تبلیغات
مسجدسلیمان

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

دوشنبه 9 فروردین 1389  12:49 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  اولین بار كه لباس دوختم تابستان سال 1349 بود ( قبل و  بعد از آن فقط لباسهای دوخته و آماده از بازاربرایمان می خریدند )  . تازه سال دوم دبیرستان را تمام كرده و تمایل به دوختن لباس را نیز از تبعات همكلاسی شدن با بچه كارمندها بدانید،  پیراهن زرد رنگ از جنس ترویرا ( جومه نارنجی معروف ) و شلوار سیاه . آنها را در مغازه ی آقای محمد پناهی دوختم و فكر كنم رویهم 15 تومان مزد دوخت دادم . نمی دانید چه شورو شوقی داشتم وقتی كه اولین بار لباس پرو كردم و بعد پوشیدم . مدهای عجیب وغریب لباس هم وحود داشت  از شلوارهای دمپاچه گشاد گرفته تا پیراهن های یقه ده سانتیمتری،  ولی در نظر داشته باشید كه تنها افراد معدودی قادر به دوختن لباس بودند . خود من هم فكر كنم تا سال 1352 كه در آموزش وپرورش استخدام شدم،  بجز همان یك مورد جومه نارنجی  و شلوار مشكی فوق الذكر،  فقط لباس آماده می پوشیدم .

  به لباس اشاره کردم به یاد اتو افتادم .  تا اوایل سالهای دهه ی 1340 تنها اتوهای ذغالی وجود داشتند که آن هم تنها عده ی معدودی قادر به تهیه ی آن بودند و از طرفی لباسهایی که ما می پوشیدیم نیازی به اتو هم نداشت . کمی بعد برخی از بچه ها برای فیس و افاده هم که شده سعی داشتند با استفاده از بدنه ی داغ کتری آبجوش، کمی چین و چروک های لبایهایشان را مرتب کنند . بعضی هم ابتکار به خرج داده و شبها که می خواستند بخوابند، شلوار خود را زیر تشکی که روی آن می خوابیدند قرار داده تا صبح کمی خط اتو بگیرد، البته گاهی هم اشتباه کرده و شلوار را به همان شکلی که می پوشیدند زیر تشک می گذاشتند و روز بعد افتضاحی می شد که نگو ونپرس . اما از اتوهای زغالی بشنوید که بدنه ای داشتند شبیه به اتوهای معمولی با این تفاوت که درون آن خالی بود و با ذعال های افروخته پر می شد . گرمای زغال ها اتو را گرم می کرد و صد البته با کوچکترین اشتباهی هم لباس را می سوزانید . بعدها کم کم اتوهای برقی هم به بازار آمد ولی تا سالها بعد هم لباسهای ما رنگ اتو را به خود ندیدند چون نیازی به این کار نبود .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

شعری از زنده یاد داراب افسر بختیار

دوشنبه 2 فروردین 1389  11:16 قبل از ظهر

نوع مطلب :ادبیات و شعر ،شخصی ،

 شعری به زبان بختیاری

 

دیدیس اَیَر

بَنگِس بكن

حرف واس بزن

كربِس بگو

در موچِمه ؟

مَر’مو اِرم ؟

یو اِكَشِه او سارمِه

ای ’دو دَر ِ بهتر ز ماه

مِینا بِنَوش ِ تیه سیاه

ای مظهر نور الاه

ای شوخ و شنگ ِ بیوفا

عاشق كشی بدرَسمیِه

حیف ِ ز تو مَهنِه بجا

شَو از غروبون تا سحر

هی اِزَ’نم ’ور حلقه در

هی اِ’كنم ’ور خاك سَر

شاید كه او یا به مَیَر

یك ذره از حالم خبر

ای بخت بد تا كی به خَو

ای ناله پَ تا كی اَثر ؟

نصف ِ دل ِ اَنجید و رَد

از لَو نمك پاشید و رَد

زجر مونِه فهمید و رَد

ئی بیوفا كافر دِله

دیدین چطور خندید و رَد ؟

عاشق چه دونه جون چِنِه ؟

مذهب چِنِه ؟

ایمون چِنِه ؟

خورد و خوراك و نون چِنِه ؟

 

به نقل از : WWW.BAHANEH.NET


 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:دوشنبه 2 فروردین 1389 | نظرات ()

سال نو مبارک

یکشنبه 1 فروردین 1389  10:30 بعد از ظهر

نوع مطلب :شخصی ،مناسبت ها ،

با یاد و نام خدا

سلام

فرارسیدن عید سعید نوروز و آغاز سال نو را به تمامی هموطنان خصوصا همکاران عزیزم در آموزش و پرورش مسجدسلیمان تبریک و تهنیت گفته و برای همه آرزوی سالی خوش  و سرشار از موفقیت و تندرستی دارم .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

سه شنبه 25 اسفند 1388  07:45 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،مناسبت ها ،

  با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما ( 8 )

  چهارشنبه ی آخر سال و مراسم چهارشنبه سوری از دیگر تفریحات ما بود . برخلاف امروز که لاستیک اتومبیل آتش می زنند و علاوه بر دود غلیظی که ایجاد می کند کسی هم نمی تواند از روی آن بپرد، در آن زمان ما با استفاده ازتخته های بدنه ی صندوق های مخصوص میوه و یا چوبهای نازک درختان و برخی مواقع  کارتن  آتش روشن کرده و از روی آن می پریدیم و چه لذتی هم می بردیم وقتی که می گفتیم : زردی من از تو سرخی تو ازمن، گرچه هیچگاه صورت سرخی نداشتیم مگراز سرما و یا براثرسیلی فقر و تنگدستی و یا برای حفظ ظاهر . یکی از آشنایان که علاقه ی شدیدی به این مراسم داشت ( هنوز هم دارد ) زمان جنگ که خاموشی بود و نمی توانستیم آتش روشن کنیم، درون اتاق شمعی  روشن می کرد و با پریدن از روی شعله ی شمع این مراسم را انجام می داد . یکی از خاطرات من از چهارشنبه سوری مربوط به سال 1351 یعنی زمانی است که در سال دوم دانشسرای مقدماتی تحصیل می کردم . خوابگاه ما روبروی یک لین کارمندی شرکت نفت بود و شب چهارشنبه سوری که بچه کارمندها خصوصا دخترها با آن لباسهای معمول و دامنهای نسبتا کوتاه از روی آتش می پریدند ( که به قول مرحوم جمالزاده چه منظره ی بدیعی هم بود ) و با صدای موزونی می خواندند : سرخی تو از من زردی من از تو،  پیش خودمان فکر می کردیم مگر این ها هم صورت زرد دارند که این را می خوانند . آن شب بیشتر بچه های همدوره در خوابگاه ما جمع شده و تماشاگر این مراسم چشم نواز بودند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 21 اسفند 1388  08:35 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما( 7 )           

   آقای احمدی یکی از ساکنان قدیمی بازار چشمه علی بود  . ایشان پس از بازنشستگی  به کار نجاری ادامه داده و وسایل مختلف چوبی از جمله کمد می ساخت . یکی از کارهای شیک و زیبایی که ساخته بود یک کمد چوبی مانند تلویزیون های قدیمی بود که در سمت راست آن یک دستگاه رادیو و یک دستگاه گرامافون را به طرز جالبی جاسازی کرده و  سمت چپ را نیز دو قسمت کرده و برای قرار دادن وسایل تریینی استفاده شده و بخش کوچکی از قسمت میانی را هم به محل نصب بلندگوها اختصاص داده بود که در آن زمان کار ابتکاری و زیبایی بود . رادیو شاوب لورنس و مارک گرامافون اگر اشتباه نکنم گراد ( GRAD ) بود . ما این دستگاه را از ایشان خریدیم  و نمی دانید چه کیفی می کردم . تازه مشکل ما شروع شده بود و آن هم خرید صفحات گرامافون بود . یادم می آید یک روز برای خرید یک صفحه ی گرامافون توانستم 15 ریال گیر بیاورم . قیمت خود صفحه 10 ریال و کرایه ی تاکسی تا نمره یک 5 ریال بود . من ناچارا پیاده رفتم نمره یک و بعد از خریدن، با تاکسی برگشتم . راستی امروزه با وجود این همه امکانات صوتی و تصویری عالی و با کیفیت صدای بسیار خوب، چرا هیچکس مدتی طولانی به موسیقی گوش نمی دهد ؟

   یک خاطره  ( تلخ  یا شیرین  قضاوت را به عهده ی خودتان می گذارم ) که از دوران دبستان دارم، مربوط به مطالعه است . پدرم چون براثر وضعیت نامناسب کار دچار ضعف بینایی شده بود مدام به ما تذکر می داد که فقط درسهایتان را بخوانید و از مطالعه ی غیرضروری ( کتاب داستان ، روزنامه و مجله ) خودداری کنید . من به مطالعه علاقه ی بسیار زیادی داشتم و برای این که پدرم متوجه نشود، آنچه را که می خواستم مطالعه کنم، در میان کتاب درسی گذاشته و به این شکل آن را می خواندم . بماند که چندین بار هم لو رفته و تنبیه  شدم .

  همین جا به اصطلاح گریزی بزنم به مجلات و نشریات آن دوره . ماهنامه ی علمی دانشمند که هنوز هم منتشر می شود، هفته نامه های سپیدوسیاه، فردوسی، جوانان،  نشریه ی فکاهی توفیق که بدون استثنا همه طرفدار آن بودند و روزنامه های کیهان و اطلاعات . نشریه ی فردوسی که مشتریان خود را داشت ولی بقیه تقریبا مورد توجه همه بودند . نمی دانید با چه شور و شوقی داستانهای دنباله دار هفته نامه ی سپدوسیاه و داستانهای به اصطلاح عشقی مجله ی جوانان را دنبال می کردیم . من که پول برای خرید نشریه نداشتم از دیگران می گرفتم و می خواندم و چه لذتی هم می بردم ( البته به عدم علاقه ی پدرم به مطالعه هم توجه داشتم ) . کاریکاتورها و طنزهای  توفیق که همیشه همه را به وجد می آورد . نشریه ای هم به نام ماهنامه ی شرکت نفت  چاپ و در اختیار مسئولین قرار می گرفت که هراز گاهی پدرم یک نسخه با خود می آورد ( البته بعد ازمطالعه ی روسا ) و ما مطالعه می کردیم، گرچه چیزی هم نداشت . ضمن خواندن روزنامه های کیهان واطلاعات،  تماشای تبلیغ برنامه ی سینماها و دیدن عکس هنرپیشگان زن با لباسهای آنچنانی و معمولا نیمه عریان نیز به قول اهل ادب از موارد تلذذ چشمی ما بود .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

در رثای پدر

چهارشنبه 19 اسفند 1388  07:30 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،مناسبت ها ،شخصی ،

   با یاد و نام خدا

   در رثای پدر

  در رثای وجودی که همیشه و در طول زمان، هر مذهب، مسلک و مرامی وی را ستوده و در منقبتش سخن ها سرداده است، آری پدر که در بیان بزرگی و عظمتش زبان قاصر است . تنها بیتی از بوستان شیخ اجل سعدی را یافتم که به خوبی ارزش و اهمیت این وجود ذیجود را در زندگی هر کسی نشان می دهد :

  من آنگه سر تاجور داشتم      که سر برکنار پدر داشتم

  نوزدهم اسفند ماه پنجمین سالگرد بزرگ انسانی است که هرچه در زندگیم دارم از پرتو وجود اوست . افسوس که قدرش ندانستم و ندانستیم و کاش مرا به خاطر تمام کوتاهی هایی که در حقش روا داشتم ببخشد که اگر نبخشد، خداوند هم مرا نخواهد بخشید . بیایید تا پدر و مادر در کنارمان هستند قدرشان را بدانیم که پس از رفتنشان، دیگر هیچ چیزی جای خالیشان را پر نمی کند .

  همیشه در مراسم عزاداری محلی زمانی که زنان،  گاگریو می خواندند که :

  بوو دارون بم نکنین ناز      بوو داشتم فرق با همه داشت

   با خود فکر می کردم چرا این شعر را می خوانند و حال که سایه ی پدر بر سر ندارم می فهمم که هر پدر از دست داده ای  در درون خود چگونه او را وصف می کند .

 

   روحش شاد ویادش تا ابد گرامی باد . آمین


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

سه شنبه 18 اسفند 1388  03:26 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

      با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما ( 6 )

  بعضی از بچه ها در تابستان تیرکمان درست می کردند . برای درست کردن تیرکمان مقداری کش، یک تکه چرم مستعمل کفش و یک دوشاخه ی چوبی به شکل ( V ) نیاز بود . از درخت هایی که در کنار حیاط منازل شرکت نفتی بود دوشاخه را به آسانی می شد پیدا کرد وخرید نیم متر کش قیطانی از بازار کاری نداشت و سپس با تیغ اصلاح غلاف نخی آن را پاره کرده و کش را به دوسر دوشاخه بسته و به دوقسمت مساوی تقسیم کرده و به دوطرف کفی چرمی که جای سنگ بود، محکم می بستند . بسیاری از بچه ها در ساخت و استفاده از این وسیله استاد بودند . با آن حتی پرندگان کوچکی چون گنجشک را شکار می کردند گرچه گنجشکی که هدف سنگ قرار می گرفت چنان له و لورده می شد که دیگر چیزی برای خوردن نداشت . به هرحال اسباب بازی خطرناکی بود و خصوصا در دعواهای بین بچه ها بسیار اتفاق می افتاد که خطراتی را برای دیگران به وجود آورده بود .

 در سنین بالاتر

  در این زمان وقتی پولی داشتیم که معمولا به ندرت اتفاق می افتاد که داشته باشیم ، با دوستان سینما هم           می رفتیم . یادش  بخیر سینما ستاره آبی و سینما دیانا . ابتدا فیلمهایی چون امیرارسلان نامدار ، گنج قارون و به مرور قیصر، گاو، پستچی و ... و سرانجام گوزنها و فاجعه ی سینما رکس . البته با گسترش جعبه ی جادو       ( تلویزیون ) و مشکلاتی که ضمن نمایش فیلم پیش می آمد، کم کم کار سینماها هم کساد شد . فراموش             نمی کنم که یکی از کارکنان سینما (که به او کنترلچی می گفتیم )  با چراغ قوه ای در دست می ایستاد و هرکس را که دیر می رسید به صندلیش راهنمایی می کرد،  آخر بلیط ها شماره داشت و هرکس باید روی صندلی  خودش می نشست . گرچه امروز سینما مانند گذشته طرفدار ندارد ولی کسانی هم هستند که هنوز تماشای فیلم در سینما را ترجیح می دهند ولی متاسفانه سینماهای شهر ما مدتی است تعطیل شده اند .

   در همین سالها گرامافون ( برقی و باتری )  هم كم كم وارد بازار شد و یكی از تفریحات مردم ( البته آنهایی كه داشتند ) گوش دادن به گرامافون بود . یكی از آهنگهایی كه در آن زمان به بازار آمد و خیلی هم گل كرد ، آهنگ محلی و معروف  گلی جون  بود  كه توسط یك خواننده ی زن و براساس شعری به زبان محلی از شاعر معروف  داراب افسر بختیار ساخته شده بود . این آهنگ اشاره ای به  شروع  كار مسجدسلیمان داشت و مدتها ورد زبان همه بود . در آن زمان گرامافون های تپاز TEPAZ  تنها گرامافونی بود كه بازار را به اصطلاح قبضه كرده بود و چون با برق و باتری کار می کرد، جزئی از دكور بیشتر منازل بود . دیدن افرادی كه  برای یافتن پیکاپ یا سوزن گرامافون تپاز، به مغازه ها  سر می زدند از مناظر عادی در آن موقع  بود . در محله ی ما ( بازار چشمه علی )  مغازه ای بود که به نام صاحبش كه  هندی بود به مغازه ی تاپو معروف بود ،  چیزی در حدود لوكس فروشیهای امروزی  وانصافا اجناسی كه عرضه می كرد بسیار كلاس بالا بود .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

حکایتی از بوستان سعدی

دوشنبه 17 اسفند 1388  08:51 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،ادبیات و شعر ،شخصی ،

حکایت                                       شعری از بوستان سعدی

چوخواهی که نامت بود جاودان            مکن نام نیک بزرگان نهان

همین نقش برخوان پس از عهد خویش    که دیدی پس از عهد شاهان پیش

همین کام و ناز وطرب داشتند              به آخر برفتند و بگذاشتند

یکی نام نیکو ببرد از جهان                 یکی رسم بد ماند از او جاودان

 زبان کرد شخصی به غیبت دراز          بدو گفت داننده ای سرفراز

که یاد کسان پیش من بد مکن               مرا بدگمان در حق خود مکن

گرفتم ز تمکین او کم ببود                   نخواهد به جاه تو اندر فزود   


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

دوشنبه 17 اسفند 1388  07:34 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما( 5 )           

    همین جا گریزی بزنم به بعضی داروی یسیار عجیب و غریب که توسط پدرو مادرهای بیسواد آن ایام برای برخی بیماری ها تجویز می شد و باز هم معتقدم خدا یار ما فقرا بود که با این اوصاف باز هم زنده ماندیم . آن زمان ( با عرض شرمندگی )  به مدفوع سگ شاه دارو می گفتند .عوام معتقد بودند که خاک زیر این مدفوع برای درمان بسیاری از بیماری های کودکان مفید است ! واز این دارویی که با توجه به شرایط آن زمان در همه جا هم فراوان یافت می شد،  به وفور  استفاده می کردند . به این منظور خاک زیر مدفوع سگ را که به محتویات معده ی حیوان آلوده هم بود برداشته و آن را در آب حل می کردند . سپس مایع حاصل را به وسیله ی پارچه ی نازکی صاف کرده و مایع صاف شده را به بچه ی بیمار می دادند( باور کنید اگر این  روش معالجه درمورد خود من هم انجام  شده باشد اطلاعی ندارم )  . یا برای درمان انگل های روده و معده،  حدود یک استکان چایخوری بنزین اتوموبیل آن هم از نوع سرب دار آن را، به خورد بچه های بیچاره می دادند بدون توجه به اینکه اگر بنزین وارد ریه ی فرد می شد، که معمولا براثر گاز بنزین و استفراغ این امر اتفاق می افتاد،  احتمال ابتلای فرد به آسم وجود داشت  ( این نوع درمان را خودم  در مورد یکی از همسایگان شاهد بوده ام )  .

   یا وقتی به چشم درد مبتلا می شدیم،  نوعی قطره در همه ی مغازه ها ! ارائه می شد که به قطره ی چشمی 24 ساعته معروف بود و بدون تجویز پزشک، همگان و در هر سنی از آن استفاده می کردند ( وجه تسمیه ی این قطره این بود که به محض باز شدن حداکثر ظرف مدت 24 ساعت باید مصرف می شد و ظاهرا پس از این مدت اثر خود را از دست می داد ) . در آن زمان به دلیل شرایط نامناسب بهداشتی،  بچه ها و گاهی حتی بزرگترها به چشم درد ناجوری مبتلا می شدند كه امروزه هیچگاه ندیده ام . در اثر این بیماری چشمها متورم و دردناك شده و عفونت ظاهر چشم را فرامی گرفت . در این موارد از یك نوع داروی محلی شبیه به آرد استفاده می كردند كه به آن كیزه می گفتند . وقتی داروی مذكور را در چشم  می ریختند ( خودم نیز تجربه كرده ام ) سوزش شدیدی داشت كه سبب ریزش شدید اشك می گردید ولی انصافا در مدت كوتاهی هم بیماری را برطرف می كرد . در مورد چشم درد گاهی اوقات هم معتقد بودند بوی مواد خوشبو كننده و یا صابون برای چشم مضر است ( گرچه خبری از این مواد در زندگی ما هم نبود ) و برای جلوگیری از مشكل، سرگین الاغ را كه به آن عنبرنصارا هم می گفتند آتش زده و می گذاشتند تا دود كند و سر بیمار را بالای دود آن می گرفتند تا ضمن استنشاق بوی آن، دود سبب بهبودی چشم درد گردد . البته این روش مداوا هم بی اثر نبود .

  همانگونه که امروزه قرص استامینوفن در هر خانه ای پیدا شده و مانند نقل و نبات مصرف می شود، در گذشته هم داروهایی بودند که همین حالت راداشتند( واقعا زندگیمان را از روی دست هم تقلب کرده ایم ) . قرص های سوریدون، هوریدون، کاشه کالمین، آکسار، آسپیرین، نوالژین که مصرف این آخری را وزارت بهداشت ممنوع اعلام کرد . به محض این که نشانه ی بیماری در بچه ای دیده می شد ( چه کسی تشخیص می داد ) ! بلافاصله یکی از این قرص ها را توی یک قاشق آب حل کرده و در حلقش می ریختند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

حکایتی از بوستان سعدی

یکشنبه 16 اسفند 1388  06:49 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،ادبیات و شعر ،شخصی ،

  حکایت                                   شعری از بوستان سعدی

شنیدم که صاحبدلی نیکمرد              یکی خانه بر قامت خویش کرد

کسی گفت: می دانمت دسترس          کزین خانه بهتر کنی ، گفت: بس

چه می خواهم از طارم افراشتن        همینم بس از بهر بگذاشتن

مکن خانه بر راه سیل ای غلام         که کس را نگشت این عمارت تمام

نه از معرفت باشد و عقل و رای       که بر ره کند کاروانی سرای


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

یکشنبه 16 اسفند 1388  12:18 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما ( 4 )          

    گلوله بازی ( تیله بازی ) نیز از دیگر بازی ها و تفریحات ما بود که معمولا در ضمن سال تحصیلی بیشتر رواج داشت . سالیان سال ما به آن گلوله می گفتیم و بعد ها کلمه ی تیله برسر زبان افتاد ولی برای ما همان گلوله آشناتر بود . گلوله ها معمولا از جنس شیشه و به رنگهای جالب ساخته شده بود . برخی هم از جنس چینی بود و به آنها  گلوله ی کاشی  می گفتیم که گرانتر از شیشه ای ها بود . طبق معمول در این بازی هم دعوا مرافعه بود ولی در آخر همه چیز ختم به خیر می شد .

  برخی بازی هایی هم بودند که فقط پسرها انجام می دادند  از جمله هفت تیر بازی  که به تقلید از فیلمهای وسترن انجام می دادیم . تکه چوبی را به عنوان تفنگ یا ششلول به دست می گرفتیم و پشت دیوارها و یا درختها قایم می شدیم یا به اصطلاح کمین می کردیم و با غافلگیر کردن دوستمان فریاد می زدیم : هنزآپ ( همان هندزآپ امریکایی یا انگلیسی HANDS UP یعنی دست ها بالا ) و کلی هم کیف می کردیم . پدر و مادر  بعضی بچه ها که وضع مالی بهتری داشتند به نجارها سفارش اسباب بازیهای چوبی به شکل اسلحه می دادند و وقتی این اسباب بازی ها را در دست بچه هایشان می دیدیم،  حسرت  می خوردیم . خود وضعیت آن روزها را با امروز و اسباب بازی های گوناگونی که در دست بچه ها می بینید مقایسه کنید .

  گاهی اوقات هنگام بازی کردن  زمین خورده و یا پایمان به جایی برخورد کرده و زخمی می شدیم . در اکثر مواقع سعی داشتیم به پدر و مادرمان چیزی نگوییم و بطور معمول روی زخممان کمی خاک می ریختیم تا خون بند بیاید ! . حتما تعجب می کنید . یک جایی از مطالبم نوشته ام که خدا یار فقرا بوده و هست و گرنه چگونه ممکن است در شرایط آن زمان مسجدسلیمان در منازل شخصی با مشخصات گفته شده زندگی کرد و سالم ماند . علاوه بر خاک که گفتم روی زخم می ریختیم و عجیب که هیچ کس هم کزاز نگرفت ،  برخی از بچه ها نمی دانم این را از کجا یاد گرفته بودند که به محض زخمی شدن جایی از بدنشان، از دوستشان می خواستند روی زخم آنها ، عذر می خواهم ادرار کنند . بزرگترها هم در منزل کمی بهداشتی تر عمل کرده و یک آمپول آنتی بیوتیک ( پنی سیلین ) را باز کرده و محتویات آن را روی زخم می ریختند . امروزه و با این امکانات پزشکی همه  از شوک حاصل از آنتی بیوتیک بحث می کنند ولی آن زمان ما به طور مستقیم ، پودر درون آمپول را روی زخم می ریختیم . یا بر روی زخم دوای قرمز رنگی می ریختیم که در هر عطاری هم پیدا می شد . این دوا به خاطر رنگ آن به دواگلی معروف بود و مدتی بعد استفاده از آن به این دلیل که می تواند سرطان زا باشد،  ممنوع شد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

پنجشنبه 13 اسفند 1388  05:46 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطرات شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما( 3 )           

    درزمستانها وضع فرق می كرد چون  نصف روز درمدرسه بودیم و بعد از انجام دادن تكالیف ،  وقت زیادی نبود كه آن راهـم معمولا خط بازی  و بعد از آن که کمی بزرگتر شدیم  فـوتبال بازی می كردیم . روزهای جمعه  وتعطیل علاوه بر مسئله ی نظافت  بازی هم می كردیم . راستی گذراندن وقت خیلی عحیب  بود شما تصور كنید امروزه  برنامه های تلویزیونی گـرچه زیاد  جالب هم نیستند بـه هرحال وقت را پر می كـنـند . ولی درآن زمان  ما هیچ تفریحی نداشتیم اما حسن ایـن وضع آن بـود كه اعضای خـانواده زمان بیشتری را با هم بودند .

  همانگونه که گفتم به دلیل نبود امکانات سعی می کردیم از وسایل موجود استفاده کنیم برخلاف بچه های امروزی که با هر ترفندی شده از اولیایشان پول گرفته و اسباب بازی می خرند . برای مثال به خط بازی اشاره کنم که هنوز هم به شکل های دیگر بین بچه ها رواج دارد . روی زمین ، مستطیلی رسم کرده و آن را به شش قسمت تبدیل می کردیم ( عرض دوقسمت و طول سه قسمت ) و به هر بخش یک خانه می گفتیم  . بجز زمین مذکور به یک تکه سنگ صاف هم نیاز داشتیم . برای شروع بازی  یک نفرروی یک سمت آن تکه  سنگ صاف آب دهان می ریخت  تا خیس شود و می گفت : تر یا خشک ؟ طرف مقابل یکی را انتخاب می کرد و سنگ را به هوا پرتاب می کردند و پس از خوردن سنگ به زمین،  آغاز کننده ی بازی تعیین می شد ( همان شیر یا خطی که که با سکه انجام می شد و یا کاری که داوران فوتبال در زمین انجام می دهند ) . ما چون پول نداشتیم به این وسیله بازی را شروع می کردیم . این بازی را دختروپسر با هم انجام می دادیم .

   برای شروع بازی نفربرنده که با تریا خشک معین می شد،  سنگ را درون خانه ی اول پرت می کرد و به حالت  لی لی  از خانه ی سمت چپ عرض زمین وارد شده و پس از طی خانه ها و در حالی که تکه سنگ را با پا روی زمین می لغزاند،  از سمت راست خارج می شد ( خانه ها هم به همان ترتیب از یک تا شش شماره گذاری می شد ) . در این فاصله نباید پایمان روی خطوط  رفته و یا سنگ از محدوده ی زمین خارج می شد . هرکس موفق به گذشتن از مسیر می شد، کنار زمین بازی می ایستاد و سنگ را از پشت سر می انداخت . سنگ درون هر کدام از خانه ها می افتاد، متعلق به او بود و نفر بعد حق نداشت ضمن بازی وارد آن شده و یا سنگ را درون آن خانه متوقف کند و باید به همان حالت لی لی از روی آن می پرید و گر نه به اصطلاح می سوخت و نفر مقابل بازی را شروع می کرد . در ابتدا،  کار آسان بود ولی به تدریج که خانه ها گرفته می شد، بازی واقعا مشکل می شد و برنده هم کسی بود که خانه ی بیشتری را گرفته باشد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 اسفند 1388 | نظرات ()

میلاد پیامبر مبارک باد

پنجشنبه 13 اسفند 1388  08:46 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،مناسبت ها ،

  با یاد و نام خدا

 

 میلاد خجسته ی پیامبر خاتم

 

                       حضرت محمد ( ص )

 

                                       بر تمام مسلمانان مبارک باد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 اسفند 1388 | نظرات ()

احسان

چهارشنبه 12 اسفند 1388  06:02 بعد از ظهر

نوع مطلب :ادبیات و شعر ،اجتماعی ،

    لطف و احسان         شعری  از بوستان سعدی

 

به ره در یکی پیشم آمد جوان            به تگ در پیش گوسفندی دوان

بدو گفتم این ریسمان است و بند         که می آرد اندر پیت گوسفند

سبک طوق و زنجیر ازو باز کرد      چپ و راست پوییدن آغاز کرد

هنوز از پیش تازیان می دوید           که جو خورده بود از کف مرد و خوید ( خوید  بر وزن بید )

چو باز آمد ازعیش و بازی به جای     مرا دید و گفت ای خداوند رای

نه این ریسمان می برد با منش          که احسان کمندی است در گردنش

به لطفی که دیدست پیل دمان            نیارد همی حمله بر پیلبان

بدان را نوازش کن ای نیکمرد          که سگ پاس دارد چو نان تو خورد ( خورد بر وزن زرد )

بر آن مرد کند است دندان یوز          که مالد زبان بر پنیرش دو روز


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

چهارشنبه 12 اسفند 1388  10:30 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما( 2 )           

   بعضی از بچه ها ( بگویم بزرگترها هم اشتباه نكرده ام ) در تابستان با استفاده از چوب، ورقه ی بدنه ی قوطی های روغن نباتی و مفتول سیمی ، ماشین های اسباب بازی  معمولا به شكل وانت ( چون آن زمان فقط وانت شورلت و بدفورد وجود داشت ) درست می كردند كه دارای فرمان بلندی بود و با هدایت آن، ادای رانندگان را درمی آوردیم . یكی از همسایه های ما در عنبل با استفاده ار میلگردهای نازك به جای مفتول سیمی، اسباب بازی ساخته بود كه به راحتی می شد یك بچه را هم درون آن جای داد و مانند کالسکه از آن استفاده کرد .

   در تابستان ها گاهی فرفره ی کاغذی و بادبادک هم درست می کردیم .  یک تکه چوب نازک  پیدا کرده و بااستفاده از خمیری که مادر برای نان پختن آماده می کرد ، دو تکه کاغذ را به صورت مخالف هم بر سردوطرف چوب می چسباندیم و پس از خشک شدن خمیر وسط چوب را سوراخ کرده آن را با یک سوزن یا میخ کوچک روی یک تکه چوب بزرگتر قرار می دادیم . فرفره ی ما آماده بود و آن وقت در حالیکه چوب را جلو خود گرفته بودیم تا نفس داشتیم  می دویدیم . با حرکت ما و عبور جریان هوا، فرفره می چرخید و ما خوشحال به کار خود ادامه می دادیم . بادبادک ها را هم معمولا با استفاده از خمیر آرد درست می کردیم منتها چون سنگین می شد بالا نمی رفت . بعدها از چسب های مایع هم استفاده می کردیم که بهتر از خمیر بود و می شد بادبادک را به هوا فرستاد .

    دوز بازی هم از بازیهایی بود که بیشتر مواقع به آن می پرداختیم . این بازی هم مانند سایر سرگرمی های ما نیاز به وسیله ی خاصی نداشت و مدتها هم ما را سرگرم می کرد . بعدها که بزرگتر شدیم در مدرسه هم در زمانی که بیکار بودیم این بازی را انجام می دادیم .

   بعضی بازی ها مختص دخترها بود مانند عروسک بازی البته نه با استفاده از عروسکهای گران مانند امروز . دخترها معمولا با کمک مادرشان ( که آنها هم حتما از مادرشان یاد گرفته بودند) با استفاده از چند تکه چوب نازک و تکه های پارچه ، چیزی شبیه عروسک و مانند تصاویر کارتونی می ساختند و با آنها بازی می کردند که در زبان محلی به آن  ( لال بهیگ  ) می گفتند .

  بعد از اینكه سازمان آب وبرق خوزستان كارش را آغاز كرد وروشنایی خیابانها برقـرار شد، بچه های محله  شبها دورهم جمع می شدیم و تا دیروقت  صحبت كرده و لـوتویا فوتبال  بازی می كردیم . با نصب لامپهای كـنـار خیابان ،  دانش آموزان كم بضاعت و بی بضاعت  كه كم هم نبودند ، می توانستند شبها هم درس بخوانند .

  کم کم اسباب بازی هایی که در بازار فروخته می شد پیدا شد و بچه ها از آنها استفاده می کردند مانند منچ و مار پله . این اسباب بازی ها خوب بود ولی چون همه نمی توانستند بخرند ، ترجیح می دادند از همان وسایل قدیمی استفاده کنند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

سه شنبه 11 اسفند 1388  08:55 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان تفریحات ما ( 1 )          

  یكی از تفریحات ما در تابستان، اگر پول داشتیم، خریدن سرتاسری بود . سرتاسری یكنوع شیرینی از جنس زولبیا بود كه توسط قنادی ها  تهیه می شد . قناد مایه ی زولبیا را به شكل یك طناب كه دور خودش پیچیده باشند درون ظرف مخصوص می ریخت و آماده می كرد . معمولا قطر آخرین دایره حدود 25 سانتیمتر بود . برخی از بچه ها در تابستان كارشان فروش همین سرتاسری بود . ما هم در ازای پرداخت دهشاهی یا یك ریال از آن می خریدیم . اما روال كار این بود كه باید نوك شیرینی را می گرفتیم و بلند می كردیم . هرجا شیرینی براثر وزن خودش می شكست،  همان مقدار سهم ما در برابر پولمان بود . بعضی فروشندگان تقلب كرده و به فاصله ی كم مثلا ده سانتیمتر با سوزن سوراخی در شیرینی ایجاد می كردند و به محض اینكه دست می زدیم، از همانجا می شكست که معمولا سبب جنگ و جدل و درگیری می شد . خرید و فروش سرتاسری هم فال بود و هم تماشا .

   یكی دیگر از تفریحات ما بلبرینگ بازی بود . ( بلیرینگ به چرخ فلزی گفته می شود که روی ساچمه های فلزی کوچکی به آسانی می لغزد  BALL BEARING  ولی ما به کل این اسباب بازی بلبریگ می گفتیم  ) .  بلبرینگ وسیله ای  شبیه به روروك های شیكی بود كه امروزه می بینید ، یا به قول یکی از بچه ها اسکوتر ،  و شاید این ها را به تقلید از بلبرینگهای ما ساخته اند ( ولی نه،  شكل روروكها را توی كتابها هم می دیدیم پس ما نوع كارگری آن را ساخته بودیم ) .  برخی از بچه ها با استفاده از  چند تكه تخته ،   این وسیله ی بازی را درست می كردند و به جای چرخ هم از دو یا سه عدد بلبرینگ استفاده می کردند . تخته ها را از وسایل چوبی مستعمل ( که معمولا به ندرت گیر می آمد ) جدا می کردند  و بلبرینگ های از رده خارج و اسقاطی انبارهای شرکت نفت هم دیگر وسیله ی لازم برای تهیه ی این اسباب بازی بود . چون وسیله برای بریدن و صاف کردن تخته ها نبود، یا تخته ها  به همان شکلی که بودند استفاده می شد و یا با ابزار نامناسب به شکلی بسیار بی ریخت بریده و به کار  برده می شد به همین علت ظاهری بسیار زمخت و بدقواره داشت . بلیرینگ ها هم که فاقد گریس یا روغن بودند و پس از مدت کوتاهی صدای زیادی تولید می کردند. تابستانها صدای گوشخراش بلبریگ ها در محلات خصوصا در جاهایی كه آسفالت بود  می پیچید .  بعضی ها ابتكار به خرج داده و آن را كمی پهن تر و با استفاده از دو بلبریگ در قسمت عقب می ساختند تا دونفر روی آن سوار شده و بازی كنند ( این وسیله را همه هم نداشتند و باید از صاحبان آن ها خواهش می كردیم تا اجازه دهند سوار شویم ) .

    رینگ بازی از دیگر تفریحات ما بود . آنهایی كه دوچرخه یا سه چرخه  داشتند رینگ كهنه ی آنها را استفاده می كردند و دیگرانی هم كه دستشان به دهنشان می رسید،  از مغازه های تعمیر دوچرخه می خریدند . در  بازار چشمه علی یك تعمیركار دوچرخه مغازه داشت  كه به  استاد یدالله  معروف بود ( خدا رحمتش کند ) . ایشان از ساكنان قدیمی واز خانواده های خوشنام محله بودند و هنوز هم فرزندشان در مسجدسلیمان كار می كند . از قضیه دور نیفتیم . به هرصورت بعد از تهیه ی رینگ،  تكه ای  سیم را به شكل یك نیم حلقه با یك دسته درآورده و با كمك همان نیم حلقه،  رینگ را به حركت درآورده وتا نفس داشتیم  دنبال آن می دویدیم  که صدای زیادی هم تولید می كرد . بعدها برخی كارگران شركت نفت ابتكار به خرج داده و از میلگردهای صاف حلقه هایی برای زیرحبانه و یا گلدان می ساختند و بسیاری از بچه ها برای تنوع از این رینگها به جای رینگ دوچرخه استفاده می كردند كه البته كمی سنگین تر بود و صدای كمتری هم داشت .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

در تربیت فرزند

سه شنبه 11 اسفند 1388  10:42 قبل از ظهر

نوع مطلب :آموزش و پرورش ،اجتماعی ،ادبیات و شعر ،معلم ،

      در تربیت فرزند                    شعری از بوستان سعدی

 

پسر چون ز ده برگذشتش سنین         ز نامحرمان گو فراتر نشین

برپنبه آتش نشاید فروخت                که تا چشم برهم زنی خانه سوخت

چو خواهی که نامت بماند به جای      پسررا خردمندی آموز و رای

که گر عقل و طبعش نباشد بسی        بمیری و از تو نماند کسی

بسا روزگارا که سختی برد             پسر چون پدر نازکش پرورد

خردمند و پرهیزگارش برآر           گرش دوست داری به نازش مدار

به خردی درش زجر و تعلیم کن       به نیک و بدش وعده و بیم کن

نوآموز را ذکر و تحسین و زه         ز توبیخ و تهدید استاد به

بیاموز پرورده را دسترنج              وگر دست داری چو قارون به گنج

مکن تکیه بر دستگاهی که هست      که باشد که نعمت نماند به دست

به پایان رسد کیسه ی سیم و زر       نگردد تهی کیسه ی پیشه ور 

چه دانی که گردیدن روزگار           به غربت بگرداندش در دیار

چو بر پیشه ای باشدش دسترس        کجا دست حاجت برد پیش کس ؟

ندانی که سعدی مراد از چه یافت؟     نه هامون نوشت و نه دریا شکافت

به خوردی بخورد از بزرگان قفا      خدا دادش اندر بزرگی صفا

هر آن کس که گردن به فرمان نهد     بسی برنیاید که فرمان دهد

هر آن طفل کو جور آموزگار          نبیند، جفا بیند از روزگار

پسر را نکو دار و راحت رسان        که چشمش نماند به دست کسان

هر آن کس که فرزند را غم نخورد    دگر کس غمش خورد و بدنام کرد  ( نخورد بر وزن نبرد )

نگه دار از آمیزگار بدش                که بدبخت و بی ره کند چون خودش    

 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

مستمری

چهارشنبه 5 اسفند 1388  11:05 قبل از ظهر

  با یاد و نام خدا

  سلام

  دیروز رفته بودم مستمری بازنشستگی ام را بگیرم ! و نیز پولی را که به کسی بدهکار بودم  به حساب بانکی اش حواله کنم . افراد مختلفی به بانک مراجعه کرده و به لطف پیشرفت تکنولوژی شماره ای را از دستگاه گرفته و آرام، نشسته و یا ایستاده منتظر نوبت بودند . یکمرتبه نگاهم به بورد ( ببخشید تابلو اعلانات )  بانک افتاد . جوایزی را که معرفی کرده بود نگاه می کردم که آگهی های تلویزیونی از جلو چشمم رژه رفتند،  ... دستگاه خودرو،   ... دستگاه واحد مسکونی،   .. عدد کمک هزینه ی خرید مسکن، .. فقره کمک هزینه ی حج عمره، .. هزینه ی سفر به عتبات عالیات،  ... عدد سکه ی طلا، و در همان حالی که آرزو می کردم کاش من هم یکی از برندگان خوشبخت این جوایز باشم فکری به ذهنم رسید . من مطمئن هستم که بانکها و دیگر موسسات مالی و اعتباری، جوایز اعلام شده را حتما به مشتری هایی که برنده می شوند خواهند داد و گرنه قوانین و مقررات اجازه نمی دهد چنین تبلیغاتی داشته باشند . اما مسئله ای که ذهن مرا به خود مشغول کرده این است . اگر مبلغ پولی این جوایز را حساب کنیم هر بانک یا موسسه ی مالی و اعتباری سالانه ده ها و شاید صدها میلیارد تومان جایزه می دهد و به راستی درآمد این بانکها و موسسات چقدر است که علاوه بر پاداشهای کارکنان و سود سالانه ی صاحبان بانک که حتما زیاد هم هست، چنین جوایزی را به مشتریان می پردازند ؟

  در کنار این فکر وخیال به چک ها و حواله هایی که مشتریان دیگر داشتند نیز دقت کردم و از ارقامی که گاهی اوقات ذکر می شد سرم سوت کشید . بیکباره با حقوق ( ببخشید مستمری بازنشستگی ) خودم مقایسه کردم و .. خودتان مجسم کنید . در همین احوال به یاد یک متن قدیمی افتادم و یادم آمد که در ادبیات قدیم به حقوق بگیر راتبه ای می گفتند و حقوق او را هم ادراری می نامیدند و با وضعیت قیمتهای امروز، برای دریافتی ما هم  عجب نام با مسمایی است .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

سه شنبه 4 اسفند 1388  11:51 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  داستان سینما رفتن ما              

  در تابستانها روزهایی که باشگاه کاوه نمایش فیلم داشت، برخی اوقات هم پیش می آمد كه پول برای خریدن بلیط نداشتیم  . در این مواقع بعضی از بچه ها پس از شروع فیلم و سرگرم شدن مامورین از روی دیوار پریده و وارد سینما می شدند . برخی هم هنگام پخش سرود كه پاسبانها مجبور بودند آرام ایستاده و احترام نظامی بگذارند، وارد سینما می شدند . حقیقتش را بخواهید من جرات هیچكدام از این كارها را نداشتم و از پدرم هم خیلی زیاد می ترسیدم بنابراین موقعی كه پول نداشتم،  ناچار می شدم كه قید تماشای فیلم را بزنم و بالای تپه ی پشت منزلمان بنشینم و از دور به درودیوار سینما نگاه كنم . قسمت كمی از بالای پرده ی سینمای باشگاه كاوه از دور پیدا بود گرچه چیزی از فیلم را نمی شد دید .

  این را از كتاب خاطرات بیست فوتی ها نوشته ی آقای محمدرضا دادگر در مورد رفتن به سینما ی تابستانی باشگاه کاوه نقل كنم كه :

  ساعت شش بعدازظهر بلیط فروش سینما می آمد و كارش را آغاز می كرد . بلیط ها دونوع بود ، سه ریالی و شش ریالی . سه ریالی مخصوص بچه ها و شش ریالی برای بزرگسالان بود . ما چند نفر كه پول بلیط نداشتیم ، به محض پخش سرود شاهنشاهی قبل از فیلم، سه دقیقه وقت داشتیم كه به داخل هجوم آورده و بین تماشاچیان گم وگور شویم . از دست پاسبانها هم كاری برنمی آمد ، چون در این مدت ( زمان پخش سرود ) شق و رق و دستها بغل پیشانی در حال سلام نظامی برای سرود شاهنشاهی بودند و اگر مار به پایشان می زد هم تكان نمی خوردند . با هجوم ما بلیط فروش می پرید و یكی دونفر از ماها رو می گرفت و بقیه فرار می كردند . بعضی اوقات هم موفق نمی شد ولی حداكثر دونفر را می توانست بگیرد كه آن دونفر هم از بالای دیوار به داخل می پریدند .

 برخی ازبچه ها كه در خانه آزادی بیشتری  داشتند ،  شبهایی كه سینمای باشگاه مركزی فیلم داشت می رفتند وازروی تپه ی مشرف به سینما فـیلم را به زبان اصلی یعنی انگلیسی تماشا می كردند .  نكته ی جالب اینكه اگرچه بیرون محوطه ی سینما بودند به خوبی حتی بیشتر اززمانی كه در باشگاه بدر بودند ،  نظم را رعایت كرده وسروصدا هم نمی كردند چون می دانستند درغیراین  صورت  سروكارشان با نگهـبـانـان بـاشگاه است كه در بحث گذشته ی مسجدسلیمان دربـاره ی آنها نوشته ام .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

سفری به مسجدسلیمان

دوشنبه 3 اسفند 1388  01:53 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

   با یاد و نام خدا

  ساختمان باشگاه مرکزی 

  هفته ی قبل رفتم مسجدسلیمان !. وضعیت من به شکلی است که وقتی دلتنگ آنجا می شوم حتی خانواده ام هم متوجه شده و می گویند چه شده یاد وطن کردی ؟ به قول آقای دادگر ، بنگشت بردن باغ بهشت ....  .

  از مدتها قبل در حال بازسازی محوطه ی باشگاه مرکزی هستند ( بازهم صرف اعتبارات برای بازسازی اماکن قدیم به بهانه ی بازسازی و شاید به خاطر از بین بردن آنچه از گذشته مانده است ) . قبل از این مدت اطراف محوطه را پوشانده بودند و چیزی پیدا نبود و حال که به 22 بهمن و افتتاح طرح جدید نزدیک می شدیم، به شکلی موقت از آن پرده برداری شده و به صورت نیمه تمام در معرض دید قرار گرفته بود . پارکینگ جدید، ورودی شیک و آبی رنگ نو، فضاسازی داخل محوطه با نرده های آلومینیومی و براق، آسفالت محوطه... .

  یکی از ساکنان قدیمی می گفت که وقتی در گذشته لامپ های محوطه را روشن می کردند، نور ستونهای سه گانه و سه رنگ کنار سالن نمای خاصی داشت . راستش را بخواهید من که هرچه از دور نگاه کردم چیزی متوجه نشدم . به هرحال محوطه کاملا بازسازی و بسیار زیبا شده است .

  هفته ی گذشته وقتی از کنار باشگاه رد می شدم یکمرتبه  فضای جدید و زیبایی هایش دو نکته  را به ذهن من آورد :

  اول ساختمان جدید نسبت به محیط اطراف مثل این است که کسی لباس کهنه و پوسیده ی خود را با یک تکه پارچه ی نو و گرانقیمت وصله زده باشد .  و دوم تقابل ساختمان باشگاه مرکزی و ساختمانهای اطراف داستان کاخ انوشیروان و کلبه ی پیرزن را در کنار آن به ذهنم آورد که وقتی درباریان نتوانستند به هیچ بهایی پیرزن را قانع کرده و کلبه اش رابخرند و بکوبند تا نمای کاخ شاه زشت نباشد،  انوشیروان دستور داد که از این امر درگذرند و او را به حال خود بگذارند البته در اینجا هیچکس قصد ندارد کلبه ای را تخریب تا نمای باشگاه را زیباتر نماید .

  اما آنچه بیش از همه رنجم داده و می دهد این است که این هزینه ها در مسجدسلیمان مصداق شعر معروف  کوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور می باشد . بازهم فکر می کنم که اگر این اعتبارات گزافی که هزینه می شود، صرف اشتغالزایی می شد بهتر بود . اگر جوانان به کار مشغول می شدند حتی از همان ساختمان قدیمی باشگاه مرکزی هم لذت می بردند ولی حال که بیکار هستند، داشتن یک ساختمان تفریحی و شیک که آنهم در اختیار شرکت نفت است، چه فایده ای دارد؟ کاش مسئولین یکبار حساب کنند کل اعتباراتی که در ساخت و یا تعمیر اماکن مختلف در مسجدسلیمان هزینه شده چقدر بوده و اگر این اعتبارات صرف ایجاد اشتغال می شد، چه نتیجه ای به بار می آمد ؟ زمانی همه ی ما گله مند بودیم که نفت مسجدسلیمان فروخته شده و پول آن صرف تکامل تهران و دیگر شهرها می شود و امروزه آرزو داریم این اعتباراتی که از درآمد نفت به این شهر اختصاص یافته و یا می یابد، به شکلی هزینه شود که نتیجه ی مثبتی عاید گردد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:12  
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  

Powered by
Abzarak.com