تبلیغات
مسجدسلیمان

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

پنجشنبه 13 اسفند 1388  05:46 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما( 3 )           

    درزمستانها وضع فرق می كرد چون  نصف روز درمدرسه بودیم و بعد از انجام دادن تكالیف ،  وقت زیادی نبود كه آن راهـم معمولا خط بازی  و بعد از آن که کمی بزرگتر شدیم  فـوتبال بازی می كردیم . روزهای جمعه  وتعطیل علاوه بر مسئله ی نظافت  بازی هم می كردیم . راستی گذراندن وقت خیلی عحیب  بود شما تصور كنید امروزه  برنامه های تلویزیونی گـرچه زیاد  جالب هم نیستند بـه هرحال وقت را پر می كـنـند . ولی درآن زمان  ما هیچ تفریحی نداشتیم اما حسن ایـن وضع آن بـود كه اعضای خـانواده زمان بیشتری را با هم بودند .

  همانگونه که گفتم به دلیل نبود امکانات سعی می کردیم از وسایل موجود استفاده کنیم برخلاف بچه های امروزی که با هر ترفندی شده از اولیایشان پول گرفته و اسباب بازی می خرند . برای مثال به خط بازی اشاره کنم که هنوز هم به شکل های دیگر بین بچه ها رواج دارد . روی زمین ، مستطیلی رسم کرده و آن را به شش قسمت تبدیل می کردیم ( عرض دوقسمت و طول سه قسمت ) و به هر بخش یک خانه می گفتیم  . بجز زمین مذکور به یک تکه سنگ صاف هم نیاز داشتیم . برای شروع بازی  یک نفرروی یک سمت آن تکه  سنگ صاف آب دهان می ریخت  تا خیس شود و می گفت : تر یا خشک ؟ طرف مقابل یکی را انتخاب می کرد و سنگ را به هوا پرتاب می کردند و پس از خوردن سنگ به زمین،  آغاز کننده ی بازی تعیین می شد ( همان شیر یا خطی که که با سکه انجام می شد و یا کاری که داوران فوتبال در زمین انجام می دهند ) . ما چون پول نداشتیم به این وسیله بازی را شروع می کردیم . این بازی را دختروپسر با هم انجام می دادیم .

   برای شروع بازی نفربرنده که با تریا خشک معین می شد،  سنگ را درون خانه ی اول پرت می کرد و به حالت  لی لی  از خانه ی سمت چپ عرض زمین وارد شده و پس از طی خانه ها و در حالی که تکه سنگ را با پا روی زمین می لغزاند،  از سمت راست خارج می شد ( خانه ها هم به همان ترتیب از یک تا شش شماره گذاری می شد ) . در این فاصله نباید پایمان روی خطوط  رفته و یا سنگ از محدوده ی زمین خارج می شد . هرکس موفق به گذشتن از مسیر می شد، کنار زمین بازی می ایستاد و سنگ را از پشت سر می انداخت . سنگ درون هر کدام از خانه ها می افتاد، متعلق به او بود و نفر بعد حق نداشت ضمن بازی وارد آن شده و یا سنگ را درون آن خانه متوقف کند و باید به همان حالت لی لی از روی آن می پرید و گر نه به اصطلاح می سوخت و نفر مقابل بازی را شروع می کرد . در ابتدا،  کار آسان بود ولی به تدریج که خانه ها گرفته می شد، بازی واقعا مشکل می شد و برنده هم کسی بود که خانه ی بیشتری را گرفته باشد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 اسفند 1388 | نظرات ()

میلاد پیامبر مبارک باد

پنجشنبه 13 اسفند 1388  08:46 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،مناسبت ها ،

  با یاد و نام خدا

 

 میلاد خجسته ی پیامبر خاتم

 

                       حضرت محمد ( ص )

 

                                       بر تمام مسلمانان مبارک باد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 اسفند 1388 | نظرات ()

احسان

چهارشنبه 12 اسفند 1388  06:02 بعد از ظهر

نوع مطلب :ادبیات و شعر ،اجتماعی ،

    لطف و احسان         شعری  از بوستان سعدی

 

به ره در یکی پیشم آمد جوان            به تگ در پیش گوسفندی دوان

بدو گفتم این ریسمان است و بند         که می آرد اندر پیت گوسفند

سبک طوق و زنجیر ازو باز کرد      چپ و راست پوییدن آغاز کرد

هنوز از پیش تازیان می دوید           که جو خورده بود از کف مرد و خوید ( خوید  بر وزن بید )

چو باز آمد ازعیش و بازی به جای     مرا دید و گفت ای خداوند رای

نه این ریسمان می برد با منش          که احسان کمندی است در گردنش

به لطفی که دیدست پیل دمان            نیارد همی حمله بر پیلبان

بدان را نوازش کن ای نیکمرد          که سگ پاس دارد چو نان تو خورد ( خورد بر وزن زرد )

بر آن مرد کند است دندان یوز          که مالد زبان بر پنیرش دو روز


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

چهارشنبه 12 اسفند 1388  10:30 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما( 2 )           

   بعضی از بچه ها ( بگویم بزرگترها هم اشتباه نكرده ام ) در تابستان با استفاده از چوب، ورقه ی بدنه ی قوطی های روغن نباتی و مفتول سیمی ، ماشین های اسباب بازی  معمولا به شكل وانت ( چون آن زمان فقط وانت شورلت و بدفورد وجود داشت ) درست می كردند كه دارای فرمان بلندی بود و با هدایت آن، ادای رانندگان را درمی آوردیم . یكی از همسایه های ما در عنبل با استفاده ار میلگردهای نازك به جای مفتول سیمی، اسباب بازی ساخته بود كه به راحتی می شد یك بچه را هم درون آن جای داد و مانند کالسکه از آن استفاده کرد .

   در تابستان ها گاهی فرفره ی کاغذی و بادبادک هم درست می کردیم .  یک تکه چوب نازک  پیدا کرده و بااستفاده از خمیری که مادر برای نان پختن آماده می کرد ، دو تکه کاغذ را به صورت مخالف هم بر سردوطرف چوب می چسباندیم و پس از خشک شدن خمیر وسط چوب را سوراخ کرده آن را با یک سوزن یا میخ کوچک روی یک تکه چوب بزرگتر قرار می دادیم . فرفره ی ما آماده بود و آن وقت در حالیکه چوب را جلو خود گرفته بودیم تا نفس داشتیم  می دویدیم . با حرکت ما و عبور جریان هوا، فرفره می چرخید و ما خوشحال به کار خود ادامه می دادیم . بادبادک ها را هم معمولا با استفاده از خمیر آرد درست می کردیم منتها چون سنگین می شد بالا نمی رفت . بعدها از چسب های مایع هم استفاده می کردیم که بهتر از خمیر بود و می شد بادبادک را به هوا فرستاد .

    دوز بازی هم از بازیهایی بود که بیشتر مواقع به آن می پرداختیم . این بازی هم مانند سایر سرگرمی های ما نیاز به وسیله ی خاصی نداشت و مدتها هم ما را سرگرم می کرد . بعدها که بزرگتر شدیم در مدرسه هم در زمانی که بیکار بودیم این بازی را انجام می دادیم .

