تبلیغات
مسجدسلیمان

سخنی با یک دوست

پنجشنبه 29 بهمن 1388  11:01 قبل از ظهر

نوع مطلب :شخصی ،

با یاد و نام خدا

سخنی با یک دوست که بر روی وبلاگ پیام گذاشتند

آقای شعبانی عزیز

با سلام امیدوارم اسمتان را درست تلفظ کرده باشم . دوست عزیز ممنونم که به وبلاگم سر زدید و پیام گذاشتید . برادر عزیز از آنجا که مطالب قبلی مرا نخوانده اید نتوانسته اید هدف مرا دریابید . من از ابتدا نیتم این بوده که درباره ی مسجدسلیمان بنویسم بدون هیچ قضاوت و داوری . آنچه را که بود ه و هست فقط بنویسم و بدیهی است که در این مسیر رضایت و یا عدم رضایت مرا از فحوای نوشته هایم درنخواهید یافت . از این گذشته طبیعت بشر سیری ناپذیر است و هیچگاه راضی نشده و همیشه به دنبال جای بهتر یا مکان بالاتر و یا امتیازات بیشتر است پس مطمئن باشید هیچکس در هیچ شرایطی راضی نیست . اما هدف من از نوشتن خاطرات گذشته فقط بیان وضعیت زندگی در آن سالها ( دهه ی 1340 ) بوده و طبیعی است که آن وضعیت اصلا قابل قبول نیست . از این گذشته شما اکنون در اروپا زندگی می کنید و بدیهی است که شرایط زندگی در ایران اصلا برایتان قابل قبول نباشد . به هرحال باز هم ممنون از پیامتان امیدوارم که همیشه شاد و تندرست باشید و پیشاپیش عید نوروز را به شما و خانواده تبریک می گویم . 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 23 بهمن 1388  02:01 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان بازی های ما ( 1 )

   بسیاری از خاطرات من و هم سن وسالهایم به بازی های زمان بچگی برمی گردد . بازی هایی که در عین پاکی و بی آلایشی، با کمترین خرج وهزینه ای انجام می شد . شاید کم هزینه بودن بازی ها هم به همان طرز تفکری برمی گشت که بر ذهن و فکر پدرومادرهای ما و پس از آن بر ذهن ما حاکم شده بود یعنی قناعت عجیبی که در طرز تفکر مردم  ما وجود داشت  . این که اولیای ما و به تبع آنها ما هم پذیرفته بودیم که فقط آنچه داریم که بسیار هم مختصر و بهتر بگویم اصلا چیزی نبود ، حق ما از زندگی است و دیگر هیچ حقی نداریم ، سبب شد که تمام سختی ها را بپذیریم و آنگونه زندگی کنیم . جای دیگری هم اشاره داشته ام که این طرز تفکر گرچه سبب شد وضعیت موجود را تحمل کنیم و خبری از سکته های قلبی و مغزی نبود ، ولی به موازات آن نیز سبب شد که از زندگی واقعی و آنچه به عنوان یک ایرانی از این مملکت حق داشتیم ، محروم بمانیم .

    ما در بازی هایمان از آنچه در محیط زندگیمان یافت می شد استفاده می کردیم ، از تکه سنگهای صاف برای خط بازی گرفته  تا توپ هایی که از موی گاو  درست می شد و به توپ  مل گایی ( با کسره ی  م  و لام  ) معروف بود  که بیشتر در روستاها استفاده می شد ( مل = مو  ،  گا = گاو ) و چوكلی ( چو یعنی چوب ) كه وسایل لازم بازی از دو تكه چوب تشكیل می شد . بازی های دیگری نیز بودند ولی من به آنهایی اشاره دارم که خودم انجام می داده و یا شاهد انجام آنها بوده ام . برخی از این بازیها یا بهتر بگویم تعداد زیادی از آنها هنوز هم انجام می شوند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

پنجشنبه 22 بهمن 1388  11:18 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

   با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان حمام کردن ما

  در مطلب مربوط به گذشته ی مسجدسلیمان ذکر کردم که وضعیت نظافت و استحمام خانواده ها چگونه بود، هفته ای یکبار آنهم اگر شرایط فراهم می شد سطل یا قابلمه ای پرآب را روی آتش گرم کرده و بچه ها را مختصر شست و شویی می دادند  که همین هم برای بسیاری از خانواده ها ممکن نبود . به همین علت دیدن بچه هایی که یک لایه چرک روی دستهایشان کبره بسته بود، چندان غیرعادی نبود . بیشتر مواقع مسئولین مدرسه آنها را وادار می کردند که دستهایشان را زیر شیرآب آبخوری ها بشویند . تصور کنید لایه ی چرکی که با یک ساعت خواباندن در آب گرم هم خیس نمی خورد، چگونه زیر آب سرد آبخوری تمیز می شد . توپ ،  تشر، اهانت و ترکه ای که در سرما کف دست این بچه ها می خورد،  از خاطرات بسیار تلخی است که همیشه پیش چشم دارم .

  در همان سالها مرحوم داییم در شرکت نفت مسجدسلیمان استخدام شده بود و هفته ای یکبار و در روزهای تعطیل، به حمام عمومی بازار چشمه علی می رفت و مرا نیز همراه خودش می برد . هنوز هم آب داغ خزینه ی حمام را به یاد دارم و نیز صدای کارگر حمام که داد می زد : خشک . حمام بازار چشمه علی کنار دبستان سینا واقع بود و هروقت که به مناسبتی در حیاط مدرسه جمع می شدیم ، صدای کارگر حمامی را هم می شنیدیم .

  حمام بازار چشمه علی هفته ای یک روز، که اگر اشتباه نکنم شنبه ! هم بود، به زنان اختصاص داشت و در این یک روز محله را روی سر خودشان می گذاشتند و چه داستانها از پسربچه های به ظاهر کوچک ولی بعضی اوقات شیطان که به همراه مادرانشان به حمام زنانه می رفتند،  بر سرزبانها نبود .

  سالها بعد که به خدمت نظام وظیفه اعزام شدم و در پادگان به ما آموزش دادند چگونه با یک تکه اسفنج خیس بدنمان را تمیز کنیم، تازه یادم افتاد که ای بابا ما همه ی عمر خود را سرباز بوده ایم و نمی دانستیم .

 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

چهارشنبه 21 بهمن 1388  04:36 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان وسایل بازی

   به خمیر اسباب بازی اشاره داشتم . زمانی که سالهای اول ابتدایی را می گذراندیم،  در ساعات بیکاری معمولا گل بازی هم می کردیم . به علت وضعیت خاص منطقه و نبود فاضلاب، مواد اولیه ! هم  به وفور پیدا می شد . هر جا که نگاه می کردی آب زاید منازل بود که در سطح زمین جاری بود و ما هم با همان اندیشه ی کودکانه از گل موجود، مجسمه هایی به اشکال گوناگون البته از دید خودمان می ساختیم و با هم به قولی رفابت می کردیم . در پایان کار هم توپ وتشر مادر و احتمالا گوشمالی مختصر به خاطر کثیف کردن لباس و دست و بالمان در انتظارمان بود .

