تبلیغات
مسجدسلیمان - یادداشتی از یک همشهری

یادداشتی از یک همشهری

شنبه 28 مرداد 1396  09:55 بعد از ظهر

 

 

  با یاد ونام خدا 

   یادداشتی از یک همشهری 

   یکی از همشهری هااین یادداشت را برایم گذاشتند و من هم بدون کم و کاست آن را روی وبلاگ می گذارم.  

 

  المان تاریخ ٠٧.٠٨.٢٠١٧ ساعت ٢٣.٢٢
  در خانه اى در یکى از شهرها ى المان ، خانه در المان، من در ان خانه ولى تمام افکارم، قلبم و وجودم در مسجدسلیمان و پشت برج.
  چهل سال از زمانى که مسجدسلیمان و پشت برج را ترک کرد، مى گذرد، چهل سال بیش از دو سوم عمرم. در این چهل سال حتى چهل ساعت نه مسجدسلیمان و نه پشت برج و نه و نه خاطراتم را توانستم فراموش کنم. هر شب که مى خواهم بخوابم، باید یک دورى و گردشگرى در مسجدسلیمان و پشت برج بزنم، دوستانم و همسایه هایمان را ببینم، صحبتى بکنم و بعد بخواب بروم. در خواب هم ادامه همان، تمام خاطراتم از مسجدسلیمان و پشت برج است. جالب اینکه از این چهل سال المان خاطراتى ندارم ولى از ١٩ سال مسجدسلیمان لحظه بلحظه ان در ذهنم مى باشد. هر روز هر ساعت از ان سالها دم مغزم و قلبم حک شده. هزاران بار چشم هایم را بستم به امید اینکه این چهل سال فقط یک کابوس باشد وقتى چشم هائم را باز کردم ، متاسفانه المان بودم. راستى چى شد! چرا شد! چرا .
  مگر مسجدسلیمان چى داره! چرا من با گذشت چهل سال هنوز وقتى مى خواهم از خاطراتم بگویم، از مسجدسلیمان مى گویم. چرا بیدار نمى شوم و دوباره از همان زمان در مسجدسلیمان و پشت برج ادامه دهم! هزاران بار از خودم پرسیدم: چرا مسجدسلیمان و پشت برج و من انقدر بهم وابسطه هستیم! چهل سال براى فراموش کردن کافیست ولى نه براى فراموش کردن مسجدسلیمان و پشت برج. راستى مسجدسلیمان و پشت برج چى داشتن که ما اینقدر به إنّو وابسطه هستیم! ان مردم خوب و پاک مسجدسلیمان بود که اجازه فراموش کردن بما نمى دهد.
  وقتى که عکسهایى از مسجدسلیمان مى بینم، اشک مى ریزم. شاید بعضى ها بگویند: در المان و قلب اروپا باشى و دلت هواى مسجدسلیمان داشته باشد! همه ارزو داشته دارن المان باشن، پاسبورت المانى داشته باشن! شاید وقتى که همه انهارا از دست بدهى ، ارزش انها ا متوجه مى شى. من همانطور که حاظر نیستم یک زره خاک خشک مسجدسلیمان را با کل المان عِوَض کنم، حاظر نیستم یک لحظه از خاطرات مسجدسلیمانم را با این چهل سال المان عِوَض کنم. اروز مى کردم الان تو مسجدسلیمان، پشت برج بودم.
  من ان زمان هیچى نداشتم ولى همه چیز داشتم. حالا همه چیز دارم ولى هیچ چیز ندارم. متوجه مى شى! فکر کن چرا من حاظرم جاى خودم در المان را با تو در مسجدسلیمان عِوَض کنم. صداى دهل از دور خوش است، چون دهل تو خالى است.
  موفق باشین.
  سه‌شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۶ @ ۰۲:۱۵ ق.ظ


نوشته شده توسط: هوشنگ بهرامی | آخرین ویرایش:شنبه 28 مرداد 1396 | نظرات ()


Powered by
Abzarak.com