام. باور کنید از اینکه کار من سبب رضایت خاطر یکی از همکاران شده، بسیار خوشحالم. کاش این دوست عزیز آدرسی از خودشان می دادند تا با ایشان ارتباطی داشته باشم. به هرحال خوشحالم وبرای این همکار و همشهری خوبم آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.

 

  جمعه ۲۲ مرداد۱۳۹۵ ساعت: 15:0

  نمیدونین چقدر ازدیدن عکسهای دبستان سعدی خوشحال شدم ،نمیدونین چقدرازشوق اشک ریختم،نمیدونین چقدرشبا رویای این دبستان وخاطراتش منو سرگرم میکنه،نمیدونین که عشق به این مدرسه ومعلمای خوب اون منو معلم کرد وحالاکه بازنشسته شدم آرزودارم زمان به عقب برگرده ومن یه باردیگه دانش آموز این مدرسه بشم......انشاالله هرآرزویی دارین برآورده بشه


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:چهارشنبه 27 مرداد 1395 | نظرات ()

عکسهایی از مسجدسلیمان - دبستان 12 فروردین ( حسروی سابق )

دوشنبه 25 مرداد 1395  04:37 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،عکس ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،معلم ،

 با یاد و نام خدا 

  عکسهایی از مسجدسلیمان - دبستان 12 فروردین   

 

  

 

 

 

 

  دو عکس آخر با فاصله ی زمانی تقریبا نیم قرن گرفته شده اند. عکس ماقبل آخر حدود سال 1340 و عکس آخر را خودم سال 1389 گرفتم. یک مقایسه ی ساده نشان می دهد که این ساختمان حتی اگر همان سال 1340 ساخته شده باشد، 50 سال است که استفاده می شود. شاید یک رکورد باشد ولی به مسئله ی ایمنی ساختمان هم باید توجه کرد.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:دوشنبه 25 مرداد 1395 | نظرات ()

سخنی با یک همشهری

پنجشنبه 21 مرداد 1395  10:26 قبل از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،عکس ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،معلم ،

با یاد ونام خدا 

  یکی از همشهریان عزیز پیامی روی وبلاگ گذاشتند که عین پیامشان را در اینجا می آورم: 

  (سلام معلمان زیادی در مسجد سلیمان زحمت کشیدن لطف کنین عکس های ببیشتری از معلمان قدیم و کسانیکه در اداره کار می کردن بزارین ).  

  در جواب این دوست عزیز باید عرض کنم که اگر عکسی از همکاران داشته باشم، خصوصا همکاران قدیمی، با اجازه ی خودشان روی وبلاگ خواهم گذاشت. امیدوارم اگر عکسی دارید برایم بفرستید تا از آن استفاده کنم. 

  ایمیل من هم این است :  torkdez@gmail.com


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 مرداد 1395 | نظرات ()

تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

دوشنبه 11 مرداد 1395  01:55 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،قدیمی ،مناسبت ها ،

  با یاد و نام خدا

  تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

  باز هم غم و اندوه از دست دادن یک برادر، دوست و همکار در دلها نشست و یکی دیگر از همکاران فرهنگی، دوست و همکار خوبم سید منصور صالحی دارفانی را وداع گفتند.

  زنده یاد سید منصور صالحی سالها در مدارس مختلف مسجدسلیمان به کار اشتغال داشتند. اولین بار در سال 1371 که مدیریت دبیرستان بزرگسالان حضرت رسول (ص) مسجدسلیمان  به من واگذار شد، محل دبیرستان در مدرسه ی راهنمایی انقلاب بود و سید منصور در آن زمان سرایداری این آموزشگاه را به عهده داشتند. در آن زمان و بعد از آنکه من هم از آنجا رفتم، ایشان با دیگر مدیران آموزشگاه همکاری خوبی داشتند و هیچگاه صورت همیشه بشاش و تلاش زیاد این دوست خوب را فراموش نخواهم کرد. این برادر خوب در حادثه ی رانندگی به شدت آسیب دیده و چتد روز قبل در بیمارستان طالقانی اهواز، فوت کردند.