  درساعات ورزش هم معمولا توپی به ما می دادند تا فوتبال بازی کنیم . گاهی هم  داژبال ( DODGEBALL ) بازی می کردیم یعنی همه به صورت دایره می ایستادیم و معلم بک نفر را انتخاب می کرد تا درون دایره بایستد و سپس توپ را به صورت اتفاقی به یکی از شاگردان داده و او سعی می کرد دانش آموز وسط دایره را با توپ بزند و بازی همینطور ادامه می یافت . بیشتر مواقع هم کمربند بازی می کردیم یعنی به صورت دایره ایستاده و دستهایمان را پشتمان می گرفتیم . آموزگار کمربندی را درون دست شاگردی می گذاشت واوشاگرد سمت راستش را دنبال می کرد و سعی داشت با کمربند به او ضربه بزند تا زمانی که به جای قبلی باز می گشت . گاهی هم چشمان دو نفر را با دستمال می بستند و کمربندی را در دست یکی قرار می دادند و او نفر دیگر را صدا می زد و با شنیدن صدایش سعی می کرد در همان مسیر حرکت کرده و با کمربند به او ضربه بزند . در همه حالت سعی می شد سگک کمربند آسیبی به شاگردان وارد نکند . هنوز هم خنده های از ته دل خودمان را در حین این بازی ها فراموش نکرده ام . حال وضعیت  ساعات  ورزش شاگردان امروزی را با آن زمان مقایسه کنید .

 به درس کاردستی هم اشاره بکنم که در بیشتر سالها ساعت راحت درسی مابود . در طول سال تحصیلی شاید چند بار ناچار بودیم وسایلی را تحت عنوان کاردستی به کلاس برده و به آموزگار نشان دهیم . معمولا بچه ها با استفاده از تکه های چوب و نمد، تخته پاک کن درست می کردند که از قضا بسیار هم مورد نوجه مسئولین مدرسه بود . گاهی ابتکار به خرج داده و درون نعلبکی را دوغاب گچ ریخته و قالب نسبتا قشنگی درست کرده و آن را رنگ آمیزی می کردیم  یا درون حباب لامپی را پر از دوغاب گچ کرده و پس از سفت شدن گچ، حباب را شکسته و تکه تکه جدا می کردیم و کاردستی را به مدرسه می بردیم .

  سال 1352 در آموزش و پرورش استخدام شده ومحل خدمتم در دبستان ششم بهمن چهاربیشه ( دکتر شریعتی ) تعیین شد . آموزگاری یکی از  پایه های پنجم این آموزشگاه به من محول شده بود . روزی یکی از دانش آموزانم را دیدم که نایلون بزرگی را از اسفنجهای مکعب مستطیل شکل پرکرده و باخود به مدرسه آورده بود . با تعجب از او پرسیدم: این همه ابر ( اسفنج ) را برای چه می خواهی ؟ و او به سادگی گفت: آقا اجازه بچه های کلاس چهارم زنگ آخر کاردستی دارند و من این ابرها را به آنها می فروشم تا به جای تخته پاک کن به عنوان کاردستی تحویل دهند . با این که سالها از آن ماجرا می گذرد هروقت آن دانش آموزم را می بینم با خنده از یادآوری موضوع و با یک احترام خاصی می گوید: آقا دانش آموز ابرفروشتان را به خاطر می آورید؟


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

به بهانه ی بازی استقلال و پیروزی

دوشنبه 19 بهمن 1388  07:25 بعد از ظهر

نوع مطلب :شخصی ،

با یاد و نام خدا

سخنی با صمد مرفاوی عزیز

سلام

دوست عزیز می گویند تاریخ تکرار است و عجیب در مورد شما صدق کرد . زمانی شما پس ازرفتن قلعه نوعی سرمربی استقلال شدید و بازی رفت با پیروزی  یک یک و برگشت دو بریک باختید و امسال هم دقیقا به همین شکل . در آن زمان درجواب دنیزلی گفتید شما 14 امتیاز عقب ماندگیتان را جبران کنید که آنها هم این کار را کرده ودر نهایت یک پله بالاتر از استقلال ایستادند  و این بار بعد از بازی گفتید که هنوز سه برد بیشتر داریم  و از این می ترسم که با نحوه ی کار شما در این زمینه هم عقب بیفتید .

دوست عزیز در هردوبار شما پس از اتمام مسابقه ی قبل از دربی بازی را باختید،  امسال هم زمانی که پس از برد ابومسلم فریب دایی را خورده و کری خوانی را شروع کردید، در حقیقت بازی را واگذار کردید . امیدوارم که شما و بازیکنان عبرت گرفته و در سالهای بعد، البته اگر باقی ماندید جبران کنید .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

دوشنبه 19 بهمن 1388  03:15 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان نوشت افزار ( 2 )

   زنگ درس نقاشی هم وضعیت خودش را داشت  و طبق معمول عده ی کمی وسایل لازم ! را داشتند . از دفتر جداگانه برای نقاشی خبری نبود و خیلی که هنر می کردیم یک برگ کاغذ A4   آن هم از طریق بچه های شرکت نفتی گیر بیاوریم و در آن به اصطلاح نقاشی بکشیم . عده ی کمی مداد رنگی داشتند و بقیه هم با خواهش و استفاده از رابطه ی دوستی و از این قبیل ، از وسایل آنها استفاده می کردند . بیشتر آموزگاران خود توانایی هنری لازم را نداشتند و در نتیجه استفاده از کتابچه هایی که در آن نقاش های متعددی چاپ شده و بچه ها به عنوان الگو از آنها استفاده می کردند مرسوم بود، که همه هم نداشتند . در آن زمان نوعی مدادرنگی در بازار بود که فقط شش رنگ داشت و جعبه ی آن به ابعاد تقریبی هفت در ده سانتیمتر بود . جعبه از جنس مقوا و زود هم خراب می شد گرچه معمولا خود مداد رنگی ها هم با وجود مدادتراش هایی که گفتم و به خاطر جنس نرم مغزه ی آنها ، زیاد دوام نمی آوردند . بعدها نوع دوازده تایی آن هم به بازار آمد و کم کم مدادرنگی  با جعبه ی فلزی مد شد که آن را هم اولین بار در دست بچه های  کارمندان شرکت نفت دیدیم  ! .

  درس خوشنویسی هم از دروسی بود که زمان  کلاسش بیشتر به مرور درس های دیگر چون ریاضی اختصاص داده می شد و وضعیتی شبیه به نقاشی داشت با این تفاوت که وسایل لازم این درس یعنی قلم نی و دوات،  مشکلات زیادی ایجاد می کرد که مهمترین آنها پخش شدن و یا ریختن جوهر و کثیف شدن دست و صورت و لباس بچه ها  بود . تراشیدن نوک قلم نی که معمولا به وسیله ی تیغ اصلاح صورت انجام می شد سبب می شد دست بچه ها بریده و زخمی هم  بشود .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

یادی از یک همکار قدیمی

یکشنبه 11 بهمن 1388  05:46 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،معلم ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

با یاد و نام خدا

پیامی برای یک همکار قدیمی

با سلام . در حین خواندن نظرات دوستانی که به وبلاگم سری زده اند، پیامی دیدم از دختر همکار قدیمی آقای آنت . البته می گویم همکار قدیمی ، این را هم بگویم که زمانی که من درس می خواندم ایشان در آموزش و پرورش مسجدسلیمان کار می کردند . به هرحال خوشحالم که مطلب من سبب انبساط خاطر خواهر خوبم گردیده است . کاش به شکلی می شد که من بتوانم بیشتر از این دوست قدیمی خبری بگیرم و به این خواهر خوبم بگویم تنها کاری که از من برمی آمد همین زنده کردن یاد قدیمی هاست شاید جوانها هم بعدها یادی از من بکنند . به هرجهت برای این خواهر عزیز و خانواده سلامتی و شادکامی آرزومندم .    


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

یکشنبه 11 بهمن 1388  12:20 بعد از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،معلم ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

 داستان نوشت افزار ( 1 )

  در مورد نوشت افزار هم بگویم که خالی از لطف نیست . اگر امروزه انواع مدادتراش، پاک کن،  ماژیک ، خمیر اسباب بازی ، مداد رنگی، آب رنگ ، رنگ گواش و پاستل و  .... در کیف بچه ها یافت می شود، در آن زمان تمام تلاش ما این بود که یک مداد پاک کن دار و یک مداد تراش داشته باشیم ، که معمولا هم نداشتیم  . کمی که بزرگتر شدیم از مداد های سیاه بدون پاک کن استفاده می کردیم که به علت داشتن شکل یک شیر روی آن، به مدادهای شیرنشان معروف بودند و انصافا کیفیت خوبی هم داشتند . یادم می آید نوعی پاک کن در بازار بود که مقطعی به شکل متوازی الاضلاع داشت و به سه رنگ بود و از پاک کن های شیک و متنوع و گران قیمت امروزی هم خبری نبود . مدادتراش هم یکی دیگر از مشکلات ما بود که معمولا از جنس لاک و بسیار شکننده بود و اغلب هم سریع کند می شد و در نتیجه سبب شکسته شدن نوک مداد، تراشیدن مکرر و ازبین رفتن سریع مداد می شد .  گم شدن سهوی وعمدی آن هم از دیگر معضلات ما بود .

  در آن زمان بهترین و جدیدترین وسایل را در میان تجهیزات شرکت نفت می دیدیم ، از آن جمله می توان به مدادتراش هایی اشاره کرد که بدنه ی فلزی ( آلومینیومی ) داشته و بسیار محکم هم بودند ولی متاسفانه طبق معمول فقط در اختیار ارباب مال و ثروت بودند و عوام از آن بی بهره . شاید باورش مشکل باشد ولی گاهی که یکی از همکلاسی ها و یا هم مدرسه ای ها  به طریقی یکی از این مدادتراشها را به دست می آورد، که معمولا هم دست چندم و از رده خارج و مستعمل بودند،  بقیه با چه شوق و لذتی به آن نگاه می کردیم و ته دلمان آرزو داشتیم ما صاحب آن بودیم . به همین علت بود که همه آرزو داشتیم زودتر دیپلم بگیریم و در شرکت نفت استخدام شویم ، آرزویی که حتی به صورت جوک هم درآمد و مدتها ورد زبان مردم بود .

   برای اولین بار در یکی از ادارات شرکت نفت  مداد تراش هایی را که روی میز نصب می شد دیدم و همیشه دوست داشتم یکی از آنها را داشته باشم  گرچه اگر هم می داشتم ، در خانه ی ما میزی نبود که تراش را روی آن نصب کنم  . به همین علت سالها بعد که مشغول کار شدم یکی از این نوع تراشها را خریدم تا بچه هایم استفاده کنند ولی همیشه آن آرزوی گنگ قدیمی را در دل داشتم ، از همان آرزوهایی که هیچگاه برآورده نشد .

  در کلاسهای بالاتر استفاده از خودکار و عموما خودکار بیک رایج بود . آن زمان خبری از روان نویس های مختلف، خودکارهای شیک و گران قیمت و قلمهای رنگارنگ امروری نبود و تنها اگر می توانستیم، خودکارهای بیک را استفاده می کردیم و الحق که خوب هم کار می کردند و تا همین اواخر هم رکورددار بودند گرچه در سالهای اخیر شاید به علت کیفیت ضعیف خودکارهای بیک موجود، وجود انواع قلمهای شیک و تنوع سلیقه ی بچه ها و اولیا، دیگر رونق گذشته را ندارند . استفاده از خودنویس  به علت گرانی آن و نیز نیاز به جوهر و مشکلات دیگر چون گم شدن احتمالی و جوهرپخش کردن و .... ، در بین ما عوام رسم نبود . در آن زمان  تنها خودنویس های پارکر و سناتور در بازار موجود بود که فقط گروه معدودی قادر به خریدن و استفاده از آن بودند و راستش را بخواهید استفاده از خودنویس نوعی اظهار فخر هم محسوب می شد . بجز کارکنان مدارس که برای نوشتن کارنامه و دفاتر اداری آموزشگاه حتما باید از این وسیله ی تحریر استفاده می کردند، دیگران صرفا برای نوعی به رخ کشیدن خودنویسی  در جیبشان می گذاشتند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:دوشنبه 19 بهمن 1388 | نظرات ()

در فقدان یک دوست

یکشنبه 11 بهمن 1388  11:26 قبل از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،شخصی ،معلم ،

با یاد و نام خدا

در فقدان یک دوست

با سلام

چه سخت است در فقدان دوست و معلمی سخن گفتن و یا نوشتن . چه سخت است که به یکباره بپذیریم دیگر دوستی در میان ما نیست . دوست و همکار عزیزمان آقای بهمن خسروی دار فانی را وداع گفتند . زنده یاد خسروی از فارغ التحصیلان دانشسرای عشایری فارس بوده و سپس در آموزش و پرورش مسجدسلیمان مشغول کار گردیدند . ایشان همیشه و در همه حال در کنار کار تدریس به ورزش و ادبیات خصوصا شعر هم علاقه داشتند . همیشه با چهره ای  شاد، خندان و بشاش با همه برخورد داشت و هیچگاه نخواست دیگران را با بیان ناملایمات ، اندوهگین نماید حتی در زمانی که به سوگ دوتن از عزیزانش نشسته بود . ولی چه باید کرد که به قولی، تنها دعوتی را که باید اجابت کرد، مرگ است و این بار بهمن عزیز این دعوت را پذیرفت .

در گذشت برادر وهمکارعزیزم زنده یاد بهمن خسروی را به خانواده ی محترمشان، همکاران آموزش و پرورش مسجدسلیمان و خصوصا همکاران آن مرحوم در دبستان پاسدار تسلیت گفته و امید که خداوند ایشان را غریق رحمت فرماید .      


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

نگاهی به برنامه ی ورزش از شبکه ی دو

شنبه 10 بهمن 1388  04:29 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،ورزش ،

با یاد ونام خدا

آقای کوثری عزیز

سلام

جمعه شب برنامه ی شما و گفتگویتان رابا مهمانان برنامه  تماشا می کردم و تعجب کردم که یک موضوع گسترده را برای طرح در تلویزیون برگزیده اید . مطمئنا اگر به جای موضوع مدیریت در ورزش، مدیر و یا رشته ی  بخصوصی را در نظر می گرفتید زودتر به هدف می رسیدید .

آقای مظفرعزیز، اصولی که شما بیان کردید اولین بار در کتاب دکتر علاقه بند ونیز در کتاب مدیریت رفتار سازمانی نوشته ی کنث بلانچارد دیدم . درآنجا اشاره شده مهارتهای فنی برای مدیران سطح پایین( سرپرستان ) ، مهارتهای انسانی برای مدیران میانی و مهارتهای فنی برای مدیران ارشد ضروری است و هیچ کجا نگفته مدیر باید هر سه مهارت را با هم داشته و ضروری هم نیست که داشته باشد .

آقای یزدانی خرم عزیز اگر دولت معین کرده درصدی از درآمد یا سود موسسات صنعتی صرف ورزش شود حتما قید هم کرده که باید به شکلی صرف شود که سبب گسترش ورزش گردد . آیا برگزیدن یک مدیر از کارخانه ی مورد نظر که نمی تواند سبب پیشبرد ورزش گردد به نوعی اتلاف همان بودجه نیست؟ یکی از اثرات ورود بخش صنعت به ورزش درآمدهای میلیاردی برای فوتبالیستهایی است که بسیاری از آنها را به عینه می بینید . به نظر شما این خدمت به ورزش بود؟ و بازهم درهمین رابطه خود شما گفته اید که خرج یک تیم فوتبال در لیگ برتر در یکسال ده میلیارد تومان می شود و با یک حساب سرانگشتی، شرکت سایپا باید سود سالانه ای معادل هزار میلیارد تومان داشته باشد که یک تیم فوتبال لیگ برتری دارد . آیا چنین سوددهی در یکسال از نظر شما قابل قبول است؟ البته شرکتهایی چون سایپا ضرر نمی کنند برای مثال یکی دو سال قبل که این شرکت اسپانسری تیم ملی فوتبال را پذیرفته بود، یکباره قیمت محصولات آن حدود 200 هزار تومان ترقی کرد . فکر نمی کنید با همین افزایش قیمت هزینه ی اسپانسری تیم ملی به خوبی تامین شده باشد؟ موفق باشید 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

شنبه 10 بهمن 1388  04:28 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد و نام خدا

 خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

 نان پختن

  به نکته ای می خواهم  اشاره کنم . در آن زمان چیزی تحت عنوان وسایل جداگانه در زندگی ما وجود نداشت یعنی توان مالی هم نداشتیم،  ظرف غذا مشترک بود وهمه ی خانواده با هم غذا می خوردند، تابستانها بیشتر افراد خانواده روی یک یا دو عدد تخت سیمی و زمستانها همه در یک اتاق و معمولا هردو یا سه نفر زیر یک روانداز می خوابیدند و خلاصه همه چیز مشترک بود . نمی دانم چرا ولی همیشه فکر می کنم از زمانی که ظرف غذا،  محل خواب و روانداز و وبقیه ی وسایل زندگی جدا شد، در اصل زمینه برای جدایی خانواده ها و ایجاد فاصله بین افراد خانواده هم فراهم شد . اگرچه این اشتراک وسایل مشکلاتی را هم ایجاد می کرد ولی مگر امروز همان مشکلات را نداریم ؟

  نان پختن هم داستان خودش را داشت . برخلاف امروز که همه با تحمل دردسر صف ، مشاجرات مشتریها ، نان بی کیفیت و غرولند بچه ها که امروز نوبت برادرم است نه من و ... از نانوا نان تهیه می کنند ، در آن زمان زنان غیراز زنان کارمندان و کارکنان عالیرتبه ی شزکت نفت، در منزل نان تیری می پختند . کارگران که آرد رشند ( رشن ) را داشتند و بقیه هم اکثرا کشاورزی داشته و از روستا گندم و آرد محلی تهیه می کردند . در هر خانه گاهی دو گودال کوچک کنده می شد که به آنها چاله می گفتند و زنان درون آن آتش روشن کرده و نان می پختند . یکی از دو چاله درون اتاقکی یا انباری بود تا در سرمای زمستان استفاده کنند و دیگری در پناه دیوار حیاط تا از نور و گرمای خورشید بقیه ی فصول در امان باشند . سوخت هم معمولا چوب و یا سوختهای حیوانی بود . در همان اوج دوران شرکت نفت، بسیاری زنان و دختران برای جمع آوری فضولات حیوانات ( سوخت حیوانی ) سبد به دست در گوشه و کنار محلات می گشتند و این را هم هنوز فراموش نکرده ام . گاهی فکر می کنم ما خیلی گرسنه بودیم یا آردهای امروزی کیفیت ندارند که زمان نان پختن آن بوی خوش را حس نمی کنیم . زنان هم محله معمولا هر روز در خانه ی یکی از همسایگان جمع شده و نان روزانه را می پختند . هرگاه هم که کسی کاری داشت یا خدای ناکرده بیماری یا مشکلی پیش می آمد، زنان دیگر برایشان نان می پختند و مانند امروز درب منازل به روی همسایگان بسته نبود ( گرچه انصافا با مشکلات جامعه ی امروزی باید به مردم حق داد در ارتباط هایشان بیشتر احتیاط کنند ) . ساکنین منازل سی برنجی از این نظر راحت بودند و روی سنگ چدنی بخار، نان می پختند و نیازی به کندن چاله و جمع آوری سوخت نداشتند . علاوه بر طعم خوب، حسن دیگرنان تیری این بود که حتی تکه هایش هم به صورت تلیت ( ترید ) کلا مصرف شده و ضایعاتی  نداشت . علاوه براین عده ای زنان بی سرپرست از طریق نان پختن برای دیگران معاش خانواده را تامین می کردند،  کاری که امروزه به صورتی دیگر در مسجدسلیمان شاهد آن هستیم .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 9 بهمن 1388  01:43 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

     با یاد و نام خدا

    خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

   داستان لباس زیر

   لباس زیر ما هم داستان خودش را داشت . چیزی به نام زیرپیراهن که امروز می بینید در قاموس ما وجود نداشت . زمستانها که از سرما هرچه داشتیم بدون هیچ نظمی و رعایت جنسیتی می پوشیدیم و در تابستان هم تنها وتنها یک پیراهن و یا چیزی شبیه به تک پوش تنمان می کردیم . اما داستان لباس زیرهای ما هم  شنیدنی است . وقتی برای یکی از اهل خانه که معمولا مادر بود لباسی توسط خیاطان محلی و معمولا با دست دوخته می شد، ازاضافه ی پارچه  برای ما یک شورت یا به قول امروزیها شلوارک می دوختند که به همین دلیل به شورت ننه دوز معروف بودند ( به رنگ ، نوع و جنس پارچه هم توجه داشته باشید ) . در گویش محلی به این شلواركها گرده پا می گفتند ( با ضمه ی گاف و كسره ی دال ) . ما هم یا اصلا چیزی به نام لباس زیر نداشتیم ! ( گاهی مواقع که زمین می خوردیم یا به هر علتی شلوار پاره می شد و یا فراموش می كردیم  و تكمه های شلوارمان باز می ماند،  افتضاحی به بار می آمد که ناگفتنش بهتر است ) و  به خاطر جلوگیری از مشکلات بعدی ، همین شورتهای ننه دوز را می پوشیدیم . دخترها چون پیراهن یلند داشتند در این مواقع مشكلشان كمتراز پسرها بود .  زمانی که ساعت ورزش هوس می کردیم با شورت فوتبال یازی کنیم، یكی دیگر ازنمایشهای كمدی زندگی ما آغاز می شد . سی و چند نفر دانش آموز با شورتهایی به رنگهای مختلف و گل منگولی ،  دست دوز و گاهی هم پاره و معمولا پارچه ی زنانه، برخی تنگ و چسبان و بعصی گشاد،  چه منتظره ی بدیع و چشم نوازی از آب درمی آمد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 9 بهمن 1388  07:31 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

     با یاد و نام خدا

   خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

   وضعیت غذای ما (3) 

   یکی از دوستان تعریف می کرد که غذای ناهار ما معمولا ماست بود و پدرم هر روز یکی از برادرها را برای خرید ماست می فرستاد . کسی که از او ماست می خریدیم کمی دورتر از منزل ما بود . هر روز که نوبت من می شد ( بقیه را نمی دانم احتمالا آنها هم همین کار را می کردند) نانی در جیبم می گذاشتم و موقع برگشتن چند لقمه نان و ماست می خوردم چون می دانستم وقتی به منزل برسم و در بحبوبه ی حمله ی لشکر سلم و تور، ممکن است نه که حتما غذایی گیرم نخواهد آمد .

  یک داستان هم از روستا بشنوید . روستاییان مرغ و خروس نگهداری می کردند و ضمن استفاده و یا فروش تخم مرغهای حاصل، گاهی هم مرغ یا خروسی را به فامیلی داده و یا برای مهمان عزیزی سر می بریدند. یکی از آشنایان که خدا رحمتش کند صحبت می کرد : هر از گاهی ناخن هایمان را کوتاه کرده و پنهانی جلو مرغ و خروسها می ریخنیم . این ناخنها در گلویشان گیر می کرد و پدر ومادرهای از همه جا بیخبر به خیال اینکه بیماری دارند و یا جانوری آنها را نیش زده بلافاصله آن را سر می بریدند و به این وسیله ما هم ، دلی از عزا در می آوردیم .

     اواخر بهار سیفی کاری های اطراف مسجدسلیمان محصول می داد، که آن هم منحصر به گوجه وخیار بود، و دراین هنگام می توانستیم دلی از عزا درآوریم . طی  این دوره  این دو میوه بسیار ارزان بود و به صورت خام و یا به همراه نان به عنوان غذا زیاد مصرف می شد . بیشتر مواقع مادران گوجه رادر روغن  سرخ کرده و غذای  خوشمزه ای تهیه می کردند . فکر می کنم  اکثریت افراد آن زمان ،  این غذا یعنی گوجه ی سرخ کرده را دوست دارند زیرا تنها غذایی بود که تقریبا همه می توانستند تهیه کرده و بخورند . طیف غذاهای وایسته به گوجه چون، گوجه و سیب زمینی، گوجه وتخم مرغ ( املت ) و گوجه و بادمجان در این موقع از سال سفره ی ما را رنگین می کرد .

    خدای نکرده فکر نکنید که در تابستان وضع بهتر بود ویا معجزه ای رخ داده و غذای آنچنانی به سفره ی ما وارد می شد . تنها تفاوت این بود که تابستان چون بیکار بودیم صبح ها دیر از خواب بیدارشده که معمولا گرمای آفتاب بیدارمان می کرد و گاهی حتی بدون همان نان خالی به دنبال بازی می رفتیم . متاسفانه تابستان ها ماست هم کمتر گیر می آمد و یکی از مهمترین اقلام غذایی ما کم می شد .

   هرچه به پایان دهه ی 1340 نزدیک می شدیم وضعیت خانواده هم بهتر می شد و بتدریج  غذاها متنوع تر و زیادتر می شد . کم کم میوه هم به لیست غذایی ما اضافه شد . برخلاف امروز که به علت وجود گلخانه های بزرگ و وسایل حمل و نقل فراوان، هر نوع میوه را در در هر فصلی از سال می توان پیداکرد، در گذشته ما فقط به میوه ی فصل  دسترسی داشتیم . میوه ی نوبر هم  گران بود وباید مدتی صبرمی کردیم که قیمت ها  پایین بیاید تا همه بتوانند بخرند و بخورند . فکر نکنید وقتی می گویم میوه، ترک عادت کرده ایم، هندوانه، خربزه، خیارچنبرو گاهی هم انگور که آن را هم در انتهای فصل می توانستیم تهیه کنیم .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:جمعه 9 بهمن 1388 | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

پنجشنبه 8 بهمن 1388  08:13 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

      با یاد و نام خدا

   خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

   وضعیت غذا (2)

  گاهی هم آب تمبر ( تمبر خوردنی نه چسباندنی روی پاکت نامه ) می خوردیم . تمبر برخلاف امروز که به صورت یک تنقل شیک و گران مورد استفاده ی همه درآمده است، در بسته های ربع کیلویی عرضه می شد . مادر یک بسته تمبر را در آب گرم ریخته و چنگ می زد تا کاملا حل شده، دانه های آن را جدا کرده و سپس به اندازه ی کافی ( عیال رس شدن ) به آن آب اضافه می کرد . سپس نان های تیری را در آن ترید ( تلیت ) کرده  و دسته جمعی غذا می خوردیم ( در اصل فقط نان ها طعم ترش پیدا می کردند) . گاهی هم به جای تمبر از دانه های تازه و یا خشک شده ی انار ( ترشی ناردون ) استفاده می شد . ترشی را در روغن داغ و کمی آرد ریخته و سپس به میزان لازم آب به آن افزوده و ترید و ...  .  به آب ترشی  صندلی سلطان  هم می گفتند ( به نظرم که اسم بی مسمایی است ) . برخی از مردم برای کاستن از طعم ترش غذا،  کمی برگه ی زردآلو ( تفتاله ) به آن اضافه می کردند . خوردن عدس، لوبیا و نخود به صورت پخته و یا خورشی نیز از غذاهای ما بود .

  گوشت از غذاهای لوکس و گران بود و همه ودر همه زمان نمی توانستند بخورند،  ماهی چند مرتبه و آن هم  به صورت آبگوشت ( چیزی شبیه به دیزی ) که دست مادر در زیاد کردن آب آن باز بود . نان های تیری و خوشمزه در یک ظرف بزرگ محتوی آبگوشت معمولا کم گوشت ، ترید شده وبا اشتهایی غیرقابل تصورخورده

 می شد ( خبری هم از قاشق و چنگال و این چیزها نبود ) . همه منتظر بودند گوسفندی نذر شود چون پس از ذبح آن، طبق رسم  موجود به هفت خانواده هرکدام چیزی حدود نیم کیلو گوشت نذری می دادند و بقیه اش سهم خانواده بود . فکر کنم تنها نذری که واقعا نزد خداوند قبول بود همین گوسفندها بود که شکم افراد واقعا گرسنه  را سیر می کرد و چه با ولع  خورده می شد . تنها پوست گوسفند بود که خورده نمی شد که آن هم در بازار نمره یک فروخته شده و پول ناچیز آن به شکلی دوباره به چرخه ی غذای خانواده  برمی گشت .

   از کباب خبری نبود و تنها روده های گوسفند ( یا به قول ما چرب روده ) را پس از پاک کردن، روی آتش کباب کرده و می خوردند و از گوشت هم  دود و دم  بیشتری به راه می انداخت  . امروزه هم بسیاری از مردم نه  به علت احتیاج که برخی مواقع به خاطر علاقه ی شخصی، از بازار می خرند و مصرف می کنند ( تعجب نکنید کافی است این غذا را با سوپ پای مرغ مقایسه کنید و یا با غذای افرادی که مقدار زیادی قلمه ی گوشت گوساله را برای سگ هایشان می خرند درحالی که سگ هم ندارند و قلمه ها را به همراه سایر مخلفات به صورت آش پخته و مصرف می کنند ) . کله پاچه ی آن را هم روی همان بخارهای گازی منازل شرکتی  پاک کرده ومی پختند وچه خوشمزه هم بود . رژیم غذایی ما هم تابع بزرگترها بود یعنی هرچه آنان دوست داشتند ما هم باید می خوردیم .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

چهارشنبه 7 بهمن 1388  05:32 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

   خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  حال که به گذشته فکر می کنم می بینم خدا وکیلی به یخچال نیاز هم نداشتیم . آخر میوه می خریدیم، توان خرید گوشت داشتیم، موادغذایی مختلفی که می توانستیم بخریم خراب می شدند و یا ...  . بله فقط یخچال بود آن هم برای گذاشتن قالب یخ و درست کردن آب یخ  و شاید برای فخرخروشی به دیگران .

   به یخچال و مواد غذایی اشاره کردم به یاد یکی از مهمترین بخشهای زندگی افتادم . بله غذا که اگر شکم ( یا به قول سعدی شکم خیره  ) نبود، بسیاری از مشکلات دنیا هم نبود . این موضوع را در دو قسمت می آورم اول نحوه ی دسترسی مردم به موا غذایی  و دوم نوع غذای مردم در آن دوره .

  از نظر دسترسی به مواد غذایی و غذا خوردن می توان مردم را به سه دسته تقسیم کرد : کارمندان شرکت نفت و بسیاری از کسبه،  کارگران شرکت نفت، افراد بیکار و یا به قول امروزی ها دارای شغل آزاد . این گروه آخر همان کسانی هستند که تازه به شهر نقل مکان کرده و معمولا به قولی عمله بنا بودند چون تنها کاری که آن موقع در مسجدسلیمان پیدا می شد، همین یکی بود و یا زنانی که به علت فوت شوهر، نان آوری نداشته و بیشتر کارشان نان پختن برای دیگران بود .

  کارمندان شرکت نفت  به علت توان مالی و کسبه  چون توزیع کننده ی مواد غذایی بودند، وضعیت غذایی بهتری داشتند ( البته نه همه ی کاسب ها چون آنها هم از نظر وضعیت مالی مختلف بودند ) . بچه هالی این گروه معمولا از نظر غذایی مشکل نداشته و وضعشان روبراه بود و  سفره ی پروپیمان داشتند .

    کارگران غیربختیاری و عموما مهاجرین اصفهانی به علت طبیعت خاص خود ، وضعشان نسبتا بهتر از کارگران بختیاری بود .  بچه های این گروه هم چندبار در هفته غذای خوب و خصوصا غذای گرم داشتند .

   گروه سوم وضع بسیار ناراحت کننده ای داشته و اغلب با شکم گرسنه به مدرسه آمده و با همین وضعیت هم  سربر بالین می گذاشتند .                                                                                                                                                

   با این شرح مختصر از وضعیت دسترسی مردم به مواد غذایی ، می پردازم به خاطراتی که در این زمینه دارم ،  مواردی که دیده و یا از دیگران شنیده ام .

   درزمستان صبح ها به علت سردی هوا و نبود وسایل گرم کننده، دیرتر از خواب بیدار شده و یا دیرتر بیدارمان می کردند و با عجله آماده ی رفتن به مدرسه می شدیم . به قول ما ناشتا یا صبحانه اگر بشود نامش را صبحانه گذاشت ،  خبری از پنیر، کره،  مربا و این جور غذاهای  کارمندی ! نبود ( به همه ی چیزهای خوب کارمندی می گفتیم ) و اگر صبح زود و در هوای سرد بزرگتری  بیدارمی شد، ممکن بود کاسه ای  هلیم  تهیه شود که این واقعه ی میمون با فاصله ی زمانی نسبتا طولانی هم اتفاق می افتاد .

    بیشتر مواقع  یک پتیر نان تیری را لوله کرده و می خوردیم . اگر چای پیدا می شد، که بندرت پیدا می شد، یک استکان چای نیم شیرین هم پشت بند آن بالا  انداخته و روانه ی مدرسه می شدیم ( پتیر با فتحه ی حرف پ ، واحد نان محلی که بسیار نازک است و نان تیری نامیده می شود . یکی از دوستان غیرمسجدسلیمانی  به آن نان شیشه ای می گفت ) . بیشتر بچه ها چون چای را هم نداشتند، نان را در جیب گذاشته ودر مدرسه و ساعت تفریح می خوردند( چیزی شبیه تغذیه ی مجلل امروزی ) و چه لذتی هم می بردند . از پول توجیبی هم خبری نبود و باید با همان  نان به شکلی کنار می آمدند .

   همیشه دعا می کردیم مهمانی بیاید تا به خاطر او پنیری خریده شود و بتوانیم دلی از عزا درآوریم ( برخلاف امروز که بنیرهای به تقلید از پنیر فتای دانمارکی مد شده و چه گران هم هستند، آن زمان فقط پنیر ملقب به پنیر تبریز وجود داشت و چه خوشمزه هم بود . مربای هویج شوشتریا مربای زردک  با خلال بادام هم از دیگر صبحانه های گران بود که معمولا از دور می دیدیم ) . همیشه  پیش خود این فکر را می کردیم بچه هایی که خانواده شان گاو نگهداری کرده و شیر آن را می فروشند صبحانه مدام شیر می خورند ولی  اشتباه می کردیم چون فروش شیر گاوها تنها ممر درآمد خانواده بود . مثل کشاورزان امروزی که گندم برداشتی خود را به سیلوها فروخته واز نانوایی ها نان بی کیفیت می خرند، آنها هم تنها حسرت بیشتری می خوردند . شیره ی خرما و ارده ( سیلون ارده ) هم می خوردیم که در زمستانها بیشتر مواقع برای تمامی وعده ها ( صبحانه،  ناهار و شام ) هم مصرف می شد .

  برای ناهارو شام هم معمولا غذای سرد داشتیم  مانند ماست وبعضی مواقع  گوجه وخیار خام با نان و بندرت غذای گرمی چون سیب زمینی سرخ کرده که مادر با افزودن مخلفات زیاد ! به قولی آن راعیال رس می کرد . یکی از مشخصه های مهم غذاهای گرم ! آن دوره این بود که همه آبکی یا به اصطلاح آبدار بودند تا مادر بتواند در صورت نیاز بر میزان آن بیفزاید . زمستانها چون عشایر در اطراف شهر اقامت داشتند و به علت سردی هوا و عدم نیاز به وسایل خنک کننده، وضع لبنیات خوب بود و ما بجز پول برای خریدن ماست ،  کمبودی نداشتیم . ولی تابستان متاسفانه  کمبود این ماده ی مهم غذایی هم بر مشکلات می افزود .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

یادداشتی برای عادل فردوسی پور

سه شنبه 6 بهمن 1388  07:38 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،ورزش ،

   با یاد و نام خدا

  عادل فردوسی پور عزیز

  سلام

  من به طور مرتب برنامه ی شما را می بینم و سوای اشکالاتی که این برنامه البته از نظر من دارد، می خواهم

مسئله ای رابه شما بگویم،  مسئله ی مسابقه ی پرطرفدارترین تیم فوتبال در هفته ی گذشته و بساطی که پس از آن به راه انداختید . در این مورد دو نکته را بگویم اولا چرا از مصاحبه های گزارشگرتان فقط آنهایی را پخش کردید گه هموطنان ترک زبان نمی توانستند در ارتباط با مسئله ی درصد درست اظهار نظر کنند ؟ امیدوارم با نیت قبلی این کار را نکرده باشید . مورد دوم درآمد کلانی است که شما و دیگر مجریان برنامه های مختلف خصوصا ورزشی، به جیب مخابرات و شرکت ارتباطات سیار و دیگر شرکتها می ریزید . عادل عزیز من سیم کارت اعتباری همراه اول دارم و هربار که پیام می فرستم مبلغ 264 ریال از اعتبارم کسر می کند . حال از شما می پرسم اگر هر برنامه ی شما یک و نیم میلیون نفر شرکت کننده داشته باشد، حساب کنید هر دوشنبه در حدود 39 میلیون تومان ! به درآمد این شرکتها اضافه می کنید ؟ در این میان آیا چیزی هم گیر شما می آید؟ اگر برنامه های دیگر را هم به این رقم اضافه کنید خدمت ارزنده ی شما و دیگر دست اندرکاران برنامه ها به صنعت ارتباطات کشور بهتر و بیشتر به چشم می آید .             موفق باشید


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

سه شنبه 6 بهمن 1388  06:36 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

    خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  از وسایل گرمایشی در خانه ی ما خبری نبود ( به جرات می گویم در بیش از 90 درصد منازل شخصی وضع به همین منوال بود ) و تازه خیلی در رفاه بودیم که می توانستیم هر روز عصر منقلی پراز زغال را روشن کنیم و با سایر خانواده در کنار آن بنشینیم و ضمن انجام کارها، باهم صحبتی هم بکنیم . تا منقل آتش داشت ما هم بیدار بودیم و با فروکش کردن آتش منقل، ما هم می خوابیدیم . در همان سالها در اداره ی ابزار دقیق و مرکز زبان فعلی ارتش، بخارهایی وجود داشت که از گاز طبیعی استفاده می کردند و تمام شبانه روز روشن بودند و ما فقط از دور به آنها نگاه می کردیم . بخار در گویش محلی، پخار ( با ضمه ی حرف پ )  تلفظ می شد . زمستانها  کنار لوله ی دودکش بخار مهدکودک  ایستاده و خودمان را گرم می کردیم ولی عجیب بود که هیچکس جرات نمی کرد از لوله های گاز که اتفاقا بر روی زمین هم قرار داشتند انشعابی جدا کرده و در خانه استفاده نماید و گاز فقط مختص منازل شرکت نفت بود . پدرم در خانه اجاقی درست کرده بود که با نفت سیاه ( مازوت ) کار می کرد . نفت سیاه را درون یک بشکه ی دویست لیتری ( درام ) که روی پشت بام قرار داشت ریخته و از طریق یک لوله وارد محفظه ی اجاق شده و می سوخت . با همه ی اشکالاتی که این روش داشت، خوشبختانه هیچگاه مشکلی برای خانواده ی ما پیش نیامد و معتقد هستم که خداوند یار فقراست . گرچه بهتر از بقیه ی منازل بودیم ولی دود زیادی که به راه می انداخت سبب آزار و اذیت همسایه ها شده و حتی یکبار یکی از ساکنان منازل کارمندی هم اعتراض کرد . سرمای شدید سال 1342به حدی بود که نفت درون بشکه یخ زد، خودتان سردی هوا را حدس بزنید . درهمان اتاقکی که اجاق درون آن بود آب  را روی اجاق گرم کرده ودر حوضچه ی کوچکی که با سیمان درست کرده  بودیم ،  حمام ! می کردیم .

  پس از مدتی به تقلید از ساکنان منازل سی برنجی،  یک بشکه ی 200 لیتری را که یک شیر به آن نصب شده بود روی چهارپایه ای که معمولا از نبشی ( به قول قدیمی ها انگلاره ) ساخته می شد می گذاشتند و زیر آن یک چراغ علاالدین قرار داده و به این وسیله آب گرم بیشتری برای حمام کردن وجود داشت . به خاطر  حرارت چراغ نفتی و گرم شدن آب، پوسیدگی بشکه بیشتر شده و زودتر غیرقابل مصرف می شد . گرچه به دلیل قانون بقای انرژی ، این بشکه ها پس از پوسیدگی پاره و صاف شده و برای پوشانیدن سقف به کار می رفت و عملا چیزی دور انداخته نمی شد . مطمئنا اگر امروز بود، لاشه ی زنگ زده ی این بشکه ها هم دوباره به ضایعاتی ها فروخته می شد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 2 بهمن 1388  08:13 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

با یاد و نام خدا

 خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

 در مورد آب هم بگویم که شنیدنی است . منزل تازه ای که خریده بودیم مانند اکثر منازل شخصی آب نداشت ! و ما هم  ناچار بودیم با سطل از اداره ی ابزار دقیق آب مورد نیازمان را تهیه کنیم ولی کمی بعد با درخواستهای مکرر پدرم و مساعدت مسئول اداره که آقای سی سخت نام داشت ( یادش بخیر )،  اجازه دادند یک انشعاب یک دوم اینچ به صورت موقتی از آب آن اداره بگیریم . مشکلات این انشعاب هم زیاد بود ولی باور کنید درآن شرایط کار فوق العاده ای بود . در محوطه ی جلو منزل ما و همسایگان، یک حوضچه ی سیمانی ساخته شد و زمانی که جریان آب برقرار می شد، زنان و دختران همسایه جمع شده و ظرف و لباسهایشان را شسته و یا آبگیری می کردند . آن موقع از شیلنگ های آب در قطرها و رنگ های مختلف خبری نبود و در طی مدت کوتاهی که جریان آب برقرار بود، باید با سطل و یا هر وسیله ی دیگری آب به میزان کافی ذخیره می کردیم .

  در آن زمان خبری از بشکه های فایبرگلاس و یا ورقه های آهنی گالوانیزه نبود و تنها وسیله ی ذخیره ی آب بشکه های 200 لیتری مخصوص حمل قیر بود . این بشکه ها را که معمولاهنگام حمل و نقل ضربه های زیادی خورده و ظاهر نامناسبی پیدا می کردند، پس از مصرف محتویاتشان آتش زده تا باقیمانده ی قیر بسوزد و سپس کمی صافشان کرده و رنگ زده و برای ذخیره ی آب استفاده می کردند . تا مدتها بو و طعم رنگ هم به همراه آب نوش جان می شد . پس از مدتی هم که سوراخ می شد برای محکم کاری کف آن را با لایه ای از سیمان ! می پوشانیدند و خودتان وزن این بشکه  را که حالا مقدار کمتری هم آب می گرفت حدس بزنید .

  این انشعاب تاحدود سال 1347 که اداره ی آب مسجدسلیمان اقدام به واگذاری انشعاب آب به مشترکان نمود، با مشکلاتی در اختیار ما و همسایگان بود و سپس قطع گردید .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

پنجشنبه 1 بهمن 1388  08:25 بعد از ظهر

نوع مطلب :ادبیات و شعر ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  برای درست کردن غذا هم در ابتدا مشکل نداشتیم و دلخوش به تعارف همسایه ، که یادش به خیرباد، مدت کوتاهی از پریموس نفتی  آنها استفاده کردیم ( به گویش محلی پریمز با کسره ی حروف پ ، ر و میم . خود همسایه مان با لهجه ی مخصوصی فریمز تلفظ می کرد ) ولی به مصداق مثل معروف هرکس سوار خر مردم است زود پیاده می شود، پدرم ناچار شد یک پریموس نفتی بخرد . بعد از آن هم دردسر تهیه ی نفت ، گرفتگی سوراخ پریموس ، دود زدن و سیاه شدن قابلمه وسایر ظروف و طبعا عصبانیت مادر نیز به وضعیت زندگی کمدی موزیکال ما اضافه شد .

  سال 1344 داییم یک اجاق گاز دو یا سه شعله ی بوتان به همراه سیلندر گاز برایمان خرید . اجاق گاز دارای بدنه ی لعابی بود و ما یک میز کوچک شبیه به کابینت های امروزی برای زیر آن خریدیم و فضایی که به آن آشپزخانه می گفتیم، رنگ و روی دیگری به خود گرفت .  نمی دانید چه کیفی می کردیم و مادرم از آن پس برای پختن غذای خانواده ی شلوغ ما که مهمانان زیادی هم داشتیم، جز تهیه ی مواد اولیه مشکلی نداشت . 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

سلام

یکشنبه 27 دی 1388  01:55 بعد از ظهر

نوع مطلب :شخصی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد و نام خدا

  سلام

  مدتی است به وبلاگم سری نزدم که شما کار مرا، مصداق  ضرب المثل  کفگیر به ته دیگ خورده است  بدانید و به راستی همین بوده است . از ابتدای شروع کارم تصمیم داشتم بیشتر درباره ی مسجدسلیمان بنویسم و مهمتر این که بدون هیچ قضاوت و یا داوری درباره ی چگونگی و چرایی وضعیت، آنچه را بوده و یا هست بنویسم و فکر کنم تاکنون به آنچه مدنظرم بوده رسیده ام ( فکر می کنم ) . البته در کنار آن هم مطالبی  درباره ی آداب و رسوم مختلف بختیاری ها، آموزش و پرورش ، شعرو  مسائل گوناگون دیگر هم روی وبلاگم داشته ام که به شهادت پیام برخی دوستان که گاهی آنها را خوانده اند، بد نبوده اند . می خواهم برخی از مطالبی را که نوشته بودم ، یکسال پس از آن به همان شکل دوباره روی وبلاگ قرار دهم و در انتها به بخشهایی که تغییراتی داشته است ( مثبت و یا منفی ) اشاره کنم  شاید به این طریق  بفهمیم که شهرمان چقدر تغییر کرده است ( به قول اهالی علوم اجتماعی یک بررسی طولی ) .

  یکی از دوستان پیامی داده بود که چرا نوشته ی تازه ای ندارم و مطلب بالا جواب این دوست عزیز  است ولی از آنجا که توقف و ایستادن را دوست ندارم، تصمیم گرفتم بار دیگر برگردم و به مطالب قبلی نگاهی بکنم .  آنچه درباره ی  مسجدسلیمان جمع آوری کرده بودم قبلا بر روی وبلاگ قرار داده ام و در این میان دو بخش یعنی خاطراتی از مسجدسلیمان و کلمات بیگانه ی رایج در زبان مردم مسجدسلیمان، براثر تذکر دوستان و آنچه بعدها به ذهن خودم رسیده کاملتر شده است . تنها تغییرات همین دو بخش را ذکر می کنم با این امید که دوستانی که با چندسال کمتر یا بیشتر همسن و هم دوره من هستند اگر توانستند که حتما می توانند، بردانسته هایم بیفزایند . در این رهگذر اگر موضوع تازه ای هم پیدا شد درباره ی آن خواهم نوشت .

  کارم را هم از بخش خاطراتی شیرین وتلخ ازمسجدسلیمان شروع می کنم  .

 

     تلخ ترین خاطره ای که پسربچه ها از دوران بچگی خود دارند مربوط به ختنه شدن  است . آن موقع به ختنه، سنت كردن می گفتند شاید چون یك امر شرعی بود از كلمه ی سنت ( با ضمه ی حرف سین، فتحه وتشدید حرف نون ) استفاده می كردند . در آن زمان کار ختنه نوسط دلاک ها انجام می شد و برای جلوگیری از خونریزی ،  فرد ختنه شده را درون خاکستر می نشاندند . ابتدا طبق نظر دلاک ، به تعداد کافی تاپاله ( سوخت حیوانی ) را آتش زده تا بسوزند واز خاکسترحاصل محلی برای نشستن فرد ختنه شده درست می کردند . حتما می دانستند براثر حرارت و سوختن،  میکروبهای موجود در تاپاله از بین می روند . سپس دلاک  آمده و مشغول کار می شد . وسایل کار او از دو تکه چوب صاف  از ساقه ی نی که از یک طرف با نخ به هم بسته شده بودند و یک عدد تیغ اصلاح صورت،  تشکیل می شد . برای رعایت بهداشت هم هربار از یک نصفه ی تیغ استفاده می کرد . پس از اتمام کار،  بچه را درون خاکسترها می نشاندند که تا چند روز سوزش ناشی از زخم را داشت ( از شیرین کاری های ختنه شده ها چیزی نگویم بهتر است ) . جهت آرام کردن بچه ، اگر توان مالی داشتند که اکثرا نداشتند برایش اسباب بازی می خریدند . بسیاری از افراد متمول به سبک امروزی ها جشن ختنه سورانی هم برپا می کردند، توشمال ، دستمال بازی و ..  . دیگران هم با شنیدن صدای ساز جمع شده و در این جشن ! شریک می شدند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:11  
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  

Powered by
Abzarak.com