   بعضی بازی ها مختص دخترها بود مانند عروسک بازی البته نه با استفاده از عروسکهای گران مانند امروز . دخترها معمولا با کمک مادرشان ( که آنها هم حتما از مادرشان یاد گرفته بودند) با استفاده از چند تکه چوب نازک و تکه های پارچه ، چیزی شبیه عروسک و مانند تصاویر کارتونی می ساختند و با آنها بازی می کردند که در زبان محلی به آن  ( لال بهیگ  ) می گفتند .

  بعد از اینكه سازمان آب وبرق خوزستان كارش را آغاز كرد وروشنایی خیابانها برقـرار شد، بچه های محله  شبها دورهم جمع می شدیم و تا دیروقت  صحبت كرده و لـوتویا فوتبال  بازی می كردیم . با نصب لامپهای كـنـار خیابان ،  دانش آموزان كم بضاعت و بی بضاعت  كه كم هم نبودند ، می توانستند شبها هم درس بخوانند .

  کم کم اسباب بازی هایی که در بازار فروخته می شد پیدا شد و بچه ها از آنها استفاده می کردند مانند منچ و مار پله . این اسباب بازی ها خوب بود ولی چون همه نمی توانستند بخرند ، ترجیح می دادند از همان وسایل قدیمی استفاده کنند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

سه شنبه 11 اسفند 1388  08:55 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما ( 1 )          

  یكی از تفریحات ما در تابستان، اگر پول داشتیم، خریدن سرتاسری بود . سرتاسری یكنوع شیرینی از جنس زولبیا بود كه توسط قنادی ها  تهیه می شد . قناد مایه ی زولبیا را به شكل یك طناب كه دور خودش پیچیده باشند درون ظرف مخصوص می ریخت و آماده می كرد . معمولا قطر آخرین دایره حدود 25 سانتیمتر بود . برخی از بچه ها در تابستان كارشان فروش همین سرتاسری بود . ما هم در ازای پرداخت دهشاهی یا یك ریال از آن می خریدیم . اما روال كار این بود كه باید نوك شیرینی را می گرفتیم و بلند می كردیم . هرجا شیرینی براثر وزن خودش می شكست،  همان مقدار سهم ما در برابر پولمان بود . بعضی فروشندگان تقلب كرده و به فاصله ی كم مثلا ده سانتیمتر با سوزن سوراخی در شیرینی ایجاد می كردند و به محض اینكه دست می زدیم، از همانجا می شكست که معمولا سبب جنگ و جدل و درگیری می شد . خرید و فروش سرتاسری هم فال بود و هم تماشا .

   یكی دیگر از تفریحات ما بلبرینگ بازی بود . ( بلیرینگ به چرخ فلزی گفته می شود که روی ساچمه های فلزی کوچکی به آسانی می لغزد  BALL BEARING  ولی ما به کل این اسباب بازی بلبریگ می گفتیم  ) .  بلبرینگ وسیله ای  شبیه به روروك های شیكی بود كه امروزه می بینید ، یا به قول یکی از بچه ها اسکوتر ،  و شاید این ها را به تقلید از بلبرینگهای ما ساخته اند ( ولی نه،  شكل روروكها را توی كتابها هم می دیدیم پس ما نوع كارگری آن را ساخته بودیم ) .  برخی از بچه ها با استفاده از  چند تكه تخته ،   این وسیله ی بازی را درست می كردند و به جای چرخ هم از دو یا سه عدد بلبرینگ استفاده می کردند . تخته ها را از وسایل چوبی مستعمل ( که معمولا به ندرت گیر می آمد ) جدا می کردند  و بلبرینگ های از رده خارج و اسقاطی انبارهای شرکت نفت هم دیگر وسیله ی لازم برای تهیه ی این اسباب بازی بود . چون وسیله برای بریدن و صاف کردن تخته ها نبود، یا تخته ها  به همان شکلی که بودند استفاده می شد و یا با ابزار نامناسب به شکلی بسیار بی ریخت بریده و به کار  برده می شد به همین علت ظاهری بسیار زمخت و بدقواره داشت . بلیرینگ ها هم که فاقد گریس یا روغن بودند و پس از مدت کوتاهی صدای زیادی تولید می کردند. تابستانها صدای گوشخراش بلبریگ ها در محلات خصوصا در جاهایی كه آسفالت بود  می پیچید .  بعضی ها ابتكار به خرج داده و آن را كمی پهن تر و با استفاده از دو بلبریگ در قسمت عقب می ساختند تا دونفر روی آن سوار شده و بازی كنند ( این وسیله را همه هم نداشتند و باید از صاحبان آن ها خواهش می كردیم تا اجازه دهند سوار شویم ) .

    رینگ بازی از دیگر تفریحات ما بود . آنهایی كه دوچرخه یا سه چرخه  داشتند رینگ كهنه ی آنها را استفاده می كردند و دیگرانی هم كه دستشان به دهنشان می رسید،  از مغازه های تعمیر دوچرخه می خریدند . در  بازار چشمه علی یك تعمیركار دوچرخه مغازه داشت  كه به  استاد یدالله  معروف بود ( خدا رحمتش کند ) . ایشان از ساكنان قدیمی واز خانواده های خوشنام محله بودند و هنوز هم فرزندشان در مسجدسلیمان كار می كند . از قضیه دور نیفتیم . به هرصورت بعد از تهیه ی رینگ،  تكه ای  سیم را به شكل یك نیم حلقه با یك دسته درآورده و با كمك همان نیم حلقه،  رینگ را به حركت درآورده وتا نفس داشتیم  دنبال آن می دویدیم  که صدای زیادی هم تولید می كرد . بعدها برخی كارگران شركت نفت ابتكار به خرج داده و از میلگردهای صاف حلقه هایی برای زیرحبانه و یا گلدان می ساختند و بسیاری از بچه ها برای تنوع از این رینگها به جای رینگ دوچرخه استفاده می كردند كه البته كمی سنگین تر بود و صدای كمتری هم داشت .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

در تربیت فرزند

سه شنبه 11 اسفند 1388  10:42 قبل از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،ادبیات و شعر ،معلم ،

      در تربیت فرزند                    شعری از بوستان سعدی

 

پسر چون ز ده برگذشتش سنین         ز نامحرمان گو فراتر نشین

برپنبه آتش نشاید فروخت                که تا چشم برهم زنی خانه سوخت

چو خواهی که نامت بماند به جای      پسررا خردمندی آموز و رای

که گر عقل و طبعش نباشد بسی        بمیری و از تو نماند کسی

بسا روزگارا که سختی برد             پسر چون پدر نازکش پرورد

خردمند و پرهیزگارش برآر           گرش دوست داری به نازش مدار

به خردی درش زجر و تعلیم کن       به نیک و بدش وعده و بیم کن

نوآموز را ذکر و تحسین و زه         ز توبیخ و تهدید استاد به

بیاموز پرورده را دسترنج              وگر دست داری چو قارون به گنج

مکن تکیه بر دستگاهی که هست      که باشد که نعمت نماند به دست

به پایان رسد کیسه ی سیم و زر       نگردد تهی کیسه ی پیشه ور 

چه دانی که گردیدن روزگار           به غربت بگرداندش در دیار

چو بر پیشه ای باشدش دسترس        کجا دست حاجت برد پیش کس ؟

ندانی که سعدی مراد از چه یافت؟     نه هامون نوشت و نه دریا شکافت

به خوردی بخورد از بزرگان قفا      خدا دادش اندر بزرگی صفا

هر آن کس که گردن به فرمان نهد     بسی برنیاید که فرمان دهد

هر آن طفل کو جور آموزگار          نبیند، جفا بیند از روزگار

پسر را نکو دار و راحت رسان        که چشمش نماند به دست کسان

هر آن کس که فرزند را غم نخورد    دگر کس غمش خورد و بدنام کرد  ( نخورد بر وزن نبرد )

نگه دار از آمیزگار بدش                که بدبخت و بی ره کند چون خودش    

 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

مستمری

چهارشنبه 5 اسفند 1388  11:05 قبل از ظهر

  با یاد و نام خدا

  سلام

  دیروز رفته بودم مستمری بازنشستگی ام را بگیرم ! و نیز پولی را که به کسی بدهکار بودم  به حساب بانکی اش حواله کنم . افراد مختلفی به بانک مراجعه کرده و به لطف پیشرفت تکنولوژی شماره ای را از دستگاه گرفته و آرام، نشسته و یا ایستاده منتظر نوبت بودند . یکمرتبه نگاهم به بورد ( ببخشید تابلو اعلانات )  بانک افتاد . جوایزی را که معرفی کرده بود نگاه می کردم که آگهی های تلویزیونی از جلو چشمم رژه رفتند،  ... دستگاه خودرو،   ... دستگاه واحد مسکونی،   .. عدد کمک هزینه ی خرید مسکن، .. فقره کمک هزینه ی حج عمره، .. هزینه ی سفر به عتبات عالیات،  ... عدد سکه ی طلا، و در همان حالی که آرزو می کردم کاش من هم یکی از برندگان خوشبخت این جوایز باشم فکری به ذهنم رسید . من مطمئن هستم که بانکها و دیگر موسسات مالی و اعتباری، جوایز اعلام شده را حتما به مشتری هایی که برنده می شوند خواهند داد و گرنه قوانین و مقررات اجازه نمی دهد چنین تبلیغاتی داشته باشند . اما مسئله ای که ذهن مرا به خود مشغول کرده این است . اگر مبلغ پولی این جوایز را حساب کنیم هر بانک یا موسسه ی مالی و اعتباری سالانه ده ها و شاید صدها میلیارد تومان جایزه می دهد و به راستی درآمد این بانکها و موسسات چقدر است که علاوه بر پاداشهای کارکنان و سود سالانه ی صاحبان بانک که حتما زیاد هم هست، چنین جوایزی را به مشتریان می پردازند ؟

  در کنار این فکر وخیال به چک ها و حواله هایی که مشتریان دیگر داشتند نیز دقت کردم و از ارقامی که گاهی اوقات ذکر می شد سرم سوت کشید . بیکباره با حقوق ( ببخشید مستمری بازنشستگی ) خودم مقایسه کردم و .. خودتان مجسم کنید . در همین احوال به یاد یک متن قدیمی افتادم و یادم آمد که در ادبیات قدیم به حقوق بگیر راتبه ای می گفتند و حقوق او را هم ادراری می نامیدند و با وضعیت قیمتهای امروز، برای دریافتی ما هم  عجب نام با مسمایی است .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

سه شنبه 4 اسفند 1388  11:51 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان سینما رفتن ما              

  در تابستانها روزهایی که باشگاه کاوه نمایش فیلم داشت، برخی اوقات هم پیش می آمد كه پول برای خریدن بلیط نداشتیم  . در این مواقع بعضی از بچه ها پس از شروع فیلم و سرگرم شدن مامورین از روی دیوار پریده و وارد سینما می شدند . برخی هم هنگام پخش سرود كه پاسبانها مجبور بودند آرام ایستاده و احترام نظامی بگذارند، وارد سینما می شدند . حقیقتش را بخواهید من جرات هیچكدام از این كارها را نداشتم و از پدرم هم خیلی زیاد می ترسیدم بنابراین موقعی كه پول نداشتم،  ناچار می شدم كه قید تماشای فیلم را بزنم و بالای تپه ی پشت منزلمان بنشینم و از دور به درودیوار سینما نگاه كنم . قسمت كمی از بالای پرده ی سینمای باشگاه كاوه از دور پیدا بود گرچه چیزی از فیلم را نمی شد دید .

  این را از كتاب خاطرات بیست فوتی ها نوشته ی آقای محمدرضا دادگر در مورد رفتن به سینما ی تابستانی باشگاه کاوه نقل كنم كه :

  ساعت شش بعدازظهر بلیط فروش سینما می آمد و كارش را آغاز می كرد . بلیط ها دونوع بود ، سه ریالی و شش ریالی . سه ریالی مخصوص بچه ها و شش ریالی برای بزرگسالان بود . ما چند نفر كه پول بلیط نداشتیم ، به محض پخش سرود شاهنشاهی قبل از فیلم، سه دقیقه وقت داشتیم كه به داخل هجوم آورده و بین تماشاچیان گم وگور شویم . از دست پاسبانها هم كاری برنمی آمد ، چون در این مدت ( زمان پخش سرود ) شق و رق و دستها بغل پیشانی در حال سلام نظامی برای سرود شاهنشاهی بودند و اگر مار به پایشان می زد هم تكان نمی خوردند . با هجوم ما بلیط فروش می پرید و یكی دونفر از ماها رو می گرفت و بقیه فرار می كردند . بعضی اوقات هم موفق نمی شد ولی حداكثر دونفر را می توانست بگیرد كه آن دونفر هم از بالای دیوار به داخل می پریدند .

 برخی ازبچه ها كه در خانه آزادی بیشتری  داشتند ،  شبهایی كه سینمای باشگاه مركزی فیلم داشت می رفتند وازروی تپه ی مشرف به سینما فـیلم را به زبان اصلی یعنی انگلیسی تماشا می كردند .  نكته ی جالب اینكه اگرچه بیرون محوطه ی سینما بودند به خوبی حتی بیشتر اززمانی كه در باشگاه بدر بودند ،  نظم را رعایت كرده وسروصدا هم نمی كردند چون می دانستند درغیراین  صورت  سروكارشان با نگهـبـانـان بـاشگاه است كه در بحث گذشته ی مسجدسلیمان دربـاره ی آنها نوشته ام .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

سفری به مسجدسلیمان

دوشنبه 3 اسفند 1388  01:53 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

   با یاد و نام خدا

  ساختمان باشگاه مرکزی 

  هفته ی قبل رفتم مسجدسلیمان !. وضعیت من به شکلی است که وقتی دلتنگ آنجا می شوم حتی خانواده ام هم متوجه شده و می گویند چه شده یاد وطن کردی ؟ به قول آقای دادگر ، بنگشت بردن باغ بهشت ....  .

  از مدتها قبل در حال بازسازی محوطه ی باشگاه مرکزی هستند ( بازهم صرف اعتبارات برای بازسازی اماکن قدیم به بهانه ی بازسازی و شاید به خاطر از بین بردن آنچه از گذشته مانده است ) . قبل از این مدت اطراف محوطه را پوشانده بودند و چیزی پیدا نبود و حال که به 22 بهمن و افتتاح طرح جدید نزدیک می شدیم، به شکلی موقت از آن پرده برداری شده و به صورت نیمه تمام در معرض دید قرار گرفته بود . پارکینگ جدید، ورودی شیک و آبی رنگ نو، فضاسازی داخل محوطه با نرده های آلومینیومی و براق، آسفالت محوطه... .

  یکی از ساکنان قدیمی می گفت که وقتی در گذشته لامپ های محوطه را روشن می کردند، نور ستونهای سه گانه و سه رنگ کنار سالن نمای خاصی داشت . راستش را بخواهید من که هرچه از دور نگاه کردم چیزی متوجه نشدم . به هرحال محوطه کاملا بازسازی و بسیار زیبا شده است .

  هفته ی گذشته وقتی از کنار باشگاه رد می شدم یکمرتبه  فضای جدید و زیبایی هایش دو نکته  را به ذهن من آورد :

  اول ساختمان جدید نسبت به محیط اطراف مثل این است که کسی لباس کهنه و پوسیده ی خود را با یک تکه پارچه ی نو و گرانقیمت وصله زده باشد .  و دوم تقابل ساختمان باشگاه مرکزی و ساختمانهای اطراف داستان کاخ انوشیروان و کلبه ی پیرزن را در کنار آن به ذهنم آورد که وقتی درباریان نتوانستند به هیچ بهایی پیرزن را قانع کرده و کلبه اش رابخرند و بکوبند تا نمای کاخ شاه زشت نباشد،  انوشیروان دستور داد که از این امر درگذرند و او را به حال خود بگذارند البته در اینجا هیچکس قصد ندارد کلبه ای را تخریب تا نمای باشگاه را زیباتر نماید .

  اما آنچه بیش از همه رنجم داده و می دهد این است که این هزینه ها در مسجدسلیمان مصداق شعر معروف  کوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور می باشد . بازهم فکر می کنم که اگر این اعتبارات گزافی که هزینه می شود، صرف اشتغالزایی می شد بهتر بود . اگر جوانان به کار مشغول می شدند حتی از همان ساختمان قدیمی باشگاه مرکزی هم لذت می بردند ولی حال که بیکار هستند، داشتن یک ساختمان تفریحی و شیک که آنهم در اختیار شرکت نفت است، چه فایده ای دارد؟ کاش مسئولین یکبار حساب کنند کل اعتباراتی که در ساخت و یا تعمیر اماکن مختلف در مسجدسلیمان هزینه شده چقدر بوده و اگر این اعتبارات صرف ایجاد اشتغال می شد، چه نتیجه ای به بار می آمد ؟ زمانی همه ی ما گله مند بودیم که نفت مسجدسلیمان فروخته شده و پول آن صرف تکامل تهران و دیگر شهرها می شود و امروزه آرزو داریم این اعتباراتی که از درآمد نفت به این شهر اختصاص یافته و یا می یابد، به شکلی هزینه شود که نتیجه ی مثبتی عاید گردد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

یکشنبه 2 اسفند 1388  01:47 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،معلم ،

   با یاد و نام خدا

  یادی از صمد بهرنگی

  چندی قبل  آشنایی که از علاقه ام به مطالعه آگاه بود، یک عدد سی دی به من داد که حاوی مجموعه ای از کتابهای الکترونیکی بود . در بین آنها به دو کتاب ازصمد بهرنگی برخوردم ماهی سیاه کوچولو و دومرول . دیدن نام کتاب ماهی سیاه کوچولو، خاطراتی را در ذهنم زنده کرد که اگر بگویم کاملا فراموش کرده بودم، دروغ نگفته ام . یادآوری این خاطرات و دوران تحصیل در دانشسرای مقدماتی، به یکباره مرا به دنیای دیگری برد و تصمیم گرفتم این را هم به خاطرات شیرین و تلخم از مسجدسلیمان اضافه کنم . 

  مهرماه 1350 بود که وارد دانشسرای مقدماتی شدم . زندگی در محیط شبانه روزی را برای اولین بار بود که تجربه می کردم . آشنا شدن با دانشجومعلمانی از نقاط مختلف استان و حتی از بوشهر، تجربه ای بسیار ارزنده  بود . این افراد از نقاط مختلف و با طرز تفکر و دانسته های گوناگون در یک جا جمع شده بودند از من ناشی و ناوارد گرفته تا کسانی که حتی سابقه ی زندانی سیاسی داشتند . وقتی بحثی پیش می آمد در بیشتر مواقع من که اطلاعاتی نداشتم به همراهی جمع سری تکان می دادم و... . در همان سال یکی از دانشجومعلمان سال دوم که فکر کنم بچه ی دزفول بود حدود چهارماه دیر آمد و وقتی هم که مراجعه کرد وضعیت روحی و روانی بسیار بدی داشت، شب ها بیدار می شد و با صدای بلند آواز می خواند و یا چرت و پرت می گفت . همکلاسی ها می گفتند زندانی بوده و براثر اذیت و آزار زمان حبس ، به این وضعیت دچار شده است .

  یکی از مشخصه های روانی ما در آن زمان این بود که در کنار ادعای جوانی و دلدادگی های افلاطونی، ادعای روشنفکری داشته یا ادای روشنفکری هم در می آوردیم . گاهی همکلاسی هایمان انشاهایی نوشته و در آنها جملاتی به کار می بردند که بسیاری  به به می گفتند و من هم فقط ادای آنها را درآورده و تحسین می کردم .

  اولین بار یکی از دبیرانمان که یادش بخیر باد،  کتاب ماهی سیاه کوچولو از صمد بهرنگی را سر کلاس آورد و به ما معرفی کرد . وقتی بخش هایی از کتاب را برایمان می خواند از نحوه ی خواندنش می شد فهمید چیزهایی را از متن نوشته درمی یابد که با دریافت ما کاملا فرق داشت . کم کم علاقمند شدم ولی این علاقه پس از مدت کوتاهی کمرنگ و سپس کاملا از بین رفت . استخدام شدن در آموزش و پرورش، اعزام به خدمت نظام وظیفه،  کار در روستاها و درنهایت ازدواج و ونگ و ونگ بچه، همه چیز را از یاد من برد .

  اما غرض از ذکر این مطلب نکته ی دیگری بود . همزمان با مطرح شدن کتاب صمد بهرنگی و کتابهایی از این دست، حکومت هم بیکار ننشسته و اقدامات خودش را انجام می داد . چاپ کتابهایی که نویسندگی آن را به یکی از درباریان نسبت می دادند ( پری دریایی کاری از فرح دیبا ) از جمله ی این اقدامات بود . برای اینکه صمد بهرنگی را از یادها ببرند، یک  کاراکتر سینمایی به نام صمد با بازیگری پرویز صیاد خلق کردند . صمد و ننه آغا که شاید برای فراموش کردن ننه اولدوز به این مجموعه اضافه شده بود، به خوبی توانستند به هدفشان برسند و به راستی که صمد سینما، صمد بهرنگی را از یادها برد و یا من فکر می کنم از یادها برد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

یکشنبه 2 اسفند 1388  01:36 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان بازی های ما ( 5 )

  بعضی اوقات هم چوکلی ( چو یعنی چوب و کلی با کسره ی حرف کاف به تکه چوب کوچکی گفته می شد که در بازی از آن استفاده می شد ) . این بازی به فضای زیادی نیاز داشت و به همین دلیل کم کم دمده شده و فراموش گردید . از نکات جالب این بازی زمان بچگی ما این بود  که در آن بازنده باید تنبیه یا جریمه می شد( و تنها در این بازی بازنده جریمه و یا تنبیه می شد  البته بجز دختر هم محله ای و نیشگون گرفتن ) . برنده با چوب دیگر به تکه چوب کوچک  ضربه زده و آن را به فاصله ی دوری پرتاب می کرد  و بازنده باید یک نفس و بدون توقف، با گفتن کلمه ی  زو و امتداد صدای  و  خود را به آنجا می رسانید . روش کار هم این بود که باید نفس را در سینه حبس کرده و همزمان با دویدن بگوید  زوووووو . بیشتر مواقع یک جمله ی دارای قافیه و معمولا بدون معنی را گفته و حرکت می کرد که جمله این بود : الم بلم تخم کلم هالوم علی ار نتری بگو یا علی زو . کمتر اتفاق می افتاد که بازنده به مقصد برسد و در اکثر موارد برنده هم منصرف شده و بازی از نو شروع می شد .  

    زمانی هم بـا سر بـطری نـوشابه كـه روی قسمت پلاستیكی داخل آن شماره ها را می نوشتیم، بساط بازی لـوتو ( LOTTO ) را به راه می انداختیم . روی یک تکه مقوا خط کشی کرده و کارت بازی درست می کردیم و یا از کارتهای بازی قبلی باشگاه کاوه که بیرون انداخته می شد استفاده می کردیم . با شور وشوق زیادی دور هم جمع شده، یک نفربا صدای بلند شماره می خواند و بقیه بازی می کردیم . تا مدتها صدای ما که داد می زدیم ، هوس، لین و یا سه شماره در محله می پیچید ( كاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم )  .

  رفتن به استخر باشگاه کاوه و به قولی تنی به آب زدن هم از دیگر تفریحات ما بود . هروقت که  می توانستیم آشنـایی را پیدا كـنـیم به استـخـرمی رفتیم که معمولا هم اتفاق نمی افتاد و از پشت در استخر ناامید برمی گشتیم .  به همین علت یعنی نداشتن آشنا نتوانستم مرتبا به استخر بروم  و شناهم یاد نگرفتم .

  این را هم از خاطرات مربوط به استخر بشنوید . زنان خارجی و برخی ایرانی ها تابستانها به استخر باشگاه مرکزی می آمدند . بسیاری از آنها به علت تنبلی و یا به خاطر شیطنت ، از منزل با لباس شنا سوار اتومبیلهایشان شده و به استخر می آمدند . بعضی از بچه ها روی تپه ی مشرف به استخر که هنوز هم به همان شکل وجود داردمی نشستند و این صحنه ها را تماشا می کردند . آن زمان جمله ای ورد زبان همه ی ما بود که : وصف العیش نصف العیش .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 30 بهمن 1388  08:54 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان بازی های ما ( 4 )

  ورق بازی یا پاسور از دیگر وسایل تفریحی بود که در اکثر منازل آن زمان وجود داشت . عصرها و روزهای تعطیل بزرگترها با آن سرگرم می شدند ( نه بازی قمار یا چیزهایی از این قبیل )  و در بقیه ی اوقات هم ما کوچکترها با آنها بازی می کردیم . حکم ، هفت و چهار و گاهی هم فال ورق البته از روی تفنن،  سرگرمی های ما را با ورق تشکیل می داد و بعدها  تردستی با ورق که گاهی بسیار هم سرگرم کننده بود به این مجموعه اضافه شد . آخر پل نمره یک و کنار ساختمان بانک مسکن فعلی قبلا یک خیاطی بود . یک نفر که اسمش را فراموش کرده ام و به خال باز معروف بود آنجا روی زمین می نشست و با استفاده از سه برگ پاسور کاسبی می کرد . او ابتدا سه برگ را که معمولا سه آس بود به فرد نشان می داد و از او می خواست یکی را انتخاب کند . سپس با سرعتی عجیب آنها را جابجا می کرد و اگر شخص می توانست برگ مورد نظر را شناسایی کند، که البته هیچگاه اتفاق نمی افتاد، برنده بود . این سرگرمی امروز به شکل دیگر و توسط سه فنجان و یک مهره ی کوچک انجام می شود .

    از دیگر بازیهای  ما، هفت سنگ بود . وسیله ی بازی هقت تكه سنگ صاف كه روی هم به آسانی چیده شوند و یك توپ پشمی ( تنیس ) بود . ما ها معمولا توپ تنیس نداشتیم و به جای آن از یك لنگه دمپایی پلاستیكی استفاده می كردیم كه وقتی هم به پشت كمر بازیكن می خورد حسابی درد می گرفت .

  کمی که بزرگتر شدیم  درتابستان  فـقـط با هم محله ایها  فوتبال بازی می کردیم ، زمین برای بازی هم زیاد بود و بـقـیـه هم به سروصدای بچه ها اعتراضی نـمی كردند . پولی روی هم گذاشته و توپ پلاستیکی می خریدیم و وقتی هم سوراخ می شد، یکی از بچه ها که استاد هم بود با مهارت آن را کمی می شکافت  و توپ سالم دیگری را که خریده بودیم درون آن جای می داد به قول ما دوپوسته که  سنگین تر و محکمتر شده و توپ داخلی دیرتر هم سوراخ می شد . خیلی کم با همدیگر مشکل پیدا می کردیم ولی گاهی اوقات که یکی از بچه ها را به هردلیلی بازی نمی دادند، او شب و یا بعد ازظهر که کسی نبود می رفت و مقداری شیشه خرده را توی زمین می ریخت . پاک کردن زمین و یافتن مقصر و شاخ وشانه کشیدن ها مدتی وقت ما را می گرفت ولی خیلی زود همه چیز تمام می شد و باز هم بازی ، بازی و بازی . گاهـی بـا ادعای بزرگ شدن،  تیم محله درست  می كردیم و با بچه های محلات دیگر بازی می كردیم و به تقلید از بزرگترها،  نامی هم به آن می دادیم با سروصدای معمول ودعواهای بچگانه و در انتها كنارهم نشسته و با  صمیمیت كار تمام می شد ،  بهترین دوستانم را ازاین زمان دارم . حال که گاهی به گذشته فکر می کنم تعجب می کنم که چگونه می توانستیم عصرهای تابستان ودر آن گرمای شدید،  پای برهنه روی آسفالت داغ بازی کنیم .

  گاهی هم  چو تل  ( چوب تل  با فتحه ی  ت  ) بازی می کردیم که شبیه به بازی راگبی است و فکر کنم از زمان حضور انگلیسی ها در ایران کم کم رواج یافت . ما از یک تکه چوب معمولی استفاده کرده و محدوده ی زمین بازی برای بچه ها مشخص می شد و آن ها حق نداشتند ضمن بازی از این محدوده خارج شوند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 30 بهمن 1388  03:05 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان بازی های ما ( 3 )

 گاهی هم یک بازی قدیمی را انجام می دادیم که امروز حتی دربین بختیاری ها هم اثری از آن نمی بینم . یک نفر که معمولا از بقیه بزرگتر بود بازی را شروع می کرد . او دو انگشت سبابه و شست خود را در کنار هم قرار داده به شکلی که فضای بین آنها به صورت یک لوزی در می آمد . سپس یک شعر موزون را به زبان محلی می خواند به این مضمون ( هرکی دا داره، بوو داره، دوتا بیاره، آستاره زی به تله، تله تماشا زی به حاشا ) . در این بین همه ی بچه ها هم درحالیکه سه انگشت دست راست خود را جمع کرده بودند، تنها انگشت سبابه و میانی خود را در فاصله ی لوزی شکل انگشتان دست او قرار می دادند و او هم ضمن تکرار شعر قبلی و با اتمام آن، یکمرتبه انگشتان دستانش را به هم فشار می داد . انگشتان دست هرکسی گیر می افتاد بازنده بود و باید بازی را شروع می کرد . او روی زمین به صورت چهار زانو می نشست و مچ هردو پای خود را با دودست محکم می گرفت . دو نفر دیگر از بچه ها زیر شانه هایش  را گرفته و از زمین بلند کرده و و در حالی که یک شعر محلی به این مضمون ( دم دات نبری تا سرقالی ) را می خواندند، او را  به فاصله ای حدود پنج قدم می بردند . در این مدت او باید سعی می کرد مچ پاهایش را نگه دارد و گرنه بازنده بود ( دم با ضمه ی حرف دال یعنی بند شلوار  و دات یعنی مادرت . با این شعر او را تهییج می کردند که مقاومت کرده و بازنده نشود . ظاهرا در آن زمان خانواده و ناموس حتی در نزد بچه ها اعتبار و ارزش  بیشتری داشت )  .    

  اگر روزی یک سکه ی یک ریالی ! داشتیم، آن روز از بهترین ایام زندگی ما بود چون می توانستیم بستنی بخریم و با ولع تمام آن را لیس زده و بخوریم . در آن زمان برخی افراد بستنی  درست کرده و در ترموس هایی که دارای بدنه ی فلزی بود ریخته و ضمن دور زدن در محلات، با صدای بلند به دنبال مشتری بودند . با دادن سکه ی یک ریالی ، کمی بیش از یک قاشق غذاخوری بستنی را روی یک تکه نان حصیری گرد می ریخت و به دست ما می داد ( مثل امروز خبری از بستنی قیفی و لیوانی و چوبی نبود ) . گرچه زود تمام می شد ولی خاطره ی شیرینش تا مدتها برایمان باقی می ماند . 

  گاهی هم طناب بازی ( بندبازی ) می کردیم . اگر تعداد زیاد بود دونفر طناب را می چرخاندند و بقیه از روی آن می پریدند . اگر کم بودیم یکسر طناب را به تیر برق با جایی می بستیم و یکنفر سر دیگر طناب را گرفته و می چرخاند و دیگری از روی آن می یرید . بعد از این که به مدرسه رفتیم و خواندن و نوشتن را یاد گرفتیم، نام وشهرت هم بازی می کردیم .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

پنجشنبه 29 بهمن 1388  04:03 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،معلم ،

   با یاد و نام خدا

  یادی از صمد بهرنگی

  چندی قبل  آشنایی که از علاقه ام به مطالعه آگاه بود، یک عدد سی دی به من داد که حاوی مجموعه ای از کتابهای الکترونیکی بود . در بین آنها به دو کتاب از صمد بهرنگی برخوردم ماهی سیاه کوچولو و دومرول . دیدن نام کتاب ماهی سیاه کوچولو، خاطراتی را در ذهنم زنده کرد که اگر بگویم کاملا فراموش کرده بودم، دروغ نگفته ام . یادآوری این خاطرات و دوران تحصیل در دانشسرای مقدماتی، به یکباره مرا به دنیای دیگری برد و تصمیم گرفتم این را هم به خاطرات شیرین و تلخم از مسجدسلیمان اضافه کنم . 

  مهرماه 1350 بود که وارد دانشسرای مقدماتی شدم . زندگی در محیط شبانه روزی را برای اولین بار بود که تجربه می کردم . آشنا شدن با دانشجومعلمانی از نقاط مختلف استان و حتی از بوشهر، تجربه ای بسیار ارزنده  بود . این افراد از نقاط مختلف و با طرز تفکر و دانسته های گوناگون در یک جا جمع شده بودند از من ناشی و ناوارد گرفته تا کسانی که حتی سابقه ی زندانی سیاسی داشتند . وقتی بحثی پیش می آمد در بیشتر مواقع من که اطلاعاتی نداشتم به همراهی جمع سری تکان می دادم و... . در همان سال یکی از دانشجومعلمان سال دوم که فکر کنم بچه ی دزفول بود حدود چهارماه دیر آمد و وقتی هم که مراجعه کرد وضعیت روحی و روانی بسیار بدی داشت، شب ها بیدار می شد و با صدای بلند آواز می خواند و یا چرت و پرت می گفت . همکلاسی ها می گفتند زندانی بوده و براثر اذیت و آزار زمان حبس ، به این وضعیت دچار شده است .

  یکی از مشخصه های روانی ما در آن زمان این بود که در کنار ادعای جوانی و دلدادگی های افلاطونی، ادعای روشنفکری داشته یا ادای روشنفکری هم در می آوردیم . گاهی همکلاسی هایمان انشاهایی نوشته و در آنها جملاتی به کار می بردند که بسیاری  به به می گفتند و من هم فقط ادای آنها را درآورده و تحسین می کردم .

  اولین بار یکی از دبیرانمان که یادش بخیر باد،  کتاب ماهی سیاه کوچولو از صمد بهرنگی را سر کلاس آورد و به ما معرفی کرد . وقتی بخش هایی از کتاب را برایمان می خواند از نحوه ی خواندنش می شد فهمید چیزهایی را از متن نوشته درمی یابد که با دریافت ما کاملا فرق داشت . کم کم علاقمند شدم ولی این علاقه پس از مدت کوتاهی کمرنگ و سپس کاملا از بین رفت . استخدام شدن در آموزش و پرورش، اعزام به خدمت نظام وظیفه،  کار در روستاها و درنهایت ازدواج و ونگ و ونگ بچه، همه چیز را از یاد من برد .

  اما غرض از ذکر این مطلب نکته ی دیگری بود . همزمان با مطرح شدن کتاب صمد بهرنگی و کتابهایی از این دست، حکومت هم بیکار ننشسته و اقدامات خودش را انجام می داد . چاپ کتابهایی که نویسندگی آن را به یکی از درباریان نسبت می دادند ( پری دریایی نوشته ی فرح دیبا ) از جمله ی این اقدامات بود . برای اینکه صمد بهرنگی را از یادها ببرند، یک  کاراکتر سینمایی به نام صمد با بازیگری پرویز صیاد خلق کردند . صمد و ننه آغا که شاید برای فراموش کردن ننه اولدوز به این مجموعه اضافه شده بود، به خوبی توانستند به هدفشان برسند و به راستی که صمد سینما، صمد بهرنگی  را از یادها برد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:جمعه 30 بهمن 1388 | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

پنجشنبه 29 بهمن 1388  11:03 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان بازی های ما ( 2 )

    

    زمانی كه كوچكتر بودیم بعد ازظهر تابستانها كه هوا گرم بود و نمی توانستیم بیرون برویم، همه ی بچه های محل  ( دختر و پسر) دور هم جمع می شدیم و قتور ( قطور یا غتور ، املای آن مهم نیست با ضم حرف اول ) بازی می كردیم  . بازی ساده ای بود و مانند بسیاری از بازیهای محلی وسیله ی زیادی هم نیاز نداشت . هر قطور از سه عدد سنگ كوچك تشكیل می شد ( که به هرکدام از این سنگ ها یک   نیک  می گفتیم ) و تعداد بازیكنان هم معمولا حداكثر چهار نفر بود ( چندی قبل در برنامه ی اخبار ورزشی گزارشی از یك جشنواره ی بازیهای بومی محلی فكركنم استان بوشهر پخش كرد كه این بازی در آن جشنواره هم معرفی شده بود ) . یكی از دختران محله كه در این بازی تبحر خاصی داشت ، شرط می كرد كه اگر برنده شد پشت دست بازنده را نیشگون بگیرد ( نیشگون یا تیتن با فتحه ی حرف ت ) . از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد هنوز هم گاهی دلم برای همان نیشگون ها غنج می زند .

   گاهی هم درسایه ی درخت سپیدار داخل حیاط  با بـقـیه ی  اعضای خانواده نشسته و قصه ( متل ) می گفتیم و یا با بازی چنه چنه (  با كسره ی حروف چ و نون به معنی  چیستان )  سرگرم می شدیم . برخی اوقات  با هم قایم موشک ( قایم باشک یا به اصطلاح محلی  تپ تپ گروسك  ) بازی می کردیم . هنگام  قایم موشک بازی معمولا پشت رختخواب ها پنهان می شدیم که با به هم ریختنشان، سروصدای مادرها را در می آوردیم . یكی از همسایه ها که یادش به خیر باد، درحیاط خانه اش درخت توت بزرگی داشت که هم از میوه هایش می چیدیم و می خوردیم و هم تابستانها به یکی از شاخه های قطورش طنابی می بستیم و با  شور و شوق و سروصدا تاب بازی می کردیم  . گاهی اوقات آن چنان در بازی غرق می شدیم که بزرگترها هم به هوس افتاده و با ما تاب بازی می کردند . برخی مواقع هم دوز بازی می کردیم . نون بیار کباب ببر و گل یا پوچ ( پر یا پوچ ) هم از دیگر بازی های ما در آن دوران بود . بعضی اوقات هم یارکشی کرده و  داژبال بازی می کردیم . بازی با چرخ دنده های ساعتهای شماطه دار قدیمی هم از بازیهای ما بود . این چرخ دنده ها را مانند فرفره روی زمین می چرخانیدیم و مدتها با آنها سرگرم می شدیم .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

سخنی با یک دوست

پنجشنبه 29 بهمن 1388  11:01 قبل از ظهر

نوع مطلب :شخصی ،

با یاد و نام خدا

سخنی با یک دوست که بر روی وبلاگ پیام گذاشتند

آقای شعبانی عزیز

با سلام امیدوارم اسمتان را درست تلفظ کرده باشم . دوست عزیز ممنونم که به وبلاگم سر زدید و پیام گذاشتید . برادر عزیز از آنجا که مطالب قبلی مرا نخوانده اید نتوانسته اید هدف مرا دریابید . من از ابتدا نیتم این بوده که درباره ی مسجدسلیمان بنویسم بدون هیچ قضاوت و داوری . آنچه را که بود ه و هست فقط بنویسم و بدیهی است که در این مسیر رضایت و یا عدم رضایت مرا از فحوای نوشته هایم درنخواهید یافت . از این گذشته طبیعت بشر سیری ناپذیر است و هیچگاه راضی نشده و همیشه به دنبال جای بهتر یا مکان بالاتر و یا امتیازات بیشتر است پس مطمئن باشید هیچکس در هیچ شرایطی راضی نیست . اما هدف من از نوشتن خاطرات گذشته فقط بیان وضعیت زندگی در آن سالها ( دهه ی 1340 ) بوده و طبیعی است که آن وضعیت اصلا قابل قبول نیست . از این گذشته شما اکنون در اروپا زندگی می کنید و بدیهی است که شرایط زندگی در ایران اصلا برایتان قابل قبول نباشد . به هرحال باز هم ممنون از پیامتان امیدوارم که همیشه شاد و تندرست باشید و پیشاپیش عید نوروز را به شما و خانواده تبریک می گویم . 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 23 بهمن 1388  02:01 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان بازی های ما ( 1 )

   بسیاری از خاطرات من و هم سن وسالهایم به بازی های زمان بچگی برمی گردد . بازی هایی که در عین پاکی و بی آلایشی، با کمترین خرج وهزینه ای انجام می شد . شاید کم هزینه بودن بازی ها هم به همان طرز تفکری برمی گشت که بر ذهن و فکر پدرومادرهای ما و پس از آن بر ذهن ما حاکم شده بود یعنی قناعت عجیبی که در طرز تفکر مردم  ما وجود داشت  . این که اولیای ما و به تبع آنها ما هم پذیرفته بودیم که فقط آنچه داریم که بسیار هم مختصر و بهتر بگویم اصلا چیزی نبود ، حق ما از زندگی است و دیگر هیچ حقی نداریم ، سبب شد که تمام سختی ها را بپذیریم و آنگونه زندگی کنیم . جای دیگری هم اشاره داشته ام که این طرز تفکر گرچه سبب شد وضعیت موجود را تحمل کنیم و خبری از سکته های قلبی و مغزی نبود ، ولی به موازات آن نیز سبب شد که از زندگی واقعی و آنچه به عنوان یک ایرانی از این مملکت حق داشتیم ، محروم بمانیم .

    ما در بازی هایمان از آنچه در محیط زندگیمان یافت می شد استفاده می کردیم ، از تکه سنگهای صاف برای خط بازی گرفته  تا توپ هایی که از موی گاو  درست می شد و به توپ  مل گایی ( با کسره ی  م  و لام  ) معروف بود  که بیشتر در روستاها استفاده می شد ( مل = مو  ،  گا = گاو ) و چوكلی ( چو یعنی چوب ) كه وسایل لازم بازی از دو تكه چوب تشكیل می شد . بازی های دیگری نیز بودند ولی من به آنهایی اشاره دارم که خودم انجام می داده و یا شاهد انجام آنها بوده ام . برخی از این بازیها یا بهتر بگویم تعداد زیادی از آنها هنوز هم انجام می شوند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

پنجشنبه 22 بهمن 1388  11:18 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

   با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان حمام کردن ما

  در مطلب مربوط به گذشته ی مسجدسلیمان ذکر کردم که وضعیت نظافت و استحمام خانواده ها چگونه بود، هفته ای یکبار آنهم اگر شرایط فراهم می شد سطل یا قابلمه ای پرآب را روی آتش گرم کرده و بچه ها را مختصر شست و شویی می دادند  که همین هم برای بسیاری از خانواده ها ممکن نبود . به همین علت دیدن بچه هایی که یک لایه چرک روی دستهایشان کبره بسته بود، چندان غیرعادی نبود . بیشتر مواقع مسئولین مدرسه آنها را وادار می کردند که دستهایشان را زیر شیرآب آبخوری ها بشویند . تصور کنید لایه ی چرکی که با یک ساعت خواباندن در آب گرم هم خیس نمی خورد، چگونه زیر آب سرد آبخوری تمیز می شد . توپ ،  تشر، اهانت و ترکه ای که در سرما کف دست این بچه ها می خورد،  از خاطرات بسیار تلخی است که همیشه پیش چشم دارم .

  در همان سالها مرحوم داییم در شرکت نفت مسجدسلیمان استخدام شده بود و هفته ای یکبار و در روزهای تعطیل، به حمام عمومی بازار چشمه علی می رفت و مرا نیز همراه خودش می برد . هنوز هم آب داغ خزینه ی حمام را به یاد دارم و نیز صدای کارگر حمام که داد می زد : خشک . حمام بازار چشمه علی کنار دبستان سینا واقع بود و هروقت که به مناسبتی در حیاط مدرسه جمع می شدیم ، صدای کارگر حمامی را هم می شنیدیم .

  حمام بازار چشمه علی هفته ای یک روز، که اگر اشتباه نکنم شنبه ! هم بود، به زنان اختصاص داشت و در این یک روز محله را روی سر خودشان می گذاشتند و چه داستانها از پسربچه های به ظاهر کوچک ولی بعضی اوقات شیطان که به همراه مادرانشان به حمام زنانه می رفتند،  بر سرزبانها نبود .

  سالها بعد که به خدمت نظام وظیفه اعزام شدم و در پادگان به ما آموزش دادند چگونه با یک تکه اسفنج خیس بدنمان را تمیز کنیم، تازه یادم افتاد که ای بابا ما همه ی عمر خود را سرباز بوده ایم و نمی دانستیم .

 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

چهارشنبه 21 بهمن 1388  04:36 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان وسایل بازی

   به خمیر اسباب بازی اشاره داشتم . زمانی که سالهای اول ابتدایی را می گذراندیم،  در ساعات بیکاری معمولا گل بازی هم می کردیم . به علت وضعیت خاص منطقه و نبود فاضلاب، مواد اولیه ! هم  به وفور پیدا می شد . هر جا که نگاه می کردی آب زاید منازل بود که در سطح زمین جاری بود و ما هم با همان اندیشه ی کودکانه از گل موجود، مجسمه هایی به اشکال گوناگون البته از دید خودمان می ساختیم و با هم به قولی رفابت می کردیم . در پایان کار هم توپ وتشر مادر و احتمالا گوشمالی مختصر به خاطر کثیف کردن لباس و دست و بالمان در انتظارمان بود .

  درساعات ورزش هم معمولا توپی به ما می دادند تا فوتبال بازی کنیم . گاهی هم  داژبال ( DODGEBALL ) بازی می کردیم یعنی همه به صورت دایره می ایستادیم و معلم بک نفر را انتخاب می کرد تا درون دایره بایستد و سپس توپ را به صورت اتفاقی به یکی از شاگردان داده و او سعی می کرد دانش آموز وسط دایره را با توپ بزند و بازی همینطور ادامه می یافت . بیشتر مواقع هم کمربند بازی می کردیم یعنی به صورت دایره ایستاده و دستهایمان را پشتمان می گرفتیم . آموزگار کمربندی را درون دست شاگردی می گذاشت واوشاگرد سمت راستش را دنبال می کرد و سعی داشت با کمربند به او ضربه بزند تا زمانی که به جای قبلی باز می گشت . گاهی هم چشمان دو نفر را با دستمال می بستند و کمربندی را در دست یکی قرار می دادند و او نفر دیگر را صدا می زد و با شنیدن صدایش سعی می کرد در همان مسیر حرکت کرده و با کمربند به او ضربه بزند . در همه حالت سعی می شد سگک کمربند آسیبی به شاگردان وارد نکند . هنوز هم خنده های از ته دل خودمان را در حین این بازی ها فراموش نکرده ام . حال وضعیت  ساعات  ورزش شاگردان امروزی را با آن زمان مقایسه کنید .

 به درس کاردستی هم اشاره بکنم که در بیشتر سالها ساعت راحت درسی مابود . در طول سال تحصیلی شاید چند بار ناچار بودیم وسایلی را تحت عنوان کاردستی به کلاس برده و به آموزگار نشان دهیم . معمولا بچه ها با استفاده از تکه های چوب و نمد، تخته پاک کن درست می کردند که از قضا بسیار هم مورد نوجه مسئولین مدرسه بود . گاهی ابتکار به خرج داده و درون نعلبکی را دوغاب گچ ریخته و قالب نسبتا قشنگی درست کرده و آن را رنگ آمیزی می کردیم  یا درون حباب لامپی را پر از دوغاب گچ کرده و پس از سفت شدن گچ، حباب را شکسته و تکه تکه جدا می کردیم و کاردستی را به مدرسه می بردیم .

  سال 1352 در آموزش و پرورش استخدام شده ومحل خدمتم در دبستان ششم بهمن چهاربیشه ( دکتر شریعتی ) تعیین شد . آموزگاری یکی از  پایه های پنجم این آموزشگاه به من محول شده بود . روزی یکی از دانش آموزانم را دیدم که نایلون بزرگی را از اسفنجهای مکعب مستطیل شکل پرکرده و باخود به مدرسه آورده بود . با تعجب از او پرسیدم: این همه ابر ( اسفنج ) را برای چه می خواهی ؟ و او به سادگی گفت: آقا اجازه بچه های کلاس چهارم زنگ آخر کاردستی دارند و من این ابرها را به آنها می فروشم تا به جای تخته پاک کن به عنوان کاردستی تحویل دهند . با این که سالها از آن ماجرا می گذرد هروقت آن دانش آموزم را می بینم با خنده از یادآوری موضوع و با یک احترام خاصی می گوید: آقا دانش آموز ابرفروشتان را به خاطر می آورید؟


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

به بهانه ی بازی استقلال و پیروزی

دوشنبه 19 بهمن 1388  07:25 بعد از ظهر

نوع مطلب :شخصی ،

با یاد و نام خدا

سخنی با صمد مرفاوی عزیز

سلام

دوست عزیز می گویند تاریخ تکرار است و عجیب در مورد شما صدق کرد . زمانی شما پس ازرفتن قلعه نوعی سرمربی استقلال شدید و بازی رفت با پیروزی  یک یک و برگشت دو بریک باختید و امسال هم دقیقا به همین شکل . در آن زمان درجواب دنیزلی گفتید شما 14 امتیاز عقب ماندگیتان را جبران کنید که آنها هم این کار را کرده ودر نهایت یک پله بالاتر از استقلال ایستادند  و این بار بعد از بازی گفتید که هنوز سه برد بیشتر داریم  و از این می ترسم که با نحوه ی کار شما در این زمینه هم عقب بیفتید .

دوست عزیز در هردوبار شما پس از اتمام مسابقه ی قبل از دربی بازی را باختید،  امسال هم زمانی که پس از برد ابومسلم فریب دایی را خورده و کری خوانی را شروع کردید، در حقیقت بازی را واگذار کردید . امیدوارم که شما و بازیکنان عبرت گرفته و در سالهای بعد، البته اگر باقی ماندید جبران کنید .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:11  
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  

Powered by
Abzarak.com