  درگذشت این برادر بزرگوار و این همکار قدیمی را به خانواده ی آن مرحوم و به همکارانم در اداره ی آموزش و پرورش مسجدسلیمان تسلیت می گویم. برای آن زنده یاد آمرزش و مغفرت الهی و برای خانواده و یازماندگان، صبرو سلامتی آرزومندم.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:دوشنبه 11 مرداد 1395 | نظرات ()

عکسهایی از مسجدسلیمان - دبستان سعدی

پنجشنبه 31 تیر 1395  04:59 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،عکس ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،معلم ،

  با یاد و نام خدا 

  عکسهایی از دبستان سعدی مسجدسلیمان 

  دبستان سعدی در محله ی پشت برج مسجدسلیمان از مدارس قدیمی این شهر است. از مدیران قدیمی این دبستان می توانم از برادر خوبم آقای حاجت شجاع خو یاد کنم. متاسفانه این دبستان قدیمی تعطیل شده و به وضعیتی درآمده که خود شما در تصاویر می توانید ببینید.   

 

  

 

 

 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:پنجشنبه 31 تیر 1395 | نظرات ()

عکسی از مسجدسلیمان

سه شنبه 22 تیر 1395  10:35 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،شرکت نفت ،عکس ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،

   با یاد و نام خدا 

   عکسی از مسجدسلیمان 

   این عکس را 14 شهریور 1394 روی وبلاگ گذاشته بودم. امروز یکی از همشهریان خوبم به نام آقای نظریان با من تماس گرفتند و گفتند که این ساختمان در اختیار مستوفی زاده مسئول گاراژ شرکت نفت یا به قول امروزی ها، ترابری شرکت نفت مسجدسلیمان قرار داشت. من هم مطلبم را اصلاح کرده و از ایشان هم به خاطر یادآوریشان تشکر می کنم. 

  

عکسی از بنگله ی فدیمیدر مسیرجاده ی فرودگاه قدیمی مسجدسلیمان


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:سه شنبه 22 تیر 1395 | نظرات ()

یک عکس

جمعه 11 تیر 1395  02:09 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،خاطرات ،سرگرمی ،شخصی ،شرکت نفت ،عکس ،مسجدسلیمان ،

 با یاد و نام خدا 

  یک عکس 

  سلام دوستان عزیز این عکس را دوستی در اختیار من گذاشت و پرسید: این سینمای تابستانی در کدام شهر قراردارد؟ من نتوانستم تشحیص دهم. امیدوارم دوستانی که اطلاعی در مورد محل این سینما دارند به من هم بگویمد. بی نهایت ممنون خواهم شد 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:سه شنبه 15 تیر 1395 | نظرات ()

عکسی و خاطره ای

جمعه 28 خرداد 1395  08:07 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،عکس ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،معلم ،مناسبت ها ،

  با یاد و نام خدا 

   عکسی و خاطره ای 

 

 

 

  سال قبل در محل دبستان غیردولتی که مشغول کار هستم، با آقای گرامی که از همشهریهایم هستند آشنا شدم.ایشان فرزند زنده یاد گرامی از مدیران قدیمی مدارس مسجدسلیمان هستند. مرحوم گرامی اولین مدیری بودند که من در ابتدای استخدامم با ایشان کار کردم و به جرات می گویم پس از دبیران خوب دانشسرای مقدماتی، بیشترین چیزهایی را که در زندگ ی شغلیم نیاز داشتم، از این بزرگوار یاد گرفتم.

  یادم می آید در ابتدای مهرماه 1352 و پس از انجام آزمایشات پزشکی به دایره ی آموزش ابتدایی اداره ی آموزش و پرورش مسجدسلیمان معرفی شدیم. روز پنجشنبه پنچم مهرماه 1352 حدود ساعت یازده صبح ابلاغ مرا برای دبستان دکتر شریعتی ( ششم بهمن سابق ) در محله ی چهاربیشه به دستم دادند و تاکید پشت تاکید که حتما امروز به دبستان تحویل دهیم. من هم با شوق زیاد وکمی دلهره به آنجا رفتم.

  در بدو ورودم به آقایی برخوردم و از ایشان محل دفتر دبستان را پرسیدم که از من پرسیدند: چه کار دارید؟ ابلاغم را به ایشان نشان دادم و دیدم با رویی گشاده جواب دادند: من گرامی هستم، مدیر مدرسه و سپس ابلاغم را به همکار دیگری دادند تا در دفتر اندیکاتور ثبت و شروع به کار مرا به اداره اعلام نمایند. همکار دوم که بعدها نامشان را انستم، آقای درعلی زاده بودند که فکرکنم فوت کرده اند خدایشان بیامرزد. سرایدار مدرسه هم مرحوم کریم کاهکش بودند که هیچ وقت کری هایی که با همکاران خصوصا مرحوم خیری داشتند، فراموش نمی کنم.

  خلاصه مرحوم گرامی به من گفتند امروز پنجشنبه است و شما روز شنبه صبح که نوبت سازمان پسر است به مدرسه تشریف بیاورید. در آن زمان مدارس دو سازمانه و معمولا هفته ی اول دخترها نوبت صبح بودند.

  روز شنبه هفتم مهرماه که اتفاقا روزتولدم هم بود، با شوق، دلهره و کمی هم خجالت به مدرسه مراجعه کردم. مرحوم گرامی ضمن معرفی من به دیگر همکاران پرسیدند: چه کلاسی دوست داری تدریس کنی؟ من هم جواب دادم: پنجم. ایشان هم با خوشرویی جواب دادند اتفاقا ما هم معلم پنجم نیاز داریم. سپس دانش آموزان پایه ی پنجم را به اصطلاح کلاس بندی کرده و کلاس پنجم ب را به من دادند. دیگر همکاران پایه ی پنجم زنده یاد گودرز خیری و آقای علیزاده بودند. همکاران پایه های دیگر را هم به تدریج شناختم، آقای هوشنگ بابادی شوراب که به تازگی از شهرکرد منتقل شده و اتقاقا ساکن محله ی بازار چشنه علی یعنی هم محله ی من بودند، آقای قاسمی ( بهفر ) زنده یاد قرامرز علی محمد گوشه، آقای آذری، آقای هفشیجانی و بقیه را متاسفانه به خاطر نمی آورم و چند نفر همکار زن هم داشتیم که از بردن نامشان معذورم. معاونین هم مرحوم زالی کاهکش و آقای ایسوند بودند.

  کار درکنار مدیری همچون زنده یاد گرامی سبب شد تجربیات زیادی خصوصا در ارتباطات اجتماعی و کاری کسب کنم که ترکیب این تجربیات با آنچه در دانشسرا از دبیران خوبم فرا گرفته بودم سبب شد در کارم موفقیتی به دست آورم. باور کنید کار با آموزگار تازه کار نیاز به تجربه ای دارد که این بزرگمرد داشتند و این ارتباط سبب شد که خیلی زود با جو مدرسه و کار خو بگیرم.

  برای زنده یاد گرامی مغفرت الهی و برای بازماندگانشان سلامتی آرزو دارم.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:جمعه 28 خرداد 1395 | نظرات ()

عکسهایی از مسجدسلیمان - دبستان سرباز

دوشنبه 17 خرداد 1395  11:13 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،عکس ،مسجدسلیمان ،معلم ،

  با یاد و نام خدا 

  عکسهایی از مسجدسلیمان - دبستان سرباز 

   

  

  یاد روزهایی که با همکاران در این مدرسه جمع شده و مسابقات تنیس روی میز برگزار می کردیم، جهانبخش پروینی، عباس سلیمانی، زنده یاد خسروی و ....، و به راستی که یاد آن روزها بخیر.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:دوشنبه 17 خرداد 1395 | نظرات ()

عکسهایی از مسجدسلیمان - دبیرستان حجاب ( شهدخت سابق )

پنجشنبه 13 خرداد 1395  03:47 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،عکس ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،معلم ،

  با یاد و نام خدا 

  عکسهایی از مسجدسلیمان - دبیرستان حجاب ( شهدخت سابق ) در محله ی بازار چشمه علی 

  

 

 

 

 

  این عکس آخری حدود سال 1340 گرفته شده و محدوده ی دبیرستان را نشان می دهد. زمانی که مسابقات والیبال دبیرستانها بود، ما روی دیوار کوتاه دبیرستان می نشستیم و نگاه می کردیم. یادش بخیر


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 خرداد 1395 | نظرات ()

تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

چهارشنبه 12 خرداد 1395  11:13 قبل از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،معلم ،مناسبت ها ،

  با یاد و نام خدا

  تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

  باز هم غم و اندوه از دست دادن یک برادر، دوست و همکار در دلها نشست و یکی دیگر از همکاران قدیمی دارفانی را وداع گفتند.

هفته ی گذشته دوست و همکار خوبم آقای کریم رضایی فوت کردند. زنده یاد کریم رضایی در سمتهای مختلفی همچون معاونت آموزشی اداره ی آموزش و پروش مسجدسلیمان، معاونت پرورشی ناحیه ی یک آموزش و پرورش اهواز، ریاست اداره ی آموزش و پرورش بندر امام، فرماندار ایذه، فرماندار فارسان، عضویت درشورای شهر فولادشهر، عضویت تعاونی فرهنگیان مسجدسلیمان و سالها نیز در دبیرستانهای مسجدسلیمان به تدریس مشغول بودند.

  درگذشت این برادر بزرگوار و این همکار قدیمی را به خانواده ی آن مرحوم و به همکارانم در اداره ی آموزش و پروش مسجدسلیمان تسلیت می گویم. برای آن زنده یاد مغفرت الهی و برای یازماندگان صبرو سلامتی آرزومندم.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:چهارشنبه 12 خرداد 1395 | نظرات ()

تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

سه شنبه 4 خرداد 1395  05:56 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،معلم ،مناسبت ها ،

  با یاد و نام خدا

  تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

  باز هم غم و اندوه از دست دادن یک برادر، دوست و همکار در دلها نشست و یکی دیگر از فرهنگیان قدیمی آموزش و پرورش مسجدسلیمان دارفانی را وداع گفتند.

  زنده یاد حیدرقلی کاوش ( کاهکش پور ) از فرهنگیان قدیمی و از پیشکسوتان آموزش و پرورش بودند که عمری را در راه اعتلای آموزش و پرورش این مرزوبوم سپری کرده و سالها در سمتهای مختلف در مسجدسلیمان خدمت کردند.

  درگذشت این برادر بزرگوار و این همکار قدیمی را به خانواده ی آن مرحوم و به همکارانم در اداره ی آموزش و پروش مسجدسلیمان تسلیت می گویم. برای آن زنده یاد مغفرت الهی و برای یازماندگان صبرو سلامتی آرزومندم.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:سه شنبه 4 خرداد 1395 | نظرات ()

تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  09:33 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،معلم ،مناسبت ها ،

  با یاد و نام خدا

  تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

  باز هم غم و اندوه از دست دادن یک برادر، دوست و همکار در دلها نشست. چند هفته قبل یکی دیگر از فرهنگیان قدیمی آموزش و پرورش مسجدسلیمان دارفانی را وداع گفتند.

  زنده یاد غلامرضا محمدی از همکاران خوب ما سالها در قسمتهای مختلف آموزش و پرورش خدمت کردند. مدتها در سمت دبیر علوم تجربی در مدارس شهرستان مشغول کار بودند، مدتی هم در پست مدیریت و معاونت مدارس و چندسالی هم معاونت پرورشی اداره ی آموزش وپرورش مسجدسلیمان را برعهده داشتند.

  برای این برادر عزیز مغفرت الهی وبرای بازماندگان صبر و سلامتی آرزو دارم.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 | نظرات ()

عکسی از مسجدسلیمان - رِبِل

یکشنبه 8 فروردین 1395  11:26 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،عکس ،قدیمی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد و نام خدا 

   با تبریک سال نو به همه ی همشهری های خوبم در هر جا که هستند. برایتان شادکامی، تندرستی و سالی خوب و سراسر شادکامی آرزو دارم. 

   عکسی از  رِبِل های قدیمی را روی وبلاگ می گذارم. هم سن و سالهای من به خوبی این ها را به یاد دارند و می دانم مثل من بارها برای داشتن یک جفت از آنها آه کشیده اند.  

   


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:یکشنبه 8 فروردین 1395 | نظرات ()

تبریک سال نو

جمعه 28 اسفند 1394  07:54 قبل از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،خاطرات ،شخصی ،مسجدسلیمان ،معلم ،مناسبت ها ،

 

 

   با یاد و نام خدا

  فرارسیدن بهار، نو شدن سال، تحول طبیعت و عید سعید نوروز را به همه ی همکاران فرهنگی بخصوص همکارانم درآموزش و پرورش مسجدسلیمان و همکاران بازنشسته تبریک می گویم. برای همه ی عزیزان سالی سراسر سلامتی آرزومندم و امیدوارم در پناه حق شادکام و بهروز باشید.

  آرزو کنیم خداوند به همه ی بیماران خصوصا همکاران بیمارمان شفای عاجل عنایت فرماید.

  جا دارد در این ابتدای سال جدید یادی هم از دوستانی بکنیم که دیگر در میان ما نیستند. زنده یادان ارزانی، اولیایی، نیکمهر، حقیقی، شیرعلیزاده، قنبریاوری، زالی کاهکش، یدالله بابادی و ....، و برایشان مغفرت الهی را آرزو کنیم.


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:جمعه 28 اسفند 1394 | نظرات ()

در رثای پدر و به یاد همه ی پدرهای دنیا

سه شنبه 18 اسفند 1394  07:35 بعد از ظهر

نوع مطلب :خاطرات ،شخصی ،مسجدسلیمان ،مناسبت ها ،

  با یاد و نام خدا

  به یاد همه ی پدرهای دنیا  

  به یاد وجودی که همیشه و در طول زمان، هر مذهب، مسلک و مرامی وی را ستوده و در وصفش سخن ها سرداده است، آری پدر که در بیان بزرگی و عظمتش زبان قاصر است. تنها یک بیت شعر از شیخ اجل سعدی را یافتم که به خوبی ارزش و اهمیت این وجود ذیجود را در زندگی هر کسی نشان می دهد :

 

                            من آنگه سر تاجور داشتم      که سر برکنار پدر داشتم

 

  نوزدهم اسفند ماه سالگرد بزرگ انسانی است که هرچه در زندگیم دارم از پرتو وجود اوست . افسوس که قدرش ندانستم و ندانستیم و کاش مرا به خاطر تمام کوتاهی هایی که در حقش روا داشتم ببخشد که اگر نبخشد، خداوند هم مرا نخواهد بخشید. بیایید تا پدر و مادر در کنارمان هستند قدرشان را بدانیم که پس از رفتنشان، دیگر هیچ چیزی جای خالیشان را پر نمی کند.

 

  نوزدهم اسفندماه سالگرد فقدان عزیزی است  که یادش و نامش همیشه در ذهنم باقی است. هنوز هم وقتی به خانه ی پدریم در مسجدسلیمان می روم و عکس پدرم را بربالای تختخوابی که محل استراحتش بود می بینم، حس می کنم هنوز هم هست و نگران وضعیت خانواده است.

 

  نوزدهم اسفند سالروز فوت پدرم است. بدیهی است من هم همانند همه، پدرم را ارزشمندترین و بزرگترین فرد زندگیم بنامم.. امروز که با مشکلات زندگی خصوصا مشکل زندگی فرزندانم روبرو هستم، بهتر می توانم ارزش کارهایش را درک کنم و بهترمی توانم بفهمم چه تلاشی کرد و چه دغدغه ی خاطری داشت.

  یکبار گفته ام که این شعر ( بیت ) زنان بختیاری هنگام گاگِرِو، بهتر از هر گفته ای مقام پدر را نشان می دهد، آنجا که با هم می خوانند: 

 

           بوودارُن اَی  بوودارُن، بُم نکنین ناز    بوو داشتُم فَرخ بِه همه داشت

 

  برای همه ی پدران عمر مفید آرزو کرده و امیدوارم سایه شان همیشه برسر فرزندانشان باشد.

 

  این پیام را دوست خوبم آقای فرهادیان برایم فرستادند که من هم عینا آن را در دنباله ی مطلبم می آورم.

پدر دستشو گذاشت رو شونه پسرش و ازش پرسید تو قویتری یامن؟ پسر گفت: من. پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید: تو قویتری یا من؟ پسر گفت: من. پدر با دلی گرفته با یاد همه ی زحماتی که کشیده بود دستشو از روی شونه ی پسرش برداشت،  دو قدم دورتر رفت و پرسید: تو قویتری یا من؟ پسر گفت شما. پدر گفت: چرا حرفت عوض شد؟ پسر جواب داد: وقتی دستت روی شونه ی من بود فکر می کردم دنیا پشتمه.

 

  به قول یکی از دوستان که در پیامش به مناسبت روز پدر نوشته بود " به یاد اولین بوسه ای که پدربرگونه مان زد و مانفهمیدیم و به یاد آخرین بوسه ای که ما برگونه اش زدیم و او متوجه نشد، یاد همه ی پدران را گرامی بداریم چه آنانی که هستند که برایشان سلامتی و عمر باعزت آرزو کنیم و چه آنان که نیستند و رخ در نقاب خاک کشیده اند، برایشان مغفرت الهی را طلب کنیم.

برای پدرم و تمامی پدرانی که دیگر در بین مانیستند، آمرزش و مغفرت الهی را آرزومندم.   آمین 

 

 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:سه شنبه 18 اسفند 1394 | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:11  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

Powered by
Abzarak.com