خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

شنبه 10 بهمن 1388  05:28 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد و نام خدا

 خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

 نان پختن

  به نکته ای می خواهم  اشاره کنم . در آن زمان چیزی تحت عنوان وسایل جداگانه در زندگی ما وجود نداشت یعنی توان مالی هم نداشتیم،  ظرف غذا مشترک بود وهمه ی خانواده با هم غذا می خوردند، تابستانها بیشتر افراد خانواده روی یک یا دو عدد تخت سیمی و زمستانها همه در یک اتاق و معمولا هردو یا سه نفر زیر یک روانداز می خوابیدند و خلاصه همه چیز مشترک بود . نمی دانم چرا ولی همیشه فکر می کنم از زمانی که ظرف غذا،  محل خواب و روانداز و وبقیه ی وسایل زندگی جدا شد، در اصل زمینه برای جدایی خانواده ها و ایجاد فاصله بین افراد خانواده هم فراهم شد . اگرچه این اشتراک وسایل مشکلاتی را هم ایجاد می کرد ولی مگر امروز همان مشکلات را نداریم ؟

  نان پختن هم داستان خودش را داشت . برخلاف امروز که همه با تحمل دردسر صف ، مشاجرات مشتریها ، نان بی کیفیت و غرولند بچه ها که امروز نوبت برادرم است نه من و ... از نانوا نان تهیه می کنند ، در آن زمان زنان غیراز زنان کارمندان و کارکنان عالیرتبه ی شزکت نفت، در منزل نان تیری می پختند . کارگران که آرد رشند ( رشن ) را داشتند و بقیه هم اکثرا کشاورزی داشته و از روستا گندم و آرد محلی تهیه می کردند . در هر خانه گاهی دو گودال کوچک کنده می شد که به آنها چاله می گفتند و زنان درون آن آتش روشن کرده و نان می پختند . یکی از دو چاله درون اتاقکی یا انباری بود تا در سرمای زمستان استفاده کنند و دیگری در پناه دیوار حیاط تا از نور و گرمای خورشید بقیه ی فصول در امان باشند . سوخت هم معمولا چوب و یا سوختهای حیوانی بود . در همان اوج دوران شرکت نفت، بسیاری زنان و دختران برای جمع آوری فضولات حیوانات ( سوخت حیوانی ) سبد به دست در گوشه و کنار محلات می گشتند و این را هم هنوز فراموش نکرده ام . گاهی فکر می کنم ما خیلی گرسنه بودیم یا آردهای امروزی کیفیت ندارند که زمان نان پختن آن بوی خوش را حس نمی کنیم . زنان هم محله معمولا هر روز در خانه ی یکی از همسایگان جمع شده و نان روزانه را می پختند . هرگاه هم که کسی کاری داشت یا خدای ناکرده بیماری یا مشکلی پیش می آمد، زنان دیگر برایشان نان می پختند و مانند امروز درب منازل به روی همسایگان بسته نبود ( گرچه انصافا با مشکلات جامعه ی امروزی باید به مردم حق داد در ارتباط هایشان بیشتر احتیاط کنند ) . ساکنین منازل سی برنجی از این نظر راحت بودند و روی سنگ چدنی بخار، نان می پختند و نیازی به کندن چاله و جمع آوری سوخت نداشتند . علاوه بر طعم خوب، حسن دیگرنان تیری این بود که حتی تکه هایش هم به صورت تلیت ( ترید ) کلا مصرف شده و ضایعاتی  نداشت . علاوه براین عده ای زنان بی سرپرست از طریق نان پختن برای دیگران معاش خانواده را تامین می کردند،  کاری که امروزه به صورتی دیگر در مسجدسلیمان شاهد آن هستیم .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 9 بهمن 1388  02:43 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

     با یاد و نام خدا

    خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

   داستان لباس زیر

   لباس زیر ما هم داستان خودش را داشت . چیزی به نام زیرپیراهن که امروز می بینید در قاموس ما وجود نداشت . زمستانها که از سرما هرچه داشتیم بدون هیچ نظمی و رعایت جنسیتی می پوشیدیم و در تابستان هم تنها وتنها یک پیراهن و یا چیزی شبیه به تک پوش تنمان می کردیم . اما داستان لباس زیرهای ما هم  شنیدنی است . وقتی برای یکی از اهل خانه که معمولا مادر بود لباسی توسط خیاطان محلی و معمولا با دست دوخته می شد، ازاضافه ی پارچه  برای ما یک شورت یا به قول امروزیها شلوارک می دوختند که به همین دلیل به شورت ننه دوز معروف بودند ( به رنگ ، نوع و جنس پارچه هم توجه داشته باشید ) . در گویش محلی به این شلواركها گرده پا می گفتند ( با ضمه ی گاف و كسره ی دال ) . ما هم یا اصلا چیزی به نام لباس زیر نداشتیم ! ( گاهی مواقع که زمین می خوردیم یا به هر علتی شلوار پاره می شد و یا فراموش می كردیم  و تكمه های شلوارمان باز می ماند،  افتضاحی به بار می آمد که ناگفتنش بهتر است ) و  به خاطر جلوگیری از مشکلات بعدی ، همین شورتهای ننه دوز را می پوشیدیم . دخترها چون پیراهن یلند داشتند در این مواقع مشكلشان كمتراز پسرها بود .  زمانی که ساعت ورزش هوس می کردیم با شورت فوتبال یازی کنیم، یكی دیگر ازنمایشهای كمدی زندگی ما آغاز می شد . سی و چند نفر دانش آموز با شورتهایی به رنگهای مختلف و گل منگولی ،  دست دوز و گاهی هم پاره و معمولا پارچه ی زنانه، برخی تنگ و چسبان و بعصی گشاد،  چه منتظره ی بدیع و چشم نوازی از آب درمی آمد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 9 بهمن 1388  08:31 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

     با یاد و نام خدا

   خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

   وضعیت غذای ما (3) 

   یکی از دوستان تعریف می کرد که غذای ناهار ما معمولا ماست بود و پدرم هر روز یکی از برادرها را برای خرید ماست می فرستاد . کسی که از او ماست می خریدیم کمی دورتر از منزل ما بود . هر روز که نوبت من می شد ( بقیه را نمی دانم احتمالا آنها هم همین کار را می کردند) نانی در جیبم می گذاشتم و موقع برگشتن چند لقمه نان و ماست می خوردم چون می دانستم وقتی به منزل برسم و در بحبوبه ی حمله ی لشکر سلم و تور، ممکن است نه که حتما غذایی گیرم نخواهد آمد .

  یک داستان هم از روستا بشنوید . روستاییان مرغ و خروس نگهداری می کردند و ضمن استفاده و یا فروش تخم مرغهای حاصل، گاهی هم مرغ یا خروسی را به فامیلی داده و یا برای مهمان عزیزی سر می بریدند. یکی از آشنایان که خدا رحمتش کند صحبت می کرد : هر از گاهی ناخن هایمان را کوتاه کرده و پنهانی جلو مرغ و خروسها می ریخنیم . این ناخنها در گلویشان گیر می کرد و پدر ومادرهای از همه جا بیخبر به خیال اینکه بیماری دارند و یا جانوری آنها را نیش زده بلافاصله آن را سر می بریدند و به این وسیله ما هم ، دلی از عزا در می آوردیم .

     اواخر بهار سیفی کاری های اطراف مسجدسلیمان محصول می داد، که آن هم منحصر به گوجه وخیار بود، و دراین هنگام می توانستیم دلی از عزا درآوریم . طی  این دوره  این دو میوه بسیار ارزان بود و به صورت خام و یا به همراه نان به عنوان غذا زیاد مصرف می شد . بیشتر مواقع مادران گوجه رادر روغن  سرخ کرده و غذای  خوشمزه ای تهیه می کردند . فکر می کنم  اکثریت افراد آن زمان ،  این غذا یعنی گوجه ی سرخ کرده را دوست دارند زیرا تنها غذایی بود که تقریبا همه می توانستند تهیه کرده و بخورند . طیف غذاهای وایسته به گوجه چون، گوجه و سیب زمینی، گوجه وتخم مرغ ( املت ) و گوجه و بادمجان در این موقع از سال سفره ی ما را رنگین می کرد .

    خدای نکرده فکر نکنید که در تابستان وضع بهتر بود ویا معجزه ای رخ داده و غذای آنچنانی به سفره ی ما وارد می شد . تنها تفاوت این بود که تابستان چون بیکار بودیم صبح ها دیر از خواب بیدارشده که معمولا گرمای آفتاب بیدارمان می کرد و گاهی حتی بدون همان نان خالی به دنبال بازی می رفتیم . متاسفانه تابستان ها ماست هم کمتر گیر می آمد و یکی از مهمترین اقلام غذایی ما کم می شد .

   هرچه به پایان دهه ی 1340 نزدیک می شدیم وضعیت خانواده هم بهتر می شد و بتدریج  غذاها متنوع تر و زیادتر می شد . کم کم میوه هم به لیست غذایی ما اضافه شد . برخلاف امروز که به علت وجود گلخانه های بزرگ و وسایل حمل و نقل فراوان، هر نوع میوه را در در هر فصلی از سال می توان پیداکرد، در گذشته ما فقط به میوه ی فصل  دسترسی داشتیم . میوه ی نوبر هم  گران بود وباید مدتی صبرمی کردیم که قیمت ها  پایین بیاید تا همه بتوانند بخرند و بخورند . فکر نکنید وقتی می گویم میوه، ترک عادت کرده ایم، هندوانه، خربزه، خیارچنبرو گاهی هم انگور که آن را هم در انتهای فصل می توانستیم تهیه کنیم .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:جمعه 9 بهمن 1388 | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

پنجشنبه 8 بهمن 1388  09:13 قبل از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

      با یاد و نام خدا

   خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

   وضعیت غذا (2)

  گاهی هم آب تمبر ( تمبر خوردنی نه چسباندنی روی پاکت نامه ) می خوردیم . تمبر برخلاف امروز که به صورت یک تنقل شیک و گران مورد استفاده ی همه درآمده است، در بسته های ربع کیلویی عرضه می شد . مادر یک بسته تمبر را در آب گرم ریخته و چنگ می زد تا کاملا حل شده، دانه های آن را جدا کرده و سپس به اندازه ی کافی ( عیال رس شدن ) به آن آب اضافه می کرد . سپس نان های تیری را در آن ترید ( تلیت ) کرده  و دسته جمعی غذا می خوردیم ( در اصل فقط نان ها طعم ترش پیدا می کردند) . گاهی هم به جای تمبر از دانه های تازه و یا خشک شده ی انار ( ترشی ناردون ) استفاده می شد . ترشی را در روغن داغ و کمی آرد ریخته و سپس به میزان لازم آب به آن افزوده و ترید و ...  .  به آب ترشی  صندلی سلطان  هم می گفتند ( به نظرم که اسم بی مسمایی است ) . برخی از مردم برای کاستن از طعم ترش غذا،  کمی برگه ی زردآلو ( تفتاله ) به آن اضافه می کردند . خوردن عدس، لوبیا و نخود به صورت پخته و یا خورشی نیز از غذاهای ما بود .

  گوشت از غذاهای لوکس و گران بود و همه ودر همه زمان نمی توانستند بخورند،  ماهی چند مرتبه و آن هم  به صورت آبگوشت ( چیزی شبیه به دیزی ) که دست مادر در زیاد کردن آب آن باز بود . نان های تیری و خوشمزه در یک ظرف بزرگ محتوی آبگوشت معمولا کم گوشت ، ترید شده وبا اشتهایی غیرقابل تصورخورده

 می شد ( خبری هم از قاشق و چنگال و این چیزها نبود ) . همه منتظر بودند گوسفندی نذر شود چون پس از ذبح آن، طبق رسم  موجود به هفت خانواده هرکدام چیزی حدود نیم کیلو گوشت نذری می دادند و بقیه اش سهم خانواده بود . فکر کنم تنها نذری که واقعا نزد خداوند قبول بود همین گوسفندها بود که شکم افراد واقعا گرسنه  را سیر می کرد و چه با ولع  خورده می شد . تنها پوست گوسفند بود که خورده نمی شد که آن هم در بازار نمره یک فروخته شده و پول ناچیز آن به شکلی دوباره به چرخه ی غذای خانواده  برمی گشت .

   از کباب خبری نبود و تنها روده های گوسفند ( یا به قول ما چرب روده ) را پس از پاک کردن، روی آتش کباب کرده و می خوردند و از گوشت هم  دود و دم  بیشتری به راه می انداخت  . امروزه هم بسیاری از مردم نه  به علت احتیاج که برخی مواقع به خاطر علاقه ی شخصی، از بازار می خرند و مصرف می کنند ( تعجب نکنید کافی است این غذا را با سوپ پای مرغ مقایسه کنید و یا با غذای افرادی که مقدار زیادی قلمه ی گوشت گوساله را برای سگ هایشان می خرند درحالی که سگ هم ندارند و قلمه ها را به همراه سایر مخلفات به صورت آش پخته و مصرف می کنند ) . کله پاچه ی آن را هم روی همان بخارهای گازی منازل شرکتی  پاک کرده ومی پختند وچه خوشمزه هم بود . رژیم غذایی ما هم تابع بزرگترها بود یعنی هرچه آنان دوست داشتند ما هم باید می خوردیم .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

چهارشنبه 7 بهمن 1388  06:32 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

   خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  حال که به گذشته فکر می کنم می بینم خدا وکیلی به یخچال نیاز هم نداشتیم . آخر میوه می خریدیم، توان خرید گوشت داشتیم، موادغذایی مختلفی که می توانستیم بخریم خراب می شدند و یا ...  . بله فقط یخچال بود آن هم برای گذاشتن قالب یخ و درست کردن آب یخ  و شاید برای فخرخروشی به دیگران .

   به یخچال و مواد غذایی اشاره کردم به یاد یکی از مهمترین بخشهای زندگی افتادم . بله غذا که اگر شکم ( یا به قول سعدی شکم خیره  ) نبود، بسیاری از مشکلات دنیا هم نبود . این موضوع را در دو قسمت می آورم اول نحوه ی دسترسی مردم به موا غذایی  و دوم نوع غذای مردم در آن دوره .

  از نظر دسترسی به مواد غذایی و غذا خوردن می توان مردم را به سه دسته تقسیم کرد : کارمندان شرکت نفت و بسیاری از کسبه،  کارگران شرکت نفت، افراد بیکار و یا به قول امروزی ها دارای شغل آزاد . این گروه آخر همان کسانی هستند که تازه به شهر نقل مکان کرده و معمولا به قولی عمله بنا بودند چون تنها کاری که آن موقع در مسجدسلیمان پیدا می شد، همین یکی بود و یا زنانی که به علت فوت شوهر، نان آوری نداشته و بیشتر کارشان نان پختن برای دیگران بود .

  کارمندان شرکت نفت  به علت توان مالی و کسبه  چون توزیع کننده ی مواد غذایی بودند، وضعیت غذایی بهتری داشتند ( البته نه همه ی کاسب ها چون آنها هم از نظر وضعیت مالی مختلف بودند ) . بچه هالی این گروه معمولا از نظر غذایی مشکل نداشته و وضعشان روبراه بود و  سفره ی پروپیمان داشتند .

    کارگران غیربختیاری و عموما مهاجرین اصفهانی به علت طبیعت خاص خود ، وضعشان نسبتا بهتر از کارگران بختیاری بود .  بچه های این گروه هم چندبار در هفته غذای خوب و خصوصا غذای گرم داشتند .

   گروه سوم وضع بسیار ناراحت کننده ای داشته و اغلب با شکم گرسنه به مدرسه آمده و با همین وضعیت هم  سربر بالین می گذاشتند .                                                                                                                                                

   با این شرح مختصر از وضعیت دسترسی مردم به مواد غذایی ، می پردازم به خاطراتی که در این زمینه دارم ،  مواردی که دیده و یا از دیگران شنیده ام .

   درزمستان صبح ها به علت سردی هوا و نبود وسایل گرم کننده، دیرتر از خواب بیدار شده و یا دیرتر بیدارمان می کردند و با عجله آماده ی رفتن به مدرسه می شدیم . به قول ما ناشتا یا صبحانه اگر بشود نامش را صبحانه گذاشت ،  خبری از پنیر، کره،  مربا و این جور غذاهای  کارمندی ! نبود ( به همه ی چیزهای خوب کارمندی می گفتیم ) و اگر صبح زود و در هوای سرد بزرگتری  بیدارمی شد، ممکن بود کاسه ای  هلیم  تهیه شود که این واقعه ی میمون با فاصله ی زمانی نسبتا طولانی هم اتفاق می افتاد .

    بیشتر مواقع  یک پتیر نان تیری را لوله کرده و می خوردیم . اگر چای پیدا می شد، که بندرت پیدا می شد، یک استکان چای نیم شیرین هم پشت بند آن بالا  انداخته و روانه ی مدرسه می شدیم ( پتیر با فتحه ی حرف پ ، واحد نان محلی که بسیار نازک است و نان تیری نامیده می شود . یکی از دوستان غیرمسجدسلیمانی  به آن نان شیشه ای می گفت ) . بیشتر بچه ها چون چای را هم نداشتند، نان را در جیب گذاشته ودر مدرسه و ساعت تفریح می خوردند( چیزی شبیه تغذیه ی مجلل امروزی ) و چه لذتی هم می بردند . از پول توجیبی هم خبری نبود و باید با همان  نان به شکلی کنار می آمدند .

   همیشه دعا می کردیم مهمانی بیاید تا به خاطر او پنیری خریده شود و بتوانیم دلی از عزا درآوریم ( برخلاف امروز که بنیرهای به تقلید از پنیر فتای دانمارکی مد شده و چه گران هم هستند، آن زمان فقط پنیر ملقب به پنیر تبریز وجود داشت و چه خوشمزه هم بود . مربای هویج شوشتریا مربای زردک  با خلال بادام هم از دیگر صبحانه های گران بود که معمولا از دور می دیدیم ) . همیشه  پیش خود این فکر را می کردیم بچه هایی که خانواده شان گاو نگهداری کرده و شیر آن را می فروشند صبحانه مدام شیر می خورند ولی  اشتباه می کردیم چون فروش شیر گاوها تنها ممر درآمد خانواده بود . مثل کشاورزان امروزی که گندم برداشتی خود را به سیلوها فروخته واز نانوایی ها نان بی کیفیت می خرند، آنها هم تنها حسرت بیشتری می خوردند . شیره ی خرما و ارده ( سیلون ارده ) هم می خوردیم که در زمستانها بیشتر مواقع برای تمامی وعده ها ( صبحانه،  ناهار و شام ) هم مصرف می شد .

  برای ناهارو شام هم معمولا غذای سرد داشتیم  مانند ماست وبعضی مواقع  گوجه وخیار خام با نان و بندرت غذای گرمی چون سیب زمینی سرخ کرده که مادر با افزودن مخلفات زیاد ! به قولی آن راعیال رس می کرد . یکی از مشخصه های مهم غذاهای گرم ! آن دوره این بود که همه آبکی یا به اصطلاح آبدار بودند تا مادر بتواند در صورت نیاز بر میزان آن بیفزاید . زمستانها چون عشایر در اطراف شهر اقامت داشتند و به علت سردی هوا و عدم نیاز به وسایل خنک کننده، وضع لبنیات خوب بود و ما بجز پول برای خریدن ماست ،  کمبودی نداشتیم . ولی تابستان متاسفانه  کمبود این ماده ی مهم غذایی هم بر مشکلات می افزود .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

یادداشتی برای عادل فردوسی پور

سه شنبه 6 بهمن 1388  08:38 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،ورزش ،

   با یاد و نام خدا

  عادل فردوسی پور عزیز

  سلام

  من به طور مرتب برنامه ی شما را می بینم و سوای اشکالاتی که این برنامه البته از نظر من دارد، می خواهم

مسئله ای رابه شما بگویم،  مسئله ی مسابقه ی پرطرفدارترین تیم فوتبال در هفته ی گذشته و بساطی که پس از آن به راه انداختید . در این مورد دو نکته را بگویم اولا چرا از مصاحبه های گزارشگرتان فقط آنهایی را پخش کردید گه هموطنان ترک زبان نمی توانستند در ارتباط با مسئله ی درصد درست اظهار نظر کنند ؟ امیدوارم با نیت قبلی این کار را نکرده باشید . مورد دوم درآمد کلانی است که شما و دیگر مجریان برنامه های مختلف خصوصا ورزشی، به جیب مخابرات و شرکت ارتباطات سیار و دیگر شرکتها می ریزید . عادل عزیز من سیم کارت اعتباری همراه اول دارم و هربار که پیام می فرستم مبلغ 264 ریال از اعتبارم کسر می کند . حال از شما می پرسم اگر هر برنامه ی شما یک و نیم میلیون نفر شرکت کننده داشته باشد، حساب کنید هر دوشنبه در حدود 39 میلیون تومان ! به درآمد این شرکتها اضافه می کنید ؟ در این میان آیا چیزی هم گیر شما می آید؟ اگر برنامه های دیگر را هم به این رقم اضافه کنید خدمت ارزنده ی شما و دیگر دست اندرکاران برنامه ها به صنعت ارتباطات کشور بهتر و بیشتر به چشم می آید .             موفق باشید


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

سه شنبه 6 بهمن 1388  07:36 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

    خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  از وسایل گرمایشی در خانه ی ما خبری نبود ( به جرات می گویم در بیش از 90 درصد منازل شخصی وضع به همین منوال بود ) و تازه خیلی در رفاه بودیم که می توانستیم هر روز عصر منقلی پراز زغال را روشن کنیم و با سایر خانواده در کنار آن بنشینیم و ضمن انجام کارها، باهم صحبتی هم بکنیم . تا منقل آتش داشت ما هم بیدار بودیم و با فروکش کردن آتش منقل، ما هم می خوابیدیم . در همان سالها در اداره ی ابزار دقیق و مرکز زبان فعلی ارتش، بخارهایی وجود داشت که از گاز طبیعی استفاده می کردند و تمام شبانه روز روشن بودند و ما فقط از دور به آنها نگاه می کردیم . بخار در گویش محلی، پخار ( با ضمه ی حرف پ )  تلفظ می شد . زمستانها  کنار لوله ی دودکش بخار مهدکودک  ایستاده و خودمان را گرم می کردیم ولی عجیب بود که هیچکس جرات نمی کرد از لوله های گاز که اتفاقا بر روی زمین هم قرار داشتند انشعابی جدا کرده و در خانه استفاده نماید و گاز فقط مختص منازل شرکت نفت بود . پدرم در خانه اجاقی درست کرده بود که با نفت سیاه ( مازوت ) کار می کرد . نفت سیاه را درون یک بشکه ی دویست لیتری ( درام ) که روی پشت بام قرار داشت ریخته و از طریق یک لوله وارد محفظه ی اجاق شده و می سوخت . با همه ی اشکالاتی که این روش داشت، خوشبختانه هیچگاه مشکلی برای خانواده ی ما پیش نیامد و معتقد هستم که خداوند یار فقراست . گرچه بهتر از بقیه ی منازل بودیم ولی دود زیادی که به راه می انداخت سبب آزار و اذیت همسایه ها شده و حتی یکبار یکی از ساکنان منازل کارمندی هم اعتراض کرد . سرمای شدید سال 1342به حدی بود که نفت درون بشکه یخ زد، خودتان سردی هوا را حدس بزنید . درهمان اتاقکی که اجاق درون آن بود آب  را روی اجاق گرم کرده ودر حوضچه ی کوچکی که با سیمان درست کرده  بودیم ،  حمام ! می کردیم .

  پس از مدتی به تقلید از ساکنان منازل سی برنجی،  یک بشکه ی 200 لیتری را که یک شیر به آن نصب شده بود روی چهارپایه ای که معمولا از نبشی ( به قول قدیمی ها انگلاره ) ساخته می شد می گذاشتند و زیر آن یک چراغ علاالدین قرار داده و به این وسیله آب گرم بیشتری برای حمام کردن وجود داشت . به خاطر  حرارت چراغ نفتی و گرم شدن آب، پوسیدگی بشکه بیشتر شده و زودتر غیرقابل مصرف می شد . گرچه به دلیل قانون بقای انرژی ، این بشکه ها پس از پوسیدگی پاره و صاف شده و برای پوشانیدن سقف به کار می رفت و عملا چیزی دور انداخته نمی شد . مطمئنا اگر امروز بود، لاشه ی زنگ زده ی این بشکه ها هم دوباره به ضایعاتی ها فروخته می شد .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

جمعه 2 بهمن 1388  09:13 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

با یاد و نام خدا

 خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

 در مورد آب هم بگویم که شنیدنی است . منزل تازه ای که خریده بودیم مانند اکثر منازل شخصی آب نداشت ! و ما هم  ناچار بودیم با سطل از اداره ی ابزار دقیق آب مورد نیازمان را تهیه کنیم ولی کمی بعد با درخواستهای مکرر پدرم و مساعدت مسئول اداره که آقای سی سخت نام داشت ( یادش بخیر )،  اجازه دادند یک انشعاب یک دوم اینچ به صورت موقتی از آب آن اداره بگیریم . مشکلات این انشعاب هم زیاد بود ولی باور کنید درآن شرایط کار فوق العاده ای بود . در محوطه ی جلو منزل ما و همسایگان، یک حوضچه ی سیمانی ساخته شد و زمانی که جریان آب برقرار می شد، زنان و دختران همسایه جمع شده و ظرف و لباسهایشان را شسته و یا آبگیری می کردند . آن موقع از شیلنگ های آب در قطرها و رنگ های مختلف خبری نبود و در طی مدت کوتاهی که جریان آب برقرار بود، باید با سطل و یا هر وسیله ی دیگری آب به میزان کافی ذخیره می کردیم .

  در آن زمان خبری از بشکه های فایبرگلاس و یا ورقه های آهنی گالوانیزه نبود و تنها وسیله ی ذخیره ی آب بشکه های 200 لیتری مخصوص حمل قیر بود . این بشکه ها را که معمولاهنگام حمل و نقل ضربه های زیادی خورده و ظاهر نامناسبی پیدا می کردند، پس از مصرف محتویاتشان آتش زده تا باقیمانده ی قیر بسوزد و سپس کمی صافشان کرده و رنگ زده و برای ذخیره ی آب استفاده می کردند . تا مدتها بو و طعم رنگ هم به همراه آب نوش جان می شد . پس از مدتی هم که سوراخ می شد برای محکم کاری کف آن را با لایه ای از سیمان ! می پوشانیدند و خودتان وزن این بشکه  را که حالا مقدار کمتری هم آب می گرفت حدس بزنید .

  این انشعاب تاحدود سال 1347 که اداره ی آب مسجدسلیمان اقدام به واگذاری انشعاب آب به مشترکان نمود، با مشکلاتی در اختیار ما و همسایگان بود و سپس قطع گردید .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

پنجشنبه 1 بهمن 1388  09:25 بعد از ظهر

نوع مطلب :ادبیات و شعر ،شخصی ،مسجدسلیمان ،

    با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  برای درست کردن غذا هم در ابتدا مشکل نداشتیم و دلخوش به تعارف همسایه ، که یادش به خیرباد، مدت کوتاهی از پریموس نفتی  آنها استفاده کردیم ( به گویش محلی پریمز با کسره ی حروف پ ، ر و میم . خود همسایه مان با لهجه ی مخصوصی فریمز تلفظ می کرد ) ولی به مصداق مثل معروف هرکس سوار خر مردم است زود پیاده می شود، پدرم ناچار شد یک پریموس نفتی بخرد . بعد از آن هم دردسر تهیه ی نفت ، گرفتگی سوراخ پریموس ، دود زدن و سیاه شدن قابلمه وسایر ظروف و طبعا عصبانیت مادر نیز به وضعیت زندگی کمدی موزیکال ما اضافه شد .

  سال 1344 داییم یک اجاق گاز دو یا سه شعله ی بوتان به همراه سیلندر گاز برایمان خرید . اجاق گاز دارای بدنه ی لعابی بود و ما یک میز کوچک شبیه به کابینت های امروزی برای زیر آن خریدیم و فضایی که به آن آشپزخانه می گفتیم، رنگ و روی دیگری به خود گرفت .  نمی دانید چه کیفی می کردیم و مادرم از آن پس برای پختن غذای خانواده ی شلوغ ما که مهمانان زیادی هم داشتیم، جز تهیه ی مواد اولیه مشکلی نداشت . 


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

سلام

یکشنبه 27 دی 1388  02:55 بعد از ظهر

نوع مطلب :شخصی ،مسجدسلیمان ،

  با یاد و نام خدا

  سلام

  مدتی است به وبلاگم سری نزدم که شما کار مرا، مصداق  ضرب المثل  کفگیر به ته دیگ خورده است  بدانید و به راستی همین بوده است . از ابتدای شروع کارم تصمیم داشتم بیشتر درباره ی مسجدسلیمان بنویسم و مهمتر این که بدون هیچ قضاوت و یا داوری درباره ی چگونگی و چرایی وضعیت، آنچه را بوده و یا هست بنویسم و فکر کنم تاکنون به آنچه مدنظرم بوده رسیده ام ( فکر می کنم ) . البته در کنار آن هم مطالبی  درباره ی آداب و رسوم مختلف بختیاری ها، آموزش و پرورش ، شعرو  مسائل گوناگون دیگر هم روی وبلاگم داشته ام که به شهادت پیام برخی دوستان که گاهی آنها را خوانده اند، بد نبوده اند . می خواهم برخی از مطالبی را که نوشته بودم ، یکسال پس از آن به همان شکل دوباره روی وبلاگ قرار دهم و در انتها به بخشهایی که تغییراتی داشته است ( مثبت و یا منفی ) اشاره کنم  شاید به این طریق  بفهمیم که شهرمان چقدر تغییر کرده است ( به قول اهالی علوم اجتماعی یک بررسی طولی ) .

  یکی از دوستان پیامی داده بود که چرا نوشته ی تازه ای ندارم و مطلب بالا جواب این دوست عزیز  است ولی از آنجا که توقف و ایستادن را دوست ندارم، تصمیم گرفتم بار دیگر برگردم و به مطالب قبلی نگاهی بکنم .  آنچه درباره ی  مسجدسلیمان جمع آوری کرده بودم قبلا بر روی وبلاگ قرار داده ام و در این میان دو بخش یعنی خاطراتی از مسجدسلیمان و کلمات بیگانه ی رایج در زبان مردم مسجدسلیمان، براثر تذکر دوستان و آنچه بعدها به ذهن خودم رسیده کاملتر شده است . تنها تغییرات همین دو بخش را ذکر می کنم با این امید که دوستانی که با چندسال کمتر یا بیشتر همسن و هم دوره من هستند اگر توانستند که حتما می توانند، بردانسته هایم بیفزایند . در این رهگذر اگر موضوع تازه ای هم پیدا شد درباره ی آن خواهم نوشت .

  کارم را هم از بخش خاطراتی شیرین وتلخ ازمسجدسلیمان شروع می کنم  .

 

     تلخ ترین خاطره ای که پسربچه ها از دوران بچگی خود دارند مربوط به ختنه شدن  است . آن موقع به ختنه، سنت كردن می گفتند شاید چون یك امر شرعی بود از كلمه ی سنت ( با ضمه ی حرف سین، فتحه وتشدید حرف نون ) استفاده می كردند . در آن زمان کار ختنه نوسط دلاک ها انجام می شد و برای جلوگیری از خونریزی ،  فرد ختنه شده را درون خاکستر می نشاندند . ابتدا طبق نظر دلاک ، به تعداد کافی تاپاله ( سوخت حیوانی ) را آتش زده تا بسوزند واز خاکسترحاصل محلی برای نشستن فرد ختنه شده درست می کردند . حتما می دانستند براثر حرارت و سوختن،  میکروبهای موجود در تاپاله از بین می روند . سپس دلاک  آمده و مشغول کار می شد . وسایل کار او از دو تکه چوب صاف  از ساقه ی نی که از یک طرف با نخ به هم بسته شده بودند و یک عدد تیغ اصلاح صورت،  تشکیل می شد . برای رعایت بهداشت هم هربار از یک نصفه ی تیغ استفاده می کرد . پس از اتمام کار،  بچه را درون خاکسترها می نشاندند که تا چند روز سوزش ناشی از زخم را داشت ( از شیرین کاری های ختنه شده ها چیزی نگویم بهتر است ) . جهت آرام کردن بچه ، اگر توان مالی داشتند که اکثرا نداشتند برایش اسباب بازی می خریدند . بسیاری از افراد متمول به سبک امروزی ها جشن ختنه سورانی هم برپا می کردند، توشمال ، دستمال بازی و ..  . دیگران هم با شنیدن صدای ساز جمع شده و در این جشن ! شریک می شدند .


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

فراموشی آداب و رسوم

یکشنبه 29 آذر 1388  05:41 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،

  با یاد و نام خدا

  فراموشی آداب و رسوم رسوم

 در مطلبی که پیرامون زبان و لباس بختیاری نوشته بودم اشاره ای داشتم به این مطلب که تاکنون در باره ی تاریخ این قوم کار نوشتاری انجام نشده  و ممکن است بتدریج این تاریخ فراموش شود . حال که داشتم مطالبی پیرامون رسوم و آداب بخنیاری ها جمع آوری می کردم، وقتی درباره ی مراحل مختلف عروسی از چند نفر از زنان مسن که هنوز هم حافظه ی قوی دارند می پرسیدم،  از جوایهای مختلفی که می دادند تعجب کردم و به  همان مسئله ای رسیدم که در مورد تاریخ رسیده بودم . آری اگر زودتر به فکر جمع آوری اطلاعاتی درباره ی آداب و رسوم مختلف قوممان نباشیم، دیری نخواهد گذشت که هیچ چیزی از آن حتی در خاطره ها هم نماند حال آنکه  بخش مهمی از تاریخ هر قومی را آداب و سنن آن قوم می سازد .


ادامه مطلب

نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

گذری بر اشعار بختیاری

شنبه 28 آذر 1388  12:50 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،

  با یاد و نام خدا

  گذری بر اشعار در زبان بختیاری

  بندرت کسی را دیده و یا درباره اش شنیده ام که کاملا به بختیاری شعر گفته باشند یا اگر بگویم اینگونه کسانی را نداریم  شاید گزاف نگفته باشم . علت آن هم این است که زبان ما کاملا با زبان فارسی مخلوط است و بسیاری از واژه ها را نداریم . می توان با اطمینان گفت که این مشکل را تمامی زبانها یا گویشهای محلی هم دارند . شاید در برخی استانها بتوانند به زبان خودشان صحبت کنند به گونه ای که دیگران نتوانند بفهمند ( عربی، گیلکی و ترکی) ولی اگر از آنها بخواهیم یک جمله ی معمولی فارسی را به زبان خودشان بگویند مطمئنا نمی توانند و من این را به کرات در برنامه های رادیوی و تلویزیونی دیده ام .

    بخشی از شعر خدائیه مرحوم افسربختیار که از قضا بسیار به این شعرهم علاقمند هستم را برایتان آورده ام .  در این قسمت از شعرچند واژه می توانید پیدا کنید که کاملا بختیاری باشند ؟  منظور من از نظر املایی نیست زیرا که خط خاصی برای نوشتن نداریم  فقط خود کلمات مورد نظر هستند .


ادامه مطلب

نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

آداب و رسوم بختیاری ها ( 1 )

جمعه 27 آذر 1388  05:28 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،

  با یاد و نام خدا

  هیاری ( همیاری )

  یکی از عادات خوب بختیاری ها این بود که همیشه برای کمک به یکدیگر آماده بودند . برای مثال همگام درو که کار بسیار سخت بود و به نیروی کار زیاد احتیاج بود ( برخلاف امروز که دیگر کار کشاورزی با کمک ماشین های مختلف انجام می گیرد و کشاورزی به شکل سنتی آن دیگر رونقی ندارد )، با درخواست فرد دیگران جمع شده و به کمک او می رفتند ( هیاری )  . پس از جمع آوری محصول این بار به کمک دیگری می رفتند و به این ترتیب کار همه انجام می شد . صاحب کار یا کسی که همه به کمک او می رفتند، معمولاگوسفندی را سرمی برید که برای دونوبت غذا یعنی ناهار و شام افراد پخته می شد . در اینگونه مواقع بود که داشتن یک داماد کاری و یا عروسی که خانواده ی پرجمعیتی داشت، می توانست کمک موثری باشد .

 در روستاها علاوه بر کارهای مربوط به کشاورزی مانند شخم زدن و درو، هنگام ساختن خانه و یا دیوار زمینهای کشاورزی و گل اندود بام منازل نیز همه به یاری یکدیگر می رفتند .

  در گذشته  نیروی کار آنگونه که امروزه بر سر میدان مرکزی  شهرها می بینیم وجود نداشت و کمتر کسی حاضر بود روستا را ترک کرده و در شهر به اصطلاح  کارگری  کند ( فعلگی  یا  کارگری  اصطلاح جالبی در نزد همگان نبود ) .  به همین دلیل همه برای انجام دادن کارهایشان تنها باید به خود و خانواده متکی  بودند . در این گونه مواقع استمداد از دیگران نه به عنوان نیروی مزدبگیر بلکه به عنوان همکاری ( همیاری - هیاری ) تنها راه چاره بود . تا اوایل سالهای دهه ی 1340 این همکاری بین مردم مسجدسلیمان نیز وجود داشت .

 

 

 نامگذاری فرزندان

 نامگذاری فرزندان در بین بحتیاری ها هم شکل  خودش را داشت . هیچکس اسم بستگان و نزدیکان را برای فرزندش انتحاب نمی کرد و بسیار دیده شده در مواقعی که این مسئله رعایت نمی شد،  بین خانواده ها خصوصا زنها کدورت و ناراحتی هم پیش می آمد .

 اسامی دختران معدود بود و شامل چند اسم چون سکینه، زینب، زهرا، فاطمه و رقیه،  اسامی محلی چون گل طلا،  صنم و مشتقاتش چون ماه صنم و  اواخر هم شهناز، مهناز و اشرف .

 اسامی پسران گستردگی بیشتری داشت و علاوه بر اسامی چون حسن، حسین، احمد و محمد   اسامی قدیمی چون ایرج،  گودرز و سیاوش هم رواج داشت . نکته ی مهم این بود که بسیاری موارد اسامی یا با یک اسم شروع و یا پایان می یافت  علی حسین،  علیرضا،   محمد علی و محمد حسین . اسامی پسران معمولا دو قسمتی بود .

  اسامی خاص هم داشتیم از جمله :

  مواردی بود که فرزندان پسر یک خانواده پس از تولد از دنیا می رفتند( این امر دلیل پزشکی دارد که در آن زمان  این را نمی دانستند)،  بر طبق یک سنت قدیمی وقتی خداوند پسری به این خانواده عطا می کرد، او را در یک ترازو ( قپان ) می گذاشتند و معتقد بودند که زنده می ماند و آنها را  قپانی  می نامیدند .

  در مورد دختران باز هم وضع فرق می کرد و  از آنجا که به دلیل عقاید خاص محلی فرزند پسر بیشتر مورد توجه بود،  اگر کسی دارای چند دختر می شد، معمولا یکی را به این امید که آخرین دختر باشد، خدابس و یا دختربس  ( به معنی آنها دقت کنید ) می نامیدند و یا در بیشتر مواقع دختر را نخواسته ( به معنی آن دقت کنید ) نام می گذاشتند .

  در باره ی نامگذاری بچه ها دو نکته را باید ذکر کرد اولا بیشتر بچه ها دارای دو اسم بودند که اولی نام شناسنامه ای و دومی نام مستعاری بود که در روستا او را با آن خطاب می کردند که گاهی این اسامی مستعار جنبه ی طنز هم داشت که این نوع نامگذاری دیگر کمتر دیده می شود . دوم اینکه در بیشتر مواقع پدر،  نام پدر یا مادر،  پدربزرگ یا مادر بزرگش را روی یکی از فرزندانش می گذاشت تا نام او همیشه باقی بماند .

نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

مراسم عروسی بختیاری ها در عشایر و روستاها ( 6 )

دوشنبه 23 آذر 1388  06:57 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،

  با یاد و نام خدا

  مراسم عروسی بختیاری ها در عشایر و روستاها  ( 6 )

  

  از عروسیها در زمانهای نه چندان دور حدود 40 سال پیش هم یادی بکنیم . بیشتر عروسهای عشایر و روستاها چیزی به نام آرایش کردن نداشتند و در اغلب موارد خود ترجیح می دادند که بدوم آنکه صورتشان دست بخورد به خانه ی بخت بروند ( اواخر با یک بنداندازی مختصر ) . یا وقتی اندام ورزیده و دست نخورده ی عروس های آن زمان را با امروز مقایسه کنید متوجه ی تغییرات شگرفی خواهید شد . عروس تقاضای خانه ی مجزا و زندگی دور از خانواده ی شوهر را نداشت و اصولا ازدواج وسیله ای جهت تحکیم بیشتر ارتباطات خانوادگی بود و هر پدر و مادری به این امید که در دوران کهنسالی کسی باشد که دستشان را بگیرد برای پسرشان زن می گرفتند .

 به مصداق کمال همنشین در من اثر کرد، با ورود تلویزیون، ویدئو، سی دی و اخیرا ماهواره، نحوه ی زندگی تغییبرات اساسی کرده است . مانتو وشلوار همه گیر شده و دیگر در روستاها کمتر زن یا دختری را با لباس محلی می بینیم . تغییر لباس،  تغییر توقعات و بالا رفتن آن را سبب شده است .


ادامه مطلب

نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

مراسم عروسی بختیاری ها در عشایر و روستاها ( 5 )

یکشنبه 22 آذر 1388  11:02 بعد از ظهر

نوع مطلب :اجتماعی ،شخصی ،

   با یاد و نام خدا

  مراسم عروسی بختیاری ها در عشایر و روستاها  ( 5 )

  چند نکته در مورد ازدواج :

  همانگونه که گفته شد درگذشته میان بختیاری ها پسران در بیشتر موارد و دختران تقریبا درهمه ی موارد، نقشی در انتخاب همسر نداشتند ولی به دلیل نفوذ و تسلط آیین، رسوم و آداب بر رفتارهای آنان، به ندرت طلاق و یا جدایی اتفاق می افتاد و به عکس در اکثریت ازدواجها، این پیوند های به ظاهر اجباری به ایجاد یک علاقه ی شدید در زن و شوهر منتهی می شد، علاقه ای که برخلاف امروز با نوعی احترام وافر از جانب زن نسبت به شوهر همراه می شد به گونه ای که زن همانند مادر ومادر بزرگش و همانند تمامی زنان دیگر،  تمام آنچه را که برابر رسوم محلی فکر می کرد وظیفه ی اوست، بدون تذکر شوهر انجام می داد و هیچگاه مرد به وی نمی گفت که چکار کند . تمام مدت کاملا تابع حرف شوهر بوده و هیچگاه خلاف حرف و میل او کاری انجام نمی داد . یکی دیگر از مشخصه های زنان بختیاری این بود که هیچگاه نام کوچک شوهر را برزبان نمی آوردند . زنان صبح زود برخاسته و معمولا قبل از طلوع آفتاب نان پخته، منزل را آب و جارو کرده و صبحانه ( ناشتا ) را آماده می کردند . یکی از بستگان که خدا رحمتش کند تعریف می کرد در تمام سالهایی که ازدواج کرده ام،   تنها یک بار  صبح خواب ماندم که شوهرم با صدای بلند بیدارم کردو تمام آن روز از خجالت تب کرده بودم .


ادامه مطلب

نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:- | نظرات ()

  • تعداد کل صفحات:11  
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  

Powered by
Abzarak